آناکارنینا نشر گوتنبرگ

کتاب آناکارنینا اثر نویسنده شهیر روس لئو تولستوی از بهترین های ادبیات جهان است. در این که هم زمان فضای روسیه را نیز به تصویر می کشد نویسنده دو داستان عاشقانه را به موازات هم پیش می برد که سرانجام وصال آنها به دو شاخه نیک و بدفرجام پایان‌ می‌پذیرد.

شاهکار تولستوی توسط فاراز سیمونیان به بهترین شکل ترجمه و به کوشش انتشارات سمیر و گوتنبرگ چاپ و منتشر شده است. 

با ما در سایت خرید کتاب با تخفیف بوکالا با معرفی و قسمتی از رمان عاشقانه آناکارنینا همراه شوید.

ادامه مطلبShow less
موجود شد خبرم کن!
مرجع:
10000
نام برند:
صنایع دستی آقاجانی

سرویس چای خوری فیروزه کوبی 8 پارچه شامل سینی، قندان و 6 استکان تولید صنایع دستی آقاجانی است. در ساخت این سرویس فیروزه کوبی شده از مس و بهترین و مرغوبترین فیروزه نیشابور استفاده است. از ویژگی های مهم این محصول و سایر ظروف فیروزه کوبی برند آقاجانی می توان به گواهی اصالت فیروزه، گارانتی 10 ساله محصولات، استاندارد ملی ایران و گواهینامه ISO9001:2015 اشاره کرد. از ظروف فیروزه کوبی شده می توان به عنوان پرفروشترین و محبوبترین صنایع دستی اصفهان نام برد.

صنایع دستی آقاجانی

قندان مس و خاتم کاری بزرگترین سایز با ارتفاع 25 سانتی متر تولید صنایع دستی آقاجانی یکی از زیباترین و پرفروش ترین صنایع دستی اصفهان است. در ساخت این قندان مس و خاتم کاری زیبا از بهترین مواد اولیه استفاده شده است. این محصول دارای استاندارد ملی ایران و گواهینامه کیفیت جهانی ISO9001 بوده و دارای ضمانت نامه کتبی صنایع دستی آقاجانی می باشد.

بعد از خرید اینترنتی صنایع دستی اصفهان خرید شما با ارسال رایگان به آدرس پستی ثبت شده در فروشگاه ارسال می گردد.

صنایع دستی آقاجانی

آجیل خوری فیروزه کوبی ترنج کد FT066 بزرگترین آجیل خوری مسی تولید صنایع دستی آقاجانی یکی از معروفترین تولیدکنندگان صنایع دستی اصفهان از بهترین مواد اولیه تولید شده است. در تولید این آجیل خوری فیروزه کوبی شده از بهترین و ناب ترین فیروزه نیشابور استفاده شده است. از نکات قابل توجه این محصول گارانتی 10 ساله و استاندارد ملی ایران است. ارتفاع این «آجیل خوری مسی» 42 سانتی متر و قطری در حدود 32 سانتی متر دارد.

توضیحات

معرفی کتاب آناکارنینا

رمان آناکارنینا شاهکار عاشقانه‌ لئو تولستوی که‌ فاراز سیمونیان آن را به فارسی برگردانده است؛ با اختلاف خانوادگی زوجی به نام‌های استپان آرکادیچ و داریا الکساندرونا آغاز می شود. این اختلاف براثر پی بردن داریا به خیانت همسرش شروع می شود و در ادامه داریا قصد ترک همسرش را دارد. در این حین آناکارنینا خواهر استپان از این اتفاق مطلع می شود و برای رفع این مشکل از سن‌پترزبورگ به مسکو، خانه‌ی برادرش می‌رود. با آمدن آناکارنینا به مسکو زمینه‌ی به وجود آمدن اتفاقات اصلی داستان ایجاد می‌شود. آنا زن متاهلی است و در عین حال زنی نجیب زاده و زیباروی، او در این بین که برای حل مشکل برادرش به مسکو رفته است در یک اتفاق دلباخته و عاشق مردی می‌شود که به او ابراز محبت کرده است و همین موضوع زمینه ساز جریانات بعدی داستان می‌شود. تولستوی با پرداختن به این اتفاقات نگاه زنان و مردان اشرافی را در جامعه به چالش می کشد و عشق را در نظر هریک از آنان معنا می کند. رمان عاشقانه ی آناکارنینا بعد از شاهکار کم نظیر تولستوی کتاب صلح و جنگ، برجسته‌ترین اثر تولستوی است. او به دور از افکار ایدئالیسم و رمانتیک به ایجاد دو داستان عاشقانه موازی در کتاب خود دست زده است که هر دو به وصال دست می یابند. اما پایان این دو عشق متفاوت است. شاید تولستوی در این رمان عاشقانه می خواهد به مخاطب بفهماند که میتوان به عشق رسید با هروسیله ای حتی پانهادن برشرافت آدمی ولی در نهایت شادکامی را به همراه نمی آورد...

