ویژه

در جستجوی زمان از دست رفته دوره 7 جلدی

نشر مرکز

جدید

کتاب در جستجوی زمان از دست رفته اثر ماندگار و شاهکار مارسل پروست نویسنده چیره دست فرانسوی است. این کتاب در هفت جلد با عناوین‌ کتاب طرف‌ خانه‌سوان، کتاب در سایه دوشیزگان شکوفا، کتاب طرف گرمانت 1 و 2، کتاب سد و موعموره، کتاب اسیر، کتاب گریخته و کتاب زمان بازیافته تالیف شده است. مارسل پروست در این کتاب با تحلیل روان شناسانه ی شخصیت های داستان بر جذابیت آن بیش از پیش افزوده است. این کتاب به همت مهدی سحابی ترجمه و در هفت جلد توسط نشر مرکز به چاپ رسیده است.

شما را به مطالعه ی معرفی و قسمتی از شاهکار بی بدیل مارسل پروست کتاب در جستجوی زمان از دست رفته دعوت می کنیم.

جزییات بیشتر

پیشنهاد شگفت انگیز

445,500 تومان

495,000 تومان

آخرین موجودی است برای خرید بیشتر با ما تماس بگیرید!

- +

 
بررسی تخصصی

معرفی کتاب در جستجوی زمان از دست رفته

کتاب در جست و جوی زمان از دست رفته رمانی هفت جلدی است که هریک از مجلدات آن با عنوان مجزایی از دیگری به چاپ رسیده است. این عناوین عبارتند از کتاب طرف خانه سوان، کتاب در سایه دوشیزگان شکوفا، کتاب طرف گرمانت 1 و 2، کتاب سدوم و عموره، کتاب اسیر، کتاب گریخته و کتاب زمان بازیافته. اثر سترگ و ستودنی مارسل پروست که ذهن هر خواننده ای را به خود معطوف می دارد به گونه ای تالیف شده است که علاوه برزبان سخت خوان آن, خواننده را به دنبال خود فرا می خواند. او تا پایان عمر به نوشتن این رمان اشتغال داشت و سه جلد کتاب پس از مرگش به چاپ رسیده است. این رمان در نوع خود کم نظیر است چرا که نویسنده با ظرافت و لطافتی هرچه تمام تر سعی در بیان روانشناسانه ی شخصیت های داستانی اش دارد و به راحتی درون گرا و برون گرا بودن شخصیت های داستانی اش را می توان تشخیص داد. این رمان ترجمه ی مهدی سحابی است و توسط نشر مرکز در هفت جلد به چاپ رسیده است.

*** کتاب در جستجوی زمان از دست رفته ***

کتاب در جستجوی زمان از دست رفته اثر سترگ یک انسان بیمار است. اثر نویسنده ای که برخی از تکان دهنده ترین صحنه های کتابش را به بیماری اختصاص داده است؛ که تصویرهایی بسیار سخت و آکنده از درماندگی از بیماران ترسیم می کند؛ که از بیماری ها با زبانی اساطیری اما همچنین فنی سخن می گوید، زبان کسی که خود می داند و از نزدیک حس کرده است که عادت و الفت به بیماری یعنی چه، و شهر عظیم تخیلش را با خلوص و با هزل از چهره های پزشکان، متخصصان خونسرد با حسودی انباشته است که اسنوبی محافل اشرافی آنان را دوره می کند و از ستایش و ارج درخور «اهل علم» برخوردارند. اثر نویسنده ای است که پیوند ناگسستنی بیماری و مرگ را به چشم دیده، و با غایت مهربانی روزی را زیر نظر گرفته است که مرگ در تن بینوای رنجور کسی که دوست می داریم خانه می کند تا او را بکشد، که حضور مرگ را در لحظه ای دیده است که بیماری، تازگی شگرف محدودیت های برگشت ناپذیر را بر زندگی تحمیل می کند؛ آنچنان که مردن خود را نه در لحظه ای که آدم می میرد، بلکه ماهها و گاهی سالها پیش از آن می بینیم، هنگامی که مرگ چون غریبه ای که می رود و می آید و شبی به نظر می رسد که برای همیشه رفته است اما فردایش باز می گردد، با همه کراهتش در خانه مان ماندگار می شود.

