کتاب جنایت و مکافات نشر نگاه

گسترش

جدید

«کتاب جنایت و مکافات» شاهکاریست اثر نویسنده ی بزرگ روس «فئودور داستایوفسکی» که در سال 1866 نوشته شده است. نویسنده در این رمان دو جنایت، براساس دو تفکر فلسفی را با قلم سحرآمیز خود به رشته تحریر درآورده است. شاهکار داستایوفسکی به همت «اصغر رستگار» ترجمه و توسط «نشر نگاه» منتشر شده است.

ترجمه های دیگری از کتاب جنایت و مکافات:

با ما در بوکالا با معرفی و قسمتی از رمان استثنایی داستایوفسکی جنایت و مکافات همراه باشید.

جزییات بیشتر

پیشنهاد شگفت انگیز

76,500 تومان

85,000 تومان

- +

 
بررسی تخصصی

معرفی کتاب جنایت و مکافات

کتاب جنایت و مکافات

داستایوفسکی رمان جنایت و مکافات را در سالِ ۱۸۶۶ نوشت. هفت سال پیش از نگارش آن، در سال ۱۸۵۹، در نامه ای به برادرش، گفته بود طرح این داستان را در زندان ريخته، در دورانی که با درد و دریغ و سرخوردگی روزگار می گذراند. او این اثر را «اقرارنامه ایی در شکل رمان» خوانده بود و گفته بود قصد دارد آن را با خون دله اَش بنویسد. داستايوسکی زمانی به نگارش این داستان دست یازید که رویدادها و مضامین آن را طی بیست ساله با گوشت و خون خود، آزموده بود. «جنایت آرمان خواهانه»، از مفاهیم مهم اندیشه ی انقلابی در روزگار او بوده و او شخصا درگیر این پدیده شده بود. اما این اندیشه تنها مضمون مورد نظر او نبود. مضمون فلسفی دیگری هم بود که، هم زمان با طرح این اثر، در اندیشه ی فلسفی غرب شکل گرفته بود: «اَبر انسان». پیش از داستایوسکی، هِگِل، فیلسوف آلمانی، در آثار خود به طرح مختصات کلی این انسان برتر پرداخته بود. هگل ابرانسانی طرح کرده بود حامل مقاصد شریف و متعالی، انسانی که می گفت اگر هدف شریف و متعالی باشد، وسیله ی رسیدن به آن، هرچه باشد، توجيه پذیر و منطقی ست. «ابرانسان» هگل انسانی بود برتر از انسان های عادی، با اهداف شریف و برین و انسان ساز که تنها در جهت خیر و صلاح بشر گام برمی داشت و دغدغه اش شریف بودن و متعالی بودن این «هدف» بود. بر اساس نظریه ی هگل، اگر «آرمان» شريف و متعالی، یا آسمانی می بود، کشته شدن هزاران یا میلیون ها انسان اهمیتی نداشت.

چندی بعد از نگارش این اثر توسط داستایوسکی بود که فیلسوف دیگری در غرب، با نام فریدریش نیچه، به طرح مشخصات یک ابرانسان دیگر همت گماشته انسانی که خواست و هدفش «قدرت» بود برای پر کشیدن انسانی که بی خدا شده بود و حال می بایست خود خدا شود و از «وضعیت خدایان» برخوردار باشد، یعنی «وضعیت بی دردی». اما از ابرانسان هگل نیز بدون «قدرت» کاری ساخته نبود. ابرانسان به هگل نیز برای رسیدن به هدف خود، و تحقق آرمان شریف و متعالی خود، نیازمند قدرت بوده و برای رسیدن به این «قدرت» هر وسیله ایی را مجاز می دانست. به این ترتیب، این دو اندیشه، با همه ی وجوه متمایز خود، سرانجام به یک نقطه می رسیدند:

«قدرت خواهی». اما خواست هرقدرتی، بدون دست زدن به «جنایت»؛ رؤیایی است پوچ و بی معنا۔ پس «آرمان» (به هر شکل و به هر نام) جُفتِ «جنایت» است.