*** خرید کتاب آناکارنینا با تخفیف ***

قسمتی از کتاب آناکارنینا

بخش نخست

خانواده های خوشبخت همه مثل هم اند، اما خانواده های بدبخت هرکدام بدبختی خاص خود را دارند.

در خانه ابلونسکی کارها همه درهم بود. زن دریافته بود که شوهرش با پرستار قبلی بچه هایش که زنی فرانسوی بود سروسری دارد و گفته بود که دیگر نمی تواند با او زیر یک سقف به سر ببرد. این وضع سه روز بود که ادامه داشت و نه فقط زن و شوهر از آن رنج می بردند بلکه سنگینی آن بر همه خانواده محسوس بود. همه اعضای خانواده و خدمه احساس می کردند که زندگیشان در کنار هم خالی از معنی شده است و حتی مسافرانی که از سر اتفاق در هر مسافرخانه سرراه شبی را زیر یک سقف باهم به سر ببرند بیش از آن ها. یعنی از اعضای خانواده ابلونسکی و خدمه شان، باهم در پیوند بودند. بانوی خانه از اتاق خود بیرون نمی آمد و آقا دو روز بود که در خانه آفتابی نشده بود. بچه ها هی از این اتاق به آن اتاق می دویدند و پرستار انگلیسی شان با موهای سفیدش در خانه دائم بگومگو کرده و یادداشتی به دوستش نوشته بود که جای دیگری برایش پیدا کند. آشپزخانه از روز پیش هنگام ناهار قهر کرده و رفته بود و شاگرد آشپزخانه و کالسکه چی حساب خود را طلب کرده بودند.

پرنس استپان ارکادیچ ابلونسکی، که در محافل اعیان به استیوا معروف بود، سه روز بعد از بگو مگو با همسرش طبق معمول ساعت هشت صبح، نه در اتاق خواب در کنار او، بلکه در اتاق کارش روی کاناپه چرمین از خواب بیدار شد. با آن پیکر فربه و نازیرودهاش روی کاناپه فنردار غلتی زد، گفتی میخواست مدتی دراز همچنان بخوابد. متکا را محکم بغل گرفت و گونه اش را بر آن فشرد، اما ناگهان بلند شد و نشست و چشم باز کرد.

خوابی را که دیده بود به یاد آورد و با خود گفت:
ببینم، چه شده بود؟ آهان، آلابين در دارمشتات ضیافتی داده بود. نه، دارمشتات نبود، یک شهر امریکایی بود. اما مثل اینکه همان دارمشتات در آمریکا بود. بله، آلابين ناهار داده بود و میزها همه از بلور بود، ترانه می خواندند: it mio tesoro (محبوب من)» و تازه، نه it mio tesero بلکه از آن هم زیباتر و روی میزها تنگ هایی بود. زن نما بود که در خواب به پیکر یک زن می مانستند.» در چشمان ابلونسکی برق نشاط درخشید. خنده ای بر لب آورد و به فکر فرو رفت. با خود می گفت «وای، چه خواب لذت بخشی بود! چه مزه ای داشت! چیزهای فوق العاده دیگر هم زیاد بود. اما این چیزها در بیداری به زبان نمی آیند و حتی در خیال هم نقش نمی بندند.» و چون نگاهش به روزنه نوری افتاد که از کنار یکی از پرده های پشت پنجره به اتاق می تابید خوشحال پاهای خود را از روی کاناپه فرو انداخت و کفش های راحتی چرمین زرینه ای را که همسرش برایش سوزن دوزی کرده و سال گذشته برای جشن تولدش به او هدیه داده بود با پا جست و بنا به عادت نه ساله همان طور لمیده دست به سویی دراز کرد که در اتاق خواب ربدوشامبرش آویخته بود و ناگهان به خاطر آورد که به چه علت نه در اتاق خواب و در کنار زنش بلکه در اتاق کارش روی کاناپه خوابیده است؛ لبخند از لبانش رفت و چین بر جبینش آمد. آنچه را که پیش آمده بود به خاطر آورد و نالید: «وای... وای...» و دوباره همه جزییات درگیری با همسرش و بدبختی بیگریزی را که در آن گرفتار بود و از همه بدتر گناه خویش را در این ماجرا پیش نظر آورد. بدترین اثراتی را که این نزاع در یاد او برجا گذاشته بود به یاد آورد و در عین نومیدی نتیجه گرفت که: «نه، او مرا نخواهد بخشید، نمی تواند ببخشد. و از همه بدتر این است که گناهکار تنها خود منم. گناه از من است و با این حال تقصیری ندارم و بدبختی همین جاست. وای... وای...»