اقا مگر نه این که بسیاری از آثار نویسندگان مدرن، از روسو تا كافكا آثار انسانهایی بیمارند؟ مگر نه این که در بسیاری از آنها، از برادران کارامازوف تا وجدان زتو، بیماری در ساختار اتر جا افتاده است و به صورت یکی از عناصر بیانی در می آید؟ اما این رابطه شیرین و دهشتناک میان انسان و بیماری نزد پروست ویژگی های گوناگونی به خود می گیرد. بسیاری از نویسندگانی که به آنان اشاره شد موفق شده بودند علیرغم بیماری شان کار کنند و بیافرینند، با بیماری به عنوان نیرویی منفی مبارزه کرده بودند که باید از سر راه کارشان برداشته می شد، بر آن غلبه می شد. اما پروست با بیماری کنار آمده و آن را حتی در سازماندهی زندگی آفرینشی اش دخالت داده است. کار او این نیست که در برابر بیماری از خود بپرسد: «چگونه باید از دست این خلاص شد، چگونه باید شفا یافت؟» کاری که هر بیماری در رویارویی با دشمن جانش می کند. کار او این است که فکر شفا یافتن، امید شفا یافتن را از خود دور کند. وسوسه شفا آهنگ زندگی را به هم می زند، یک آهنگ ساختگی برای آن به وجود می آورد. پروست به جایی می رسد که می گوید پزشک، و گاهی در مورد برخی بیماری ها، جسورترین جراحان نیز ناگزیرند از خود بپرسند آیا صلاح هست که بیمار را از بیماری اش محروم کنند، او را از دست آن خلاص کنند، آیا عمل جراحی درباره او منطقی است؟ اگر در سازماندهی زنگی معنوی، بدن روح را چون زندانی در خود حبس میکند، باید کاری کرد که بیماری، به جای تنگ کردن افقی که شخص ناگزیر است در آن بسر برد، آن را به غایت پهناور کند. به همان گونه که بحرانهای جنون نروال نقطه آغاز و حتی ماده اصلی اثر او می شدند و به مفهرم پرورش اصالت ادبي ویژگی های آن اثر بودند، و هنرمند می توانست آن بحرانها را تا آنجا که جنون در حد بیان پذیری باقی می ماند توصیف کند (همانند کسی که، درحال خوابیدن، مراحل پیاپی آگاهی اش را از بیداری تا خواب دنبال می کند تا لحظه ای که خواب او را در می گیرد و پرداختن به آن حالت دوگانه هم خواب و هم بیداری غیرممکن می شود )، بحرانهای بیماری پروست نیز در درون ماهیت اثر اوجا می گرفتند و به تعبیری می توان گفت که ادامه آن بودند، و او از آن بحرانها بیرون می جست تا دست به کار نوشتن شود.

پروست در سرتاسر زندگی نویسندگی اش خانه، اتاق کار، جای کارش را به صورت یک کلینیک کوچک و در عین حال عظیم در می آورد که در آن، کسی که عمل می کرد خود بیمار بود؛ کلینیک به عنوان یک جای امن، پناهگاهی که آدم هنگام کار کردن در آن ارزش شفابخش، آرام کننده، و تقریبا دلداری دهنده عادت را درک کند، عادتی که به ما امکان می دهد روحی را در چیزها بدهیم که برایمان آشنا و خودمانی است، و نه آنی را که ما را می ترساند. اما پروست چگونه به این درمان مطلق دست یافت؟ به گمان ما به تدریج و با پشت سر گذاشتن مراحلی. و این پیشروی این سان دشوار به سوي اتاق امن بیماری، این استحاله خانه و تبدیلش به کلینیک خاصی که بیمار در آن سازماندهی کار و زندگی اش را آغاز می کند، و همه کوششش نه برای این است که از دست بیماری رها شود (آن گونه که در یک بیمارستان معمولی می کنیم، بلکه با همه توانی که در بدن دارد پایه های اثری را بنا کند که پنداری کلیسایی یا پرستشگاهی باستانی بر فراز یک جزیره است، موضوع این بررسی است، و باید از بسیار دور آغاز کرد چه پروست نیز، هنگامی که به اندیشیدن در باره کتابش پرداخت، از بسیار دور جایی به راه افتاد.