اندیشه ی عمیق و پر مایه ی داستایوسکیِ رمان نویس، پیش از نیچه و صریح تر از هگل، مطلب را بیان کرده بود. ما در این رمان با دو نوع جنایت سروکار داریم. نخسته جنایت راسکولنیکف، که در راستای اندیشه ی هگلی ست: اگر هدف شريف و متعالی باشد، وسیله ی رسیدن به این هدف، هرچه باشد، کشتن یک انسان باشد یا هزاران انسان، توجیه پذیر است. راسکولنیکف شریف و پاکدامن نیز برای رسیدن به هدف شریف و انسانی خود، انسانی شرارت کار و تباهی پرور را برای کشتن برگزید. یعنی از هر وسیله ایی استفاده نکرد بلکه در انتخاب وسیله نیز وسواس به خرج داد. پیرزن مردنی رباخواری را برای کششتن برگزید که کم شدنش از پیکر جامعه نه تنها برای جامعه زیانی نداشت بلکه بسیار هم مفید و کارساز بود. با پول او می شد ده ها و صدها کار خیر و انسانی انجام داد (راسکولنیکف این خیرخواهی و بشردوستی را با اندک پولِ خرجیِ خود نيز، بارها نشان داده بود و بعد از جنایت نیز نشان داد). راسکولنیکف می خواست این نظریه را با یک «جنايت کوچولو» بیازماید. یک جنايت کوچولو در برابر هزاران کار خیر، معادله ایی وسوسه انگیز بود، به خصوص که خود این جنایت هم، در اصل «جنایت» نبود، نوعی پاک سازی جامعه بود در مقیاس کوچک. در این میان، تنها این نکته درخور اندیشه بود که آیا خود او «انسان برتر» محسوب می شد يا نه، چون این نظریه، در اصل، برای انسان های بزرگ، «انسان های برتر» ساخته شده بود نه هر انسانی۔ برای یافتن پاسخ این سؤال جز اقدام به عمل چاره ی دیگری نبود. نظریه ی راسکولنیکف می گفت انسان ها دو دسته اند:«توده ی انسان های عادی» که همواره در فرمانبری به سر برده اند و حق نداشته اند قوانین و سنن حاکم را نقض کنند؛ و دسته ی قلیل «انسان های فوق عادی» که به عناوین گونه گون، با آرمان های گونه گون به نام اصلاح اصلاح امور دین و دنیای بشر، به خود حق داده اند دست به هر جنایتی بزنند و هر قانونی را نقض کنند چرا که خود را انسان های برتر و هدف خود را شریف و متعالی یا آسمانی پنداشته اند.

اما در این رمان شخصیتی دیگر و نوع دیگری از جنایت نیز مطرح شده است: سویدریگالوف و جنایت سویدریگالوفی. این جنایت، تقريبا، در راستای اندیشه ایی ست که بعدها نیچه ی فیلسوف مطرح کرد: خدا مرده است. با مردن خدا، «آن دنيا» نیز مرده است. «آن دنیا» دیگر سرچشمه ی ارزش ها نیست، دیگر معنا و هدف غایی حیات و ممات نیست. آفریننده ی ارزش های موجود مرده است. آفریننده ی دیگری باید بیاید و ارزش های دیگری باید بیافریند، آفریننده یی که «بشریت» است اما نه بشریتی که تاکنون بوده و به دو دسته ی عادی و غیر عادی تقسیم شده است. او ابرانسان است، انسانی برتر از انسان موجود. ارزش های این نوع از انسان، مؤيد اين دنياست و دوست داشتن این دنیا. «انسان برتر» مبلغ دوست داشتن «زندگی» و این دنیاست. هر آنچه زاینده ی زندگی و زیبایی های این دنیاست، صاحب ارزش است و در خور زیستن و زاییدن. هر آنچه زاینده ی مرگ و فرومایگی و آلودن زمین و زندگی ست، فاقد ارزش است و در خور مردن و از بین رفتن. اما سویدریگایلوف، برخلاف راسکولنیکف، نظریه پرداز بود. در پی آزمودن نظریه ی خود در عرصه ی عمل نیز نبود. او تنها بر این گمان بود که هیچ قدرتی فراتر از خواست و اراده ی انسان وجود ندارد. انسان برتر کسی است که خواست و اراده ی خود را بر دیگران، بر قوانین موجود، بر عرف و سنت، تحمیل کند. برای اعمال این خواست و اراده، بهره گیری از هر وسیله ایی جایز است، ولو رشوه دادن به مأمور قانون یا اعمال نفوذ.

در رمان داستایوسکی، این دو انسان، که هریک در راستای یکی از این دو نظریه خواسته است برتر بودن خود را بیازماید، در نهایت به تنهایی کامل و جدایی از جامعه می رسد و هریک سرنوشت خاص خود را می یابد. راسکولنیکف تنهایی را تاب نمی آورد و با پناه جستن به عشق و اعتراف به گناه دوباره به جامعه ی انسانی بازمی گردد. اما سویدریگالوف حتا در قلمرو عشق نیز می خواهد اعمال اراده کند. سویدریگالوف از این قلمرو رانده می شود، و در نهایت به این می رسد که باید در قلمرو دیگری اعمال اراده کند. قلمروی که دیگر مختص انسان های برتر نیست، قلمروی که سرنوشت محتوم همه ی انسان ها است.

*** خريد کتاب جنایت و مکافات ***

چه چیز می تواند در نظر من، شگفت انگیزتر، نامنظم تر و غیرحقیقی تر از خود حقیقت باشد.