از همه بدتر همان اول کار بود که لبخندزنان و از زندگی راضی با گلابی بسیار درشتی برای زنش در دست، از تئاتر بازگشته بود و اما زن را در اتاق پذیرایی نیافته بود، در اتاق کار نیز هم، و تعجب کرده بود، عاقبت او را با یادداشت بدفرجامی که رازش را فاش ساخته بود در اتاق خواب بازیافته بود.

زنش همان داریا پیوسته نگران و همیشه در تکاپو و به گمان او سادہ لوح کاغذی در دست بی حرکت نشسته بود و با حالتی همه وحشت و نومیدی و خشم به او خیره شده بود.

یادداشت را نشان داد و پرسید: «این چیست؟ این...
و چنانکه بسیار پیش می آید هنگامی که این ماجرا را در خاطر مرور می کرد نه چندان از گنان خود، بلکه بیش از همه چیز از جوابی که به این سؤال زنش داده بود در رنج بود.

در آن لحظه وضع کسانی را داشت که مچشان ناگهان حین عمل بسیار شرم آوری گرفته شود. وقت نکرده بود که چهره اش را مناسب با حالت پیشامده در برابر زنش پس از افشای گناه آماده کند. به جای آنکه برنجد یا انکار نماید یا عذری بتراشد و عذری بخواهد با حتى اعتنایی نکند، که همه از کاری که کرد بهتر میبود، ناگهان خندهای ناخواسته، کاملا ناخواسته، بر چهره مهربانش نشست، همان لبخندی که برایش عادی شده بود و حکایت از دل مهربانش داشت و درنتیجه احمقانه می نمود و ابلونسکی که به فیزیولژی علاقه داشت درباره این لبخند با خود می گفت که ارادی نبود. عملی انعکاسی بود که منشأش مخ است.

*** خرید اینترنتی کتاب آناکارنینا ***

ابلونسکی این لبخند احمقانه را بر خود نمی بخشود. داريا به دیدن این لبخند لرزید، انگار که سوزنی بر بدنش فرورفته باشد و چنانکه طبیعت آتشینش بود برافروخت و سیلی محکمی بر صورت شوهرش زد و از اتاق خارج شد. از آن به بعد دیگر حاضر نبود او را ببیند.

ابلونسکی در دلش می گفت: «همه اش تقصیر آن لبخند احمقانه بود.»
بعد با نومیدی از خود می پرسید: «ولی چه کنم؟ آخر چه می توانم بکنم؟» و جوابی پیدا نمی کرد.

2

ابلونسکی آدم صادقی بود. نمی توانست خود را بفریبد و به خود بقبولاند که از کاری که کرده پشیمان شده است. او نمی توانست امروز از تکرار کاری پشیمان شود که پنج شش سال پیش، زمانی که اولین بار به همسر خود خیانت کرده بود، از آن پشیمان شده بود. نمی توانست پشیمان باشد از اینکه دیگر عاشق زنش نیست و دیگر دوستش ندارد، زنی که فقط از او یکسال بزرگتر و مادر پنج فرزند زنده مانده و دو طفل از دنیا رفته اش بود، حال آنکه خود جوانی سی و چهار ساله | و زیبا بود و دلی پرحرارت داشت. پشیمانیش فقط از آن بود که نتوانسته بود راز خود را از همسرش پنهان دارد. اما بدی وضع خود را کاملا احساس می کرد و دلش به حال زن و فرزندان و نیز خودش میسوخت. شاید اگر می دانست که این آگاهی به این شدت زنش را می آزارد از پنهان داشتن گناهان خود از او عاجز نمی ماند. هرگز به روشنی به این موضوع فکر نکرده بود بلکه به ابهام گمان می کرد که زنش مدت هاست که به حدس از بی وفایی او خبردارد و او را وانمود می کند که بی خبر است. حتی خیال می کرد که او، که زنی شکسته و رنگ رورفته بیش نیست و از زیبایی جوانی چیزی در بساط ندارد و جز هاله مادری چیزی ندارد که نظر جلب کند اگر انصاف داشته باشد باید گذشت بیشتری از خود نشان دهد. اما معلوم شد که وضع درست عکس این است.