1- برای استفاده درست از بیماری ها

پیش از «جستجو»، سالهای بحرانی بس تاریکی بر پروست گذشت: بحرانهایی در همه زمینه ها و با دامنه ها و ابعاد گوناگون. پیش از هر چیزی بحران نویسندگی.

پس از موفقیت نخستین کتابش، خوشی ها و روزها در محافل بالا، بقایای آنچه برای او کوششی بلندپروازانه برای نوشتن یک رمان بزرگ به نام ژان سنتوی به حساب می آمد، آشفته، از هم پاشیده، عبث، آمیخته با سکوتی تقریبا خرافه آمیز، گوشه ای افتاده بود، مانند جنازه ای در یک اشکاف، یا مانند گناهی چنان شرم آور که کننده اش جرأت نکند آن را حتی با خویشان، با | دوستانش در میان بگذارد. و کدام دوستان؟ دوستانی که باید به دنبالشان بر جاده های اروپا، در کافه ها، تئاترها و رستورانهای پاریسی پله می شدی، حال آن که او اغلب، بر اثر بیماری، ناگزیر بود همچون آندرومد بسته به صخره، در خانه اش در بند بماند، اسارتی که به ندرت از آن خلاصی می یافت. وانگهی ، آیا به راستی دوستی وجود دارد؟ رفته رفته ، با درد و تلخکامی بسیار، در وجود دوستی شک میکرد. و شاید هم حتی امکان پرداختن به دوستی و حفظ آن را نداشت. پس چه باید می کرد؟ همه آنچه برایش می ماند پذیرش انزوا و ترجمه و تفسیر آثار نویسندگانی بود که دوست می داشت، می پرستید، اما رفته رفته از افق او دور می شدند: بدین گونه بود ترجمه و تفسیر کتاب کنجد و سوسنهای جان راسکین، تفسیری اعجاب آور که با پشتکار و دقت بینهایت انجام گرفته است.

اما در همان زمان ژان سنتوی، این صندوقچه پنهانی شکها و دودلی ها، و بلند پروازی های سرکوفت خورده او، مشکل آینده و این که «چه باید کرد» را می توان در گفت و گوی آقای دوروی، آقای سنتوی و ژان دید. دوروک بر این عقیده بود که ژان باید وارد حرفه دیپلماتیک شود، کاری که جوانان نماینده محیط پروست، مانند برتران دوقلون، مثلا، در آن زمان می کردند. اما | ژان این پیشنهاد را به تندی رد کرد: حرفه دیپلماتیک برای او به «معنی از کار افتادن زندگی و مرگ روحش بود (شگفت این که در اینجا نیز از یک اصطلاح پزشکی استفاده میکرد). گرایشهای فلسفی اش، که به آنها بسیار دل بسته بود، و نیز گرایشهای شاعرانه اش، نمی توانست با کار در زمینه ای که به مسایل مالی بین المللی یا مناسبات میان کشورها می پرداخت، آن گونه که باید فعال شود. و در گفت و گویی که یادآور بحثی از افلاطون است، ژان و دوروک از دو برداشت متضاد سخن می گویند که هردو شدنی اند.

دوروک، با روحیه عملی اش، که زندگی را فقط حرکت می داند و به روح و جان اعتقادی ندارد، از زمره کسانی است که معتقدند پرداختن به کاری مانع از آن نمی شود که انسان به کار دیگری نیز بپردازد؛ حتی برعکس، آدمی که به بیش از یک کار می پردازد مستعدتر و کارآمدتر است؛ در تأیید گفته های خویش نمونه های معتبری چون کارلایل، و بوکاجو را مثال می زند که به گفته او این یکی دیپلمات برجسته ای نیز بوده است؛ یا شکسپیر که می توانست شاه خیلی خوبی باشد همان گونه که شاعر بزرگی بود. اما در این جاست که در پس چهره خیالی ژان سنتوی، با گوشه هایی از شخصیت پروست جوان، جاه طلبی ها، تضادهای درونی، ناتوانی ها و سرخوردگی هایی که در انتظار اوست آشنا می شویم. و از این دیدگاه، آنچه این کتاب به ما می آموزد بس بیشتر از آنی است که ممکن بود او در نامه ای به محرم ترین دوستش بنویسد. پروست گرایش داشت که جهان را بسیار دوست بدارد، اما خیلی زود باید از آن چشم می پوشید. برای او انجام کاری همزمان با کاری دیگر نشدنی بود، همان گونه که بودلر هم نتوانسته بود در امتحانات قبول شود. | مشکل او در خود کار کردن بود. توانایی کار کردن بسیار را نداشت. اگر آن اندک توان را به کار چیزهایی آنقدر بیرونی می انداخت، رفته رفته خویشتن را دچار برهوتی فزاینده میکرد. آنچه سخت به آن نیاز داشت این بود که به خویشتن تمرکز دهد، در ژرفای خویش بکاود، حقیقت را جستجو کند، همه درون خود را به بیان بکشد، و هر چیز سطحی و بیهوده ای را به قاطعیت از خود دور کند.