قسمتی از کتاب جنایت و مکافات

بخش اول

بعد از ظهر یک روز داغ اوایل ژوئیه، مرد جوانی که در طبقه ی آخر ساختمانی در کوچه نجارها اتاقکی داشت، از در ساختمان بیرون آمد و مثل این که دل به شک باشد، سلانه سلانه در جهت پل کو کوشکین به راه افتاد.

بختش گفته بود و در راه پله به خانم صاحبخانه برنخورده بود. اتاقکش که درست زیر شیروانی یک ساختمان بلند پنج طبقه بود، به صندوقخانه بیشتر شباهت داشت تا به اتاق مسکونی. خانم صاحبخانه اش، که هم خورد و خوراک مستأجر را در تعهد داشت و هم رفت و روب اتاق را در آپارتمانی یک طبقه پایین تر از اتاق او می نشست. مرد جوان هر بار که می خواست از خانه بیرون برود، مجبور بود از جلو آشپزخانه صاحبخانه بگذرد که درش از صبح تا شب چارطاق باز بوده و هر بار هم از هول به چنان حال زاری می افتاد که از شرم تا بناگوش سرخ می شد و چهره در هم می کشید. مرد تا خرخره به خانم صاحبخانه بدهکار بود، برای همین هم دل روبه رو شدن با او را نداشت.

نه این که آدم بزدلی باشد یا به کوچک ترین چیزی جا بزند. نه؛ بل که مدتی بود، مثل آدم های مالیخولیایی، سخت حساس و تحریک پذیر و عصبی شده بود. چنان سر به گریبان و در خود فرو رفته و گوشه گیر شده بود که خانم صاحبخانه که جای خود داشت، از سایه خودش هم می رمید. تنگدستی از پا درش آورده بود، اما تازگی ها حتی به تنگی دست هم دیگر اهمیتی نمی داد. قید همه چیز را زده بود و از همه کس بریده بود. در اصل، از خانم صاحبخانه هم واهمه ای نداشت و در بند این نبود که چه خوابی برایش دیده است. مسئله این بود که پای پله ها مجبور می شد بایستد تا خانم صاحبخانه باز مشتی مزخرفات یکنواخت و مثل هم، که هیچ ربطی هم به او نداشت، به خوردش بدهد، باز بدهی هایش را به رخش بکشد و باز او مجبور شود هی عذر بتراشد وهی دروغ سرهم کند. هیهات! این دیگر از او ساخته نبود. حاضر بود مثل گربه دله دزدی از بيخ دیواره آرام آرام پایین بیاید و مثل برق غیبش بزند، اما کسی او را نبیند.

اما این بار همین که پا به خیابان گذاشت، هول رویارو شدن با صاحبخانه حتی خودش را هم به حيرت انداخت.
با لبخند غریبی اندیشید: واقعا که! مرا باش که دست به چه کاری می خواهم بزنم و از چه چیزهایی می ترسم. خب دیگر اختیار هر چیزی دست خود آدم است. حالا اگر گذاشت هر چیزی راحت از چنگش بلغزد... این دیگر از جبن و بزدلی خود او است، تمام شد و رفت... این دیگر چون و چرا ندارد. فقط مانده ام که مردم از چه چیزی بیشتر وحشت دارند. من که می گویم مردم بیشتر از هر چیز از این وحشت دارند که قدم تازه ای بردارند یا حرف تازه ای بزنند... به هر حال، من هم دیگر دارم زیادی حرف می زنم و همین زیاد حرف زدن باعث می شود دست به هیچ کاری نزنم. بعید هم نیست عکس قضیه درست باشد. یعنی چون کاری نمی کنم زیاد حرف نمی زنم. یک ماه است که ويرم گرفته هی با خودم حرف بزنم. صبح تا شب توی آن دخمه نکبتی دراز بکشم و فکر کنم. آن هم چه فکرهایی، یکی از یکی پرت تر. خب، حالا مثلا می خواهی بروی آن جا چه غلطی بکنی؟ تو را چه به این غلط ها؟ اصلا مگر قضیه جدی است؟ ابدا. پس خودت را منتر کرده ای که چی؟ این را هم بگذار به حساب یک جور بازی فکری! تمام شد و رفت بازیِ فکری!