«وای... وای، چه بدبختی!» ابلونسکی پیوسته افسوس میخورد و هیچ راه چاره ای به ذهنش نمی رسید. «پیش از این وضع چه خوب بود، زندگی چه شیرین بود! داریا از زندگی و با بچه ها خوش بود و من کاری به کارش نداشتم و آزادش می گذاشتم که هرجور که میخواهد با بچه ها مشغول باشد و امور خانه را به دلخواه به دست گیرد. البته ای کاش این دخترک پرستار بچه هایم نبود. روی هم ریختن با پرستار بچه ها کار مبتذلی است. آدم متشخص و با کمالات چنین کاری نمی کند. ولی آخر قیامتی بود! (چشمان سیاه مادموازل رولان و تبسم شیرین او را به وضوح پیش نظر آورد) اما خوب، تا هنگامی که در خانه ما بود من دست از پا خطا نکردم. و از همه بدتر اینکه این زن از بخت بد هم حالا... وای... وای! ولی چه بکنم، چه میتوانم بکنم؟»

این سؤال جوابی نداشت، مگر همان جواب کلی که زندگی به مسائل خیلی پیچیده و بی جواب می دهد و آن این است: «باید با مشکل روز مدارا کرد، یعنی آن را فراموش کرد. اما فراموشی را دیگر نمی توانست، دست کم تا شب، در خواب بجوید. و نیز نمی توانست به آوازی روح بخش پناه ببرد که تنگهای زن نما میخواندند. درنتیجه چاره ای نبود مگر اینکه فراموشی را در رؤیای زندگی بجوید.

ابلونسکی با خود گفت: «خوب، تا ببینیم.» و برخاست و ربدوشامبر خاکستری رنگ خود را که آستر ابریشمین آبی رنگی داشت پوشید و کمربند آن را گره زد و نفس عمیق به سینه ستبر خود داد و با قدمهای همیشه استوار و پاهایی که کج بر زمین می نهاد و اندام فربه او را به نرمی و سبکی حرکت میدادند به سمت پنجره رفت و کرکره را بالا کشید و به شدت زنگ زد. پیشخدمتش ماتوی که دیگر رفیقش شده بود به صدای زنگ بیدرنگ با لباس ها و چکمه ها و تلگرامی به دست وارد شد. به دنبال ماتوی سلمانی نیز با وسایل ریش تراشی به اتاق آمد.

ابلونسکی تلگرام را برداشت و جلو آینه نشست و پرسید: «از اداره پرونده ای نیاورده اند؟»

ماتوی نگاهی پرسان و حاکی از غمخواری به او انداخت و پس از مکثی کوتاه با لبخندی مرموز گفت: «روی میز گذاشته ام. یک نفر هم از بنگاه کرایه کالسکه آمده بود.» | ابلونسکی جوابی نداد و فقط در آینه به ماتوی نگاهی کرد. از نگاهی که آنها در آینه به هم کردند معلوم بود که حرف های هم را خوب می فهمند. نگاه ابلونسکی می پرسید: «منظورت از این حرف چیست؟ تو که میدانی.»

ماتوی دست هایش را در جیب کرد و پاهایش را جدا نهاد و ساکت ماند و با لبخند نیکخواهانه نه چندان محسوسی به ارباب خود نگریست.

گفت: «گفتم این یکشنبه نه، یکشنبه دیگر بیاید. و تا آن روز نه بیخود مزاحم شما بشود و نه وقت خودش را تلف کند - و پیدا بود که این جمله را از پیش آماده کرده بود.

ابلونسکی فهمید که ماتوی این حرف را از راه شوخی می زند. تلگرام را باز کرد و کلماتی را که طبق معمول نادرست نوشته شده بود به حدس و اصلاح کنان خواند و چهره اش از هم باز شد.

دست چاق و براق سلمانی را که گونه - ریش بلند و تابه خورده را از روی گونه می تراشید و باریكه گلی رنگ پاک تراشیدهای بر گونه اش برجا گذاشته بود لحظه ای نگه داشت و گفت: «ماتوی، خواهرم آنا آرکادی یونا فردا می رسد.»

*** خرید کتاب آناکارنینا لئو تولستوی ***

ماتوی گفت: «خدا را شکر!» و با این جواب نشان داد که او نیز مانند ارباب به اهمیت این خبر آگاه است و می داند که آنا ارکادی یونا، خواهر عزیزکردۂ ابلونسکی، ممکن است بتواند او را با همسرش آشتی دهد.

پرسید: «تنها تشریف می آورند یا با شوهرشان؟ ابلونسکی نمی توانست حرف بزند زیرا سلمانی پشت لب بالایش را می تراشید و یک انگشتش را بلند کرد. تصویر ماتوی در آینه سر فرود آورد.

- تنها تشریف می آورند. اتاق بالا را برایشان آماده کنیم؟
- به (داریا آلکساندروونا) Daria Alexandrovna بگو. خودش تصمیم خواهد گرفت.
ماتوی) با لحن مشکوکی پرسید:
- داریا آلکساندروونا؟
- آری. بیا این تلگراف را نیز به او نشان بده و ببین چه می گوید.
مانتوی پیش خودش چنین فکر کرد: «او میل دارد از نظر همسرش آگاهی یابد.» سپس به اربابش چنین گفت:
- بسیار خوب!

ابلونسکی آرایش خود را به پایان رسانیده و می خواست لباس بپوشد که ناگهان (ماتوی) با چکمه های صدادارش، درحالی که تلگراف را همچنان به دست داشت، به اتاق بازگشت. آرایشگر رفته بود. (ماتوی) گفت:

- داريا آلکساندروونا) گفت به شما اطلاع دهم خانه را ترک خواهد گفت و چنین افزود: «بگذار خودش هر کار که می خواهد بکند!»

(ماتوی) آنگاه درحالی که دست های خود را به جیب داشت و سرش را به یک طرف نگاه داشته و برقی در چشمش میدرخشید به اربابش خيره شد.

(ابلونسکی) لحظه ای سکوت کرد و سپس لبخند محبت آمیز و ترحم آوری بر لبانش نقش بست. سر خود را تکانی داد و پرسید:

- خوب! ماتوی! عقیدۂ تو چیست؟
- چیزی نیست ارباب! همه کارها خودبه خود درست خواهد شد؟
- خودبه خود؟
- آری ارباب!
ابلونسکی درحالی که صدای لباس زنی از خارج در به گوشش رسید گفت:
- پس تو این طور عقیده داری؟ پشت در کیست؟ صدای زنانه ای، رسا و بسیار دلپسند طنین افکند.
- من هستم ارباب!
آنگاه صورت زشت و پرآبله (ماتریونا فیلیمونوونا) Matriona Filimonovna دختر دایه در آستانه در نمایان گردید.
ابلونسکی درحالی که به وی نزدیک شد پرسید:

- ماتریوشا! چکار داری؟
- اگرچه ابلونسکی همان طور که خودش اذعان داشت نسبت به همسرش مرتکب خطایی شده بود، با این همه کلیه افراد ساکن خانه او، حتی دایه که بهترین دوست داريا آلکساندروونا) به شمار می رفت از وی جانب داری می کردند.

ابلونسکی با حال افسردهای پرسید: - ماتربوشا! حرف بزن! چکار داشتی؟ - ارباب! شما نزد خانم بروید و اعتراف کنید که کار خطایی کرده اید. خدای متعال بقیه کار را درست خواهد کرد. او سخت رنج می برد و قیافه اش دل آدمی را می سوزاند. گذشته از این خانه به کلی زیرورو شده است و از همه مهمتر شما باید به فرزندانتان رحم کنید ارباب! به او بگویید کار ناروایی کرده اید.
ممکن است مؤثر واقع شود. آیا کار دیگری هم جز این از دست شما ساخته است؟

- آخر او حاضر نیست مرا ببیند...
. مهم نیست. شما وظیفه خودتان را بدین سان انجام داده اید. خدا بخشنده و بزرگ است. به او متوسط شوید ارباب! خودتان را به او بسپرید.
ابلونسکی که ناگهان تا بناگوش سرخ شد گفت:

- بسیارخوب! تو می توانی بروی...
سپس با اراده پیژامه خود را از تن به در آورد و به (ماتوی) روی کرد و گفت:
- لباس های مرا بیاور.
(مانوی پیراهن اربابش را که مانند گردنبند اسبی در دست خود آماده داشت، پس از آنکه یک ذره نامریی را که بر آن نشسته بود فوت کرد به او داد و با خرسندی نمایانی به کمک ارباب در پوشیدن لباس پرداخت...