بیرون، هوا داغ بود و خفقان آور، غلغله جمعيت، گرد و غبار هوا، داربست های ساختمانی با کپه کپه آجر و آهک و ماسه ای که سر راه ریخته بودند، بوی گند غریبی که برای همه پترزبورگی هایی که وسعشان نمی رسید ویلایی در حاشیه شهر بگیرند، بویی آشناست - همه این ها، اعصاب فرسوده مرد جوان را بی وقفه تحریک می کرد. بوی گند تحمل ناپذیری که از میخانه ها بیرون می زد، و به خصوص در این قسمت شهر همه جا را پر کرده بود، و سیاه مست هایی که در هر قدم به چشم می خورد، اگرچه آن روز، روز تعطیل نبود، چشم اندازی را که بدون اینها هم ملالت بار و نفرت انگیز بود، تکمیل می کرد. حالتی آکنده از نفرتی عمیق، دمی نه چندان دیرپا، سیمای مهذب و فرهیخته مرد جوان را فروگرفت. از قضا فوق العاده زیبا بود، با چشم های دلفریب شهلا، موهای خرمایی، اندام باریک و خوش قامت.

چند قدمی که رفت، سر به گریبان برد، یا شاید درست تر باشد بگوییم در نوعی اغما فرو رفت. راه می رفت بی این که به دور و بر خود نگاه کند یا بخواهد که نگاه کند. گاهی از سر عادت چیزی زمزمه می کرد، عادتی که خودش هم چند لحظه پیش به آن اعتراف کرده بود. می دانست که دیگر رمقی برایش نمانده است. می دانست که افکارش به هم ریخته و آشفته است. دو روزی می شد که تقریبا چیزی نخورده بود.

سر و وضعش افتضاح بود. با آن جلپاره مندرس، حتى غربتی های ولنگار هم عارشان می آمد روز روشن بیرون بزنند. منتها این سر و وضع در آن محله، چیز عجیبی نبود. حول و حوش سبزه میدان، با آن روسپی خانه های کیپ هم و آن دست فروش ها و بساط اندازهای رنگارنگش، که تنگ هم می لولیدند و کوچه پس کوچه های قلب پترزبورگ را مزین کرده بودند، خود به قدر کافی حیرت انگیز بود، دیگر جایی برای تعجب از این جور قیافه و این قبیل سر و وضع باقی نمی گذاشت. و تازه، دل این جوان چنان آکنده از شرنگ نقرت بود که با همه وسواس جوانی، تنها چیزی که در بندش نبود، همان سر و وضعش بود. البته اگر چه دوست یا آشنایی برمی خورد، که دیدارشان را اصلا خوش نداشت، قضیه فرق می کرد. با این حال، همان وقت گاری خالی بزرگی از کنار او رد شد که یابوی درشت هیکلی آن را می کشید و مرد مستی، که معلوم نبود به کجا می رود یک باره از بالای گاری خم شد و سر او داد کشید: «بپا، اوهوی، کلاهی بد آلمانی!» که مرد جوان در جا خشکش زد و با حالتی عصبی چنگ به کلاهش انداخت. کلاهش بلند و گرد بود، دوخت فروشگاه شیک و پیک زيمرمان، منتها دیگر زنگار کهنگی گرفته و بندبندش از هم در رفته بود؛ پاره پوره و چرک مرده، بی لبه، یک برش کج و کوله، و خلاصه وقت دور انداختنش بود. اما حرکت جوان از سر شرم نبود، از سر احساسی یکسر، دیگر گونه بود، احساسی که بیشتر به ترس شباهت داشت.

آشفته و آسیمه سره زیر لب گفت: می دانستم! فکرش را می کردم. خرید از این بدتر نمی شود. واقعا که! ببین چه چیز پیش پا افتاده ای می تواند همه نقشه ها را خراب کند. بله آقا مثل این که کلاهت زیادی توی چشم می زند. بس که بدترکیب و بی قواره است نظر هر کسی را جلب می کند. با این ژنده پاره ها، باید کلاه کپی سرت می گذاشتی یک کلاه کپی کهنه، نه این شندره بدترکیب، آخر مرد حسابی، کی همچین کلاهی سر خودش می گذارد؟ این که از یک فرسخی داد می زند. تازه، ممکن است مردم آن را به باد بسپرند. بله، نکته همين جاست. ممکن است به یاد بسپرند و بعدها خودش سر نخ قضيه بشود. آدم در این جور کارها باید تا می تواند کمتر جلب توجه کند. همين چیزهای خرد و ریز است که کارها را خراب می کند. همین چیزهای کوچک و بی اهمیت. همیشه همین جور چیزها است که کل نقشه را نقش بر آب می کند.

راه زیادی در پیش نداشت. حتی می دانست از در خانه تا آن جا چند قدم است: درست هفتصد و سی قدم بود. یک بار در عالم خیال تمام فاصله را با قدم حساب کرده بود. آن روز به تخیلات خودش اهمیت چندانی نمی داد. جسارت شوم این رؤيا، خیره کنندگی این رؤيا، فقط به هیجانش می آورد. اما حالا که یک ماهی از آن روز گذشته بود، کم کم آن را از زاویه دیگری نگاه می کرد. با این که مدام به خودش سرکوفت می زد، با این که یک ریز به خودش نسبت بی ارادگی و بی عرضگی می داد، ناخودآگاه با این فکر خو گرفته بود که رؤیای شومش کاری است شدنی، گرچه هنوز باورش نمی شد که دست به عملی کردنش بزند. حالا هم فقط داشت می رفت که تمرین کند و با هر قدمی که برمی داشت التهاب درونش شدت بیشتری می گرفت.