*** خرید اینترنتی کتاب آناکارنینا با تخفیف ***

ادامه مطلبShow less
جزئیات محصول
10000

مشخصات

عنوان کتاب
آناکارنینا
عنوان اصلی کتاب
Anna Karenina
نویسنده
لئو تولستوی
مترجم
فاراز سیمونیان
ناشر
سمیر و گوتنبرگ
تعداد صفحات
864
وزن
1248
زبان کتاب
فارسی
سال چاپ
1398
نوبت چاپ
12
قطع
وزیری
شابک
9789646552364
مشخصات تکمیلی
داستانهای روسی،قرن19م
دیدگاه کاربران
بدون نظر

افزودن نظر جدید

  • بسته بندی و ارسال:
  • محتوای کتاب:
  • کیفیت ترجمه:
  • کیفیت چاپ:
این کالا را با استفاده از کلمات کوتاه و ساده توضیح دهید.
برچسب های محصول
You may also like
قطره

کتاب وقتی نیچه گریست اثر اروین یالوم ترجمه سپیده حبیب به کوشش نشر قطره چاپ و منتشر شده است.

کتاب وقتی نیچه گریست آمیزه ای است از واقعیت و خیال، جلوه ای از عشق، تقدیر و اراده در وینِ خردگرایِ سده یِ نوزدهم و در آستانه ی زایش دانش روانکاوی.

فریدریش نیچه، بزرگترین فیلسوف اروپا. یوزف بویر، از پایه گذاران روانکاری... دانشجوی پزشکی جوانی به نام زیگموند فروید همه اجزایی هستند که در ساختار رمان «وقتی نیچه گریست» در هم تنیده می شوند تا حماسه ی فراموش نشدنی رابطه ی خیالی میان بیماری خارق العاده و درمانگری استثنایی را بیافرینند. ابتدای رمان، لو سالومه، این زن دست نیافتنی، از برویر می خواهد تا با استفاده از روش آزمایشی درمان با سخن گفتن، به بیری نیچه ی ناامید و در خطر خودکشی بشتابد. در این رمان جذاب دو مرد برجسته و اسرار آمیز تاریخ تا ژرفای وسواس های خویش پیش می روند و در این راه به نیروی رهایی بخش دوستی دست می یابند.

دکتر اروین یالوم استاد روانپزشکی دانشگاه استنفورد، گروه درمانگر روان درمانگر اگزیستانسیال، در خلال این رمان آموزشی، به توصیف درمان های رایج برای وسواس فکری که هر دو شخصیت داستان به نوعی گرفتار آن اند، می پردازد؛ ولی درنهایت روش روان درمانی اگزيستانسيال و رابطه ی پزشک- بیمار است که کتاب بیش از هر چیز در پی معرفی آن است.

دکتر سپیده حبیب، مترجم این کتاب، روانپزشک است و با یادداشت های متعدد خود درباره ی مفاهیم تخصصی روانشناسی، روانپزشکی و پزشکی درک این اثر برجسته را برای خوانندگان غیرمتخصص در این زمینه بسیار آسان کرده است.

نیستان

رمان چشمان تاریکی نوشته ی دین کونتز توسط خانم ناهید هاشمیان ترجمه و به کوشش نشر نیستان چاپ و منتشر شده است.

در بخشی از رمان چشمان تاریکی دین کونتز می خوانیم:

باید به ۲۰ ماه قبل برگردیم. موقعی که یک دانشمند چینی به نام لی چن در حالی که یک دیسکت حاوی اطلاعات سلاح های بیولوژیکی و خطرناک چین در دهه اخیر را داشت، در آمریکا مبتلا شد. آنها آن را ووهان ۴۰۰ نامیدند چون از آزمایشگاه RDNA شهر ووهان خارج شده بود و چهارصدمین میکروارگانیسم دست ساز در مرکز تحقيقات آنجا بود. ووهان ۴۰۰ یک سلاح بی نقص بود. فقط انسان را تحت تاثیر قرار می داد و توسط حیوانات منتقل نمی شد. مانند سیفلیس در خارج از بدن بیشتر از یک دقیقه زنده نمی ماند. یعنی نمی توانست به طور دائم اشیا یا مکانی را مانند سیاه زخم یا سایر میکروارگانیسم های کشنده، آلوده کند. با مرگ میزبان، نابود می شد و نمی توانست در دمای کمتر از ۳۰ درجه سانتی گراد زنده بماند. این همه مزیت در یک سلاح خیلی جالب بود...

سخن

رمان یکی نبود (2 جلدی) نوشته ی عاطفه منجزی به کوشش انتشارات سخن چاپ و منتشر شده است.

همه وجودش بی دریغ کسی را می طلبید تا برای همه ی عمر زنجیدگی های جان خسته اش را در کنار او به فراموشی بسپارد. کسی که به وقتش بتواند برای او نقش مادر، همسر، دوست، مردم و هزار نقش رنگارنگ دیگر را بازی کند. کسی که جسم و روحش را به شما آرامشی بکشاند که خدا برای هر جفتی نوید داده بود... کسی که با او مدارا کند. با اویی که درد تنهایی کشیده بود... درد یتیمی درد غریبی در بین قربا... دلش مداوایی عاشقانه می خواست ... مداوایی صمیمانه و پر از عطوفت... و شیرزاد آن کسی بود که می توانست همه ی این ها را مثل گنج گران بهایی به او هدیه دهد... پتانسیلش را داشت.

سخن

رمان شب چراغ (2جلدی) اثری است با همکاری عاطفه منجزی و م بهارلویی و به کوشش انتشارات سخن چاپ و منتشر شده است.

خودش هم نمی دانست قصد کرده انتقام چه چیز را از سوگل بگیرد...انتقام تقاضایی که برای طرزنامیدنش توسط او داشت و تاکیدی که بر خانم زاهد کرده بود یا انتقام دست های استادی که روی شانه های ظریف او نشسته بود؟! دلیلش هر چه بود، این انتقام برای خودش هم گران تمام شده بود؛ این چند روز بدترین روزهای عمرش را گذرانده بود، اما راه دیگری جز همین راهی که می رفت بلد نبود! بالاخره سرو کله ی سوگل از پشت شیشه ی اتاق تشریح پیدا شد. وقتی نگاهش به سوگل افتاد و خیالش راحت شد که آمده، توانست با خیال راحت نفسی تازه کند و با حضورذهن بیشتری به ادامه ی تدریسش برسد. گاهی لجاجت، بزرگترین انگیزه ها را به او می داد.

یوپا

رمان گناهکار (2جلدی) نوشته ی فرشته تات شهدوست به کوشش انتشارات یوپا چاپ و منتشر شده است.

غرور، تعصب و گناه داستانی می سازند که فضای سیاه و سفیدش در برگیرنده ی لحظاتی تکان دهنده است که هم تن را به لرزه می اندازد و هم تا پایان ماجرا، خواننده را با خود می کشاند.

ذهن آویز

رمان مجنون تر از فرهاد (2جلدی) نوشته ی م بهارلویی به کوشش انتشارات ذهن آویز چاپ و منتشر شده است.

بالاخره اشکم سرازیر شد. سرم را بلند کردم و گفتم: تو اگه بری، من بعد تو یه مرده می شم. مرده ای که تنها تفاوتش با بقیه مرده ها اینه که نفس می کشه. یادته میگفتی بغض نشکنم رو می شکنی؟ از حالا به بعد دیگه خیلی راحت این بغض شکسته می شه! تو بگو محراب، من بعد تو چه کار کنم؟ کاش می فهمیدی این پری که مقابلت ایستاده مثل بچه ای که از دست مامانش کتک خورده، مشتاقانه منتظره به آغوش همونی پناه ببره که از دستش کتک خورده!

یوپا

کتاب این یک فرشته است (براساس سرگذشت واقعی ملیکا کانطوری) نوشته ی محدثه رجبی توسط انتشارات یوپا چاپ و منتشر شده است.

کتاب این یک فرشته است داستان دخترانگی های بی پایانی است که با تلخ ترین حالت ممکن پایان یافته است. این یک فرشته است داستان عشق است... داستان لبخندهای زیبایی که صورت پرنشاط دختری به نام ملیکا را مزین می کند و عشق را در رگ های او به جریان در می آورد.

این یک فرشته است روایت پاکی و مهربانی دختری است که آفریده شده ای است برای صداق و فرشته بودن!

گاهی اوقات چیزهایی به چشم می بینم که ممکن روزی حتی در خواب و پشت پلک های بسته هم تصوری از آنها نداشته باشیم. همان آرامش قبل از طوفان که در اوج خوشبختی، شادی و آرامشِ مطلق به سراغمان می آید و دردی می شود بی درمان... مثل دیدن عزیزی روی تخت بیمارستان...! دردی خانمان سوز که حاضری جانت را فدا کنی تنها برای این که بلا از سر عزیزترین فرد زندگیت بگذرد تا نفس راحت بکشی و خدا را شکر کنی!