*** خريد کتاب جنایت و مکافات ***

با دلی که تند تند می زد وقتی که سراپا می لرزید، رسید به ساختمان بزرگی که یک ضلعش به کانال کاترینسکی مشرف بود و ضلع دیگرش به خیابان سادووایا۔ در این ساختمان، که پر از آپارتمان های کوچک کوچک بوده از هر قماش کاسب و پیشه وری که فکر کنید زندگی می کرد: خياط، قفل ساز، آشپز، آلمانی های جورواجور، روسپی های پیر و جوان، کارمندان دون پایه، و از این قبیل. کسانی که به این خانه رفت و آمد داشتند، از دو در ورودی و دو حیاط ساختمان مثل تیر وارد یا خارج می شدند. سه چهار تایی هم سرایدار داشت. جوان از این که به هیچ کدام از آنها برنخورد خیلی خوشحال شد. آرام و بی سر و صدا از در ساختمان خزید تو. بی این که کسی او را ببینده راه پله دست راست را گرفت و بالا رفت. راه پله تنگ و تاریک بود (راه پله درِ عقبِ ساختمان بود) اما او همه این ها را می دانست، چون پیشاپیش همه را بررسی کرده بود و به همه جای ساختمان آشنایی داشت. در چنین جای تاریکی، حتی یک جفت چشم فضول هم خطری نداشت. از پله های طبقه چهارم که بالا می رفت، بی اختیار این فکر از خاطرش گذشت که «منی که حالا این قدر می ترسم، اگر قرار بود واقعا دست به این کار بزنم چه حالی داشتم؟

به طبقه چهارم که رسید، دید راه بسته است. چند نفر باربر داشتند خرت و پرت یکی از آپارتمان ها را بیرون می بردند. می دانست که در آن آپارتمان کارمندی آلمانی می نشیند با اهل و عیال و متعلقان. اندیشید: «آلمانیه دارد اسباب کشی می کند. پس تا مدتی توی این طبقه فقط آپارتمان پیرزن پر است و بس. و باز وقتی زنگ آپارتمان پیرزن را می زد، به خودش گفت: «عالی شد. درست همان چیزی که می خواستم.» زنگ در صدای بسیار ضعیفی کرد، انگار که از حلبی ساخته شده باشد نه از مس۔ آپارتمان های این قبیل خانه ها همه از این نوع زنگ ها دارند. صدای زنگ را از یاد برده بوده و حالا جرینگ غریب آن چیزی را به یادش انداخت و همه صحنه به وضوح پیش چشمش شکل گرفت. جا خورد. اعصابش درب و داغان شده بود. دمی بعد، در آپارتمان، با احتياط به قدر بند انگشتی باز شد و یک جفت چشم ریز که در تاریکی سوسو می زد، از شکاف باریک در پیدا شد و با سوءظنی آشکار سر تا پای میهمان را برانداز کرد. اما پیرزن وقتی دید آدم های دیگری هم در پاگرد راه پله هست، دل و جرئتی یافت و در را گشود. جوان پا به راهرو تاریکی گذاشت که با تیغه ای دو قسمت شده بود و پشت آن آشپزخانه کوچکی بود. پیرزن، ساکت برابرش ایستاد و با کنجکاوی براندازش کرد. پیرزن ریزنقش خشکیده ای بود دور و بر شصت سال، با چشم هایِ ریزِ کینه توز، بینی کوچک نوک تیز و سر برهنه. موهای بی رنگ بی حالش، که تازه تارهای سفید درآورده بود، غرق روغن بود. دور گردن باریک درازش، که به لنگ مرغ می ماند، تکه کهنه فلانلی پیچیده بود و با این که هوا گرم بوده نیم تنه پوست پاره پوره ای، شل و ول، به دوش انداخته بود که از کهنگی به زردی می زد. یک بند سرفه می کرد و می نالید. مرد جوان می بایست نگاه غریبی به او انداخته باشد، چون ناگهان برق نگاه پر از سوءظن پیرزن دیگر بار در چشم هایش سوسو زد.
مرد جوان که می دانست تا می تواند باید مؤدب و فروتن باشد، نیم کرنشی کرد و به شتاب گفت: «راسکولنیکُف... دانشجو هستم... یک ماه پیش هم خدمتتان رسیده بودم. پیرزن، که نگاه پرسانش را به صورت او دوخته بوده شمرده و سرسنگین گفت: «می دانم، آقا، خوب می دانم. شما پیش از این هم این جا آمده اید.»
راسکولنیکف، که از سوء ظن پیرزن جا خورده بود و بفهمی نفهمی دست و پایش را گم کرده بود، در ادامه حرفش گفت:«خب، پس۔۔۔ باز هم برای همان کار آمده ام.»
و چون قادر نبود آشوب درونش را فرو نشانده اندیشید: لابد همیشه همین جور بداخم است و من دفعه پیش متوجه نشده بودم، همين!
پیرزن، انگار که مردد باشد، اول جوابی نداد. بعد به در اندرونی اشاره کرد و کنار کشید تا مهمانش داخل بشود. گفت:بفرمایید تو، آقا۔