ملیکا فرشته ای است که همواره نگاه گرم پدر مهربان  دلسوزش و لبخند توام با نگرانی و عشق مادر عاشقش را بخود به همراه دارد و اما ... سایه نحس بیماری بی رحمانه پرده ای از غم را بر روی چشمان عسلی و همیشه امیدوارش می اندازد.

فرشته ی قصه ی ما اسطوره ای است از صبر و مقاومت که در سخت ترین لحظات زندگی اش با لبخند پر از آرامشش، غم را از قلب های عزیزانش دور می کند و نقطه شروع از زمانی است که ملیکای فرشته قصد دارد با سختی های زندگی مبارزه کند...

نگاه

کتاب پول و زندگی نوشته ی امیل زولا توسط علی اکبر معصوم بیگی ترجمه و به کوشش نشر نگاه چاپ و منتشر شده است.

پول، هجدهمین رمان از سلسله داستان های مشهور روگند ماکار، به توصیف محافل سفته بازان، سوداگران و بورس بازان پاریس می پردازد. آریستید ساکاره قهرمان کتاب و برادر روگن، وزیر قدرتمند، سوداگر بی وجدان و ورشکسته ای است که برای بار دوم به تجارت روی می آورد. بانک انیورسال را تاسیس می کند تا از سراسر خاورمیانه بهره کشی کند و برای توفیق در نقشه های بلند پروازانه اش از قربانی کردن نزدیک ترین کسان خود نیز پروا ندارد. او بنده و کارگزار پول است برای او زندگی و عشق و تمدن بشری فقط در پول خلاصه می شود.

رمان قدرتمند پول و زندگی، که شرارت ها و پلیدی هایی را برملا می سازد که پرستش بت پول در جهان مدرن می تواند در پی داشته باشد، به طرزی درخشان زندگی پر جلال و جبروت پاریس را در اواخر سده ی نوزدهم وصف می کند و شخصیت هایی را به صحنه می آورد که در رنگارنگی و غنا کم نظیراند.

قطره

کتاب درمان شوپنهاور نوشته اروین یالوم توسط خانم سپیده حبیب ترجمه و به کوشش نشر قطره چاپ و منتشر شده است.

اروین یالوم در کتاب درمان شوپنهاور تصور می کند فیلسوف معاصری به نام فیلیپ که فردی منزوی و به نوعی رونوشت شوپنهاور است، به یکی از گروه های درمانی روان درمانگر مشهوری به نام جولیوس وارد می شود که خود به دلیل رویارویی ناگهانی با سرطان و مرگ خویش، به مرور دوباره ی زندگی و کارش نشسته است. فیلیپ آرزو دارد با به کارگیری اندیشه های شوپنهاور، به یک مشاور فلسفی بدل شود و برای این منظور نیازمند سرپرستی جولیوس است. ولی جولیوس می خواهد به کمک اعضای گروه به فیلیپ/ شوپنهاور بقبولاند که این ارتباط انسانی است که به زندگی معنا می بخشد؛ کاری که هیچ کس برای شوپنهاور تاریخی نکرد.

اروین یالوم - استاد بازنشسته ی روانپزشکی دانشگاه استنفورد، روان درمانگر اگزیستانسیال و گروه درمانگر در کتاب درمان شوپنهاور نیز همچون رمان وقتی نیچه گریست با زبان سحرانگیز داستان، به معرفی اندیشه های پیچیده ی فلسفی و توصیف فنون روان درمانی و گروه درمانی می پردازد.

شادان

رمان نسل عاشقان از ر اعتمادی یکی از بهترین نویسندگان رمان های ایرانی به کوشش انتشارات شادان چاپ و منتشر شده است.

امروز که به تمامی آن سالها نگاه می کنم می بینم زندگی نسل ما، تاریخ این دیار است و به راستی هرکدام عمری تجربه بوده اند... از کودکی چون بزرگسالان زندگی کردیم و چون به بزرگسالی رسیدیم مسئولیتی فراتر از توان بردوش کشیدیم . اما امیدوارم که فرزندان امروز از شنیدن قصه ی نسل ما... تجربه ای نو بیاموزند و ما را باور کنند: نسلی که نسل عشق بود و مهر...

فهرست

یک حساب کاربری رایگان برای ذخیره آیتم‌های محبوب ایجاد کنید.

ورود به سیستم

یک حساب کاربری رایگان برای استفاده از لیست علاقه مندی ها ایجاد کنید.

ورود به سیستم