مرد جوان قدم به اتاق کوچکی گذاشت که کاغذدیواری های زرد داشت و چند گلدان شمعدانی و پرده های نازکی به پنجره ها. اتاق هنوز از آفتاب دم غروب روشن بود. این فکر، بی اختیار، مثل برق از ذهن راسکولنیکف گذشت که:«پس لابد آن روز هم هوا همين طور روشن است.» تند و تیز، نگاهش را دور اتاق چرخ داد تا ترتیب اثاثیه آن را تا جایی که ممکن بود به خاطر بسپرد. اما چیز خاصی نظرش را جلب نکرد. مبلمان چوبی زرد و کهنه اتاق، کاناپه ای بود با پشتی چوبی قوس دار بلند، میزی بیضی شکل جلو کاناپه، میز آرایشی با آيينه کوچک میان دو پنجره، چند صندلی کنار دیوار و دو سه تا قاب عکس زنگار گرفته با عکس چند دخترخانم آلمانیِ پرنده به دست. جلو شمایلی در کنج اتاق هم لامپای کوچکی می سوخت. همه چیز تمیز و مرتب بود. مبل ها و کف اتاق از روغن جلا برق می زد. جوان فکر کرد: کار لیزاوتا است. در تمام آپارتمان ذره ای گرد و غبار به چشم نمی خورد. راسکولنیکف نگاه دزدانه ای به پرده چینی انداخت که جلو در دیگری آویخته بود. این در به اتاق کوچکی باز می شد که تختخواب و گنجه پیرزن در آن قرار داشت و جوان داخل آن را هرگز ندیده بود. آپارتمان همین دو اتاق را داشت.
پیرزن، که وارد اتاق شده بود و مثل قبل رو در رویش ایستاده بود تا راست در چشم هایش نگاه کند، اخم آلود پرسید: «چه کار داشتی؟» راسکولنیکف جواب داد: «یک چیزی آورده ام گرو بگذارم.» و ساعت قدیمی نقره ای از جیب در آورد و گفت: این است!

پشت ساعت تصویر کرهای کنده کاری شده بود و زنجیر فولادی داشت.

چرا اول حساب قبلی تان را تسویه نمی کنید؟ پریروز که آخر برج بود باید تسویه می کردید.
نزول یک ماه دیگرش را هم می دهم. خواهش می کنم یک مهلت کوچک به من بدهید.
من هر کاری خودم صلاح بدانم می کنم، آقا. این دیگر بسته به میل من است که مهلت بدهم یا گرویی تان را بفروشم.
آليونا ایوانوونا، برای این ساعت چقدر می دهید؟
این آت و آشغال ها چیست برای من می آورید؟ این که مفت هم نمی ارزد. دفعه پیش برای انگشترتان دو تا اسکناس یک روبلی به شما دادم، در صورتی که می شد و آن را از جواهر فروشی یک روبل و نیم خرید.
خب، چهار روپل بدهید. تسویه اش می کنم، به شما قول می دهم. این ساعت ارثیه پدرم است. همین روزها پول دستم می آید.
یک روبل و نیم. نزولش را هم اول کم می کنم. می خواهید بخواهید نمی خواهید برش دارید بروید.
جوان داد زد: «یک روبل و نيم؟»
«میل میل شماست» و ساعت را برگرداند.
جوان ساعت را گرفت. چنان به خشم آمده بود که می خواست بگذارد و برود، اما یادش افتاد که جای دیگری را سراغ ندارد، تازه، او به قصد دیگری آمده بود. در دم، رأيش برگشت. تند و خشن گفت: «باشد. بدهید!»

پیرزن دسته کلیدی را از جیب در آورد و به اتاق پشت پرده رفت. جوان که وسط اتاق سرپا مانده بود، بی تابانه گوش تیز کرد و کوشید حدس بزند که پیرزن در اتاق دیگر چه می کند. شنید کلیدی در قفل گنجه چرخید. فکر کرد: «باید کشو بالایی باشد. پس کلیدها را توی جیب راستش می گذارد. همه را یک جا در یک حلقه آهنی. یکیش از بقیه بزرگ تراست - سه برابر کلیدهای دیگر سرش هم دندانه دار است. ممکن نیست کلید گنجه باشد. پس باید صندوقچه یا چمدانی هم آن جا باشد. جالب است. کلید همه چمدان ها این شکلی است. وای خدا، چه کار پستی!
پیرزن برگشت.

*** خريد اینترنتی کتاب جنایت و مکافات ***

بفرمایید. هر روبل ماهی ده کوپک. یک روبل و نیمش می شود پانزده کوپک. این نزولی است که باید برای یک ماه پیش پیش بدهید. دو روبل هم از قبل بدهکارید که با این حساب نزولش می شود بیست کوپک. روی هم می کند سی و پنج کوپک. با این حساب، برای این ساعت، من باید یک روبل و پانزده کوپک به شما بدهم. این هم پول بفرمایید.
- چه طور؟ همه اش یک روبل و پانزده کوپک؟
- درست است.

جوان دیگر چانه نزد. پول را گرفت و بی آن که شتابی برای رفتن داشته باشد به پیرزن نگاه کرد. انگار که بخواهد چیز دیگری بگوید یا کار دیگری دارد، متنها خودش هم نمی دانست چه می خواهد.

- آليونا ایوانوونا، شاید یکی دو روز دیگر چیز دیگری برایتان بیاورم. یک چیز خوب. . . یک قوطی سیگار قوطی سیگار نقره... همین که از دوستم پسش بگیرم.

دست و پایش را گم کرد و ساکت شد.

- خیلی خوب. هر وقت آوردید حرفش را می زنیم.

از راهرو که بیرون می رفت، با لحنی که سعی می کرد حتی المقدور عادی و سرسری باشد، پرسید: «راستی... شما همیشه در منزل تنها هستید؟ منظورم این است که خواهرتان خانه نیست؟»

- شما با خواهرم چه کار دارید، آقا؟
- هیچی. همین طوری پرسیدم. شما هم که. خب، خداحافظ، آليونا ایوانوونا!

با حالی آشکارا مضطرب و پریشان بیرون آمد. اضطرابش دمادم شدت می گرفت. از پله ها که پایین می آمد چند بار ایستاد، مثل این که ناگهان فکری به خاطرش رسیده باشد، و سرانجام، همین که پا به خیابان گذاشته داد کشید: وای خدا، مردم از این همه حقارت! یعنی ممکن است من... من... بعد هم با قاطعیت گفت: «نه! محال است؟ شدنی نیست! آخر چه طور یک همچین فکر وحشتناکی به سرم زد؟ راستی که فکرم به چه راه های احمقانه ای می رود! بله، قضیه از اصل احمقانه است، وحشتناک است نفرت انگیز است، نفرت انگیز فکرش را بکن، یک ماه آزگار. . .

اما نتوانست آشوب درونش را بیرون بریزد، نه با کلمات، نه با داد و فریاد. انزجاری که رفته رفته ذهنش را برمی آشفت و قلبش را در هم می فشرده حتی زمانی که پیش پیرزن می رفت، حالا به چنان شدت و حدتی رسیده بود و چنان مشهود و محسوس شده بود که حتی نمی دانست به کجا پناه ببرد. در پیاده رو مثل مست ها راه می رفت و بی توجه به رهگذران، به همه تنه می زد و فقط وقتی به خود آمد که به خیابان بعدی رسیده بود. به دور و برش که نگاه کرد، دید برابر میخانه ای ایستاده است. از چند پله که پایین می رفت یکراست از زیرزمین میخانه سر درمی آورد. همان وقت، دو مرد مست از در میخانه بیرون زدند. همین طور که به هم تکیه داده بودند و بد و بیراه می گفتند. از پله ها بالا آمدند و وارد خیابان شدند. راسکولنیکف، بی هیچ فکری، بی درنگ از پله ها پایین رفت. تا آن وقت پا به هیچ میخانه ای نگذاشته بود، اما حالا، هم سرش گیج می رفت و هم از تشنگی گلویش خشک شده بود. عطش عجیبی به یک لیوان آبجو احساس می کرد، به خصوص از وقتی که ضعف ناگهانی خود را از گرسنگی می دانست.

در گوشه ای تاریک و کثیف، پشت میز کوچک چسبناکی نشست و آبجویی سفارش داد و لیوان اول را با ولع سرکشید. بی درنگ حالش جا آمد و ذهنش باز شد. با امیدواری به خودش گفت: «قضيه از اصل ابلهانه است! دلیلی برای دلشوره و نگرانی نبود. فقط کمی از حال عادی خارج شده بودی! یک لیوان آبجو و یک تکه نان برشته می خوری و تمام شد و رفت! فکرت دوباره مثل همیشه به کار می افتد، هوشیاری ات بیدار می شود و اراده ات مثل صخره محکم! خدایا، راستی که چقدر پوچ و بی معنی است!» با همه دلخوری، قیافه اش از هم باز شد و ناگهان، انگار که بار سنگینی از روی دوشش برداشته اند، به آدم های توی میخانه نگاه های دوستانه انداخت. اما حتی در آن لحظه هم بی اختیار این احساس گنگ به او دست داد که این تمایل به خوش بینی هم بیمارگونه و غیرعادی است.

در آن وقت روز، میخانه فقط چند مشتری داشت. غیر از آن دو مردی که سرپله ها دیده بود، یک دسته نوازنده و خواننده، پنج مرد و یک دختر با یک آکاردئون، بلافاصله پس از وارد شدن او رفته بودند. بعد از رفتن آنها، میخانه خلوت و سوت و کور شده بود. از مشتری های باقی مانده، یکی که از ظاهرش برمی آمد کاسبکار باشد، پشت میزی نشسته بود و آبجو می خورد. بفهمی نفهمی سرش گرم بود. اما دوستش که مرد درشت هیکل چاقی بود با ریش سفید و کت پیله دار تنگ و يقه شق و رق بلند، مست مست بود. روی نیمکت لم داده بود و چرت می زد. فقط گاه گاهی به خود می آمد و انگار در عالم خواب، شروع می کرد به بشکن زدن، یا بدون این که از روی نیمکت بلند شود، بالاتنه اش را از عقب به جلو تاب می داد. ضمن این کار، تکه های بی معنایی از یک تصنیف کوچه بازاری را زمزمه می کرد و بیهوده می کوشید شعر آن را به یاد بیاورد:

زنم رو بگو که یک سال تنگ دلش خوابیدم
زنم رو بگو که یک سال تنگ دلش خوابیدم.

یا ناگهان چرتش پاره می شد و:

از خیابون که سرازیر شدم، چشمم افتاد به همون دلبرک دیرینم . . .

منتها هیچ کس شریک حال او نمی شد. هم پیاله ساکتش هم غَلَیان های عاطفی احساس او را با نفرت و سوء ظنی آشکار می نگریست. مرد دیگری هم بود که قيافه کارمندان بازنشسته را داشت. جدا از بقیه، برابر استکان عرقش نشسته بود و گه گاه جرعه ای می خورد و نگاهی به دور و برش می انداخت. او هم تا حدی مضطرب و نگران به نظر می آمد. . .

*** خريد کتاب جنایت و مکافات ***

 
جزئیات فنی
عنوان کتاب جنایت و مکافات
موضوع اصلی کتاب رمان خارجی
نویسنده نگاه
مترجم اصغر رستگار
ناشر فئودور میخائیلوویچ داستایوفسکی
تعداد صفحات 711
وزن 736گرم
زبان کتاب فارسی
سال چاپ 1398
نوبت چاپ 6
ژانر کتاب رمان
قطع رقعی
مشخصات تکمیلی داستانهای روسی،قرن19م،برنده جایزه نوزدهمین دوره کتاب سال
شابک 9789643517397

نوشتن دیدگاه

کتاب جنایت و مکافات نشر نگاه

«کتاب جنایت و مکافات» شاهکاریست اثر نویسنده ی بزرگ روس «فئودور داستایوفسکی» که در سال 1866 نوشته شده است. نویسنده در این رمان دو جنایت، براساس دو تفکر فلسفی را با قلم سحرآمیز خود به رشته تحریر درآورده است. شاهکار داستایوفسکی به همت «اصغر رستگار» ترجمه و توسط «نشر نگاه» منتشر شده است.

ترجمه های دیگری از کتاب جنایت و مکافات:

با ما در بوکالا با معرفی و قسمتی از رمان استثنایی داستایوفسکی جنایت و مکافات همراه باشید.

نوشتن دیدگاه

30 محصول مشابه یافت شد

79,200 تومان 88,000 تومان

21,600 تومان 24,000 تومان

45,900 تومان 51,000 تومان

6,750 تومان 7,500 تومان

53,550 تومان 59,500 تومان

27,000 تومان 30,000 تومان

7,650 تومان 8,500 تومان

41,400 تومان 46,000 تومان

31,500 تومان 35,000 تومان

23,400 تومان 26,000 تومان

40,500 تومان 45,000 تومان

27,000 تومان 30,000 تومان

34,200 تومان 38,000 تومان

18,000 تومان 20,000 تومان

36,000 تومان 40,000 تومان

25,200 تومان 28,000 تومان

22,500 تومان 25,000 تومان

13,500 تومان 15,000 تومان

21,250 تومان 25,000 تومان

منو