از این گفته های پر از شهامت، که به صدای بلند، و کمابیش با شوری رمانتیک، خطاب به همه کسانی به زبان آورده می شد که او را به ترس از جهان بیرونی متهم میکردند و همانند پدرش، دوستان پدرش، برادرش) دانشمندان بزرگ و سیاستمدارانی را می ستودند که همه دشواری های فکری و عملی را بر خود هموار می کردند تا آنان نیز روزی از لبخند و ستایش زنان بهره مند شوند، یک مفهوم بسیار روشن و بی پرده، بی هیچ تزلزل و گنگی، فرادست می آید: دلبستگی شوریده واری به شاعری، و نیز به فلسفه (آن گونه که استادش دارلو به او آموخته بود و همه چیز خود را در آنها فنا کردن. اما در عین حال، سلسله ای از مانع و دشواری نیز بر سر راه بود که نه چندان از محیطی که در آن زاده شده بود و می زیست محيط پزشکان، اهل علم، مردمان اهل عمل) بلکه از ژرفای درون خود او می آمد: آگاهی بر این که بیمار بود («توانایی کار بسیار ندارم، باید اندک رمقی را که دارم در یک جهت ننها متمرکز کنم . )). و بیماری اش نه تنها جسمی که روحی هم بود. به این معنی که در درون خود همنشین بدی را سراغ کرده بود که نمی گذاشت آنچه را که آغاز می کرد به انجام برساند، که پیشروی اش را در راه پر افتخار آرزوهایی که با دوروک از آنها سخن گفته بود، سد میکرد، و این همنشین بد تنبلی بود. و پدرش این را می دید و به خود می گفت و در هر فرصتی با دیگران نیز در میان میگذاشت که: «مارسل اراده ندارد.»

در سالهای پس از شکست بزرگ ژان سنتوی ، که یکسره تنها در شعور خود او جریان داشت انگار که خواسته باشد در این راز پنهان نگه داشته نیروی اسرار آمیزی برای دوباره از اول آغازیدن پیدا کند، در دنیای ظاهرا پوچی که در آن می زیست، در پس لبخند مهربانانه و کمابیش تعارف آمیزش، غرق در بحران شکستی که هیچکس نمی بایست از آن خبر می یافت، از پروراندن هیجان عبث دلبستگی و شوری که هیچ ثمره ای به بار نمی آورد دست کشیده اما به کندوکاو در روز آن دو عامل منفی که دچارشان بود (بیماری آسم، ولنگاری) پرداخت تا راه گریز از آنها، اگر نه پیروزی بر آنها را بیابد.

در بحث با دوروک شاید ساده لوحانه از «جان» سخن گفته بود، و مخاطبش با لبخندی گفت: «جان؟ از دکتر د، دوست پدرتان بپرسید که جان چیست. می ترسم در جواب به شما بخندد.» اما برای کسی چون او هم، که به آسم دچار است، پزشک لازم است، به پزشک نمی توان سر کرد پزشکان به نظر بازیگرانی می آیند که در پیرامون بدن بیمار نقش بازی میکنند، که نه برای درمان آن که بیشتر برای مشاهده و گواهی فراخوانده شده اند، آن گونه که وکیلان می کنند. پزشکانی ، مانند پروفسور ژرژ دیولافواه که وقار رفتارشان با برازندگی و جذابیت ظاهری شان هماهنگی داشت. اما چگونه می توان از خیر پزشکان گذشت؟ خرافه ترس آكند بیمار چگونه می تواند وجودشان را نادیده بگیرد؟

پروست، پیش از آن که پزشکان را از زندگی اش دور کند، کوشید با حربه هایی که در اختیار داشت رمز آن موجوداتی را که به نظر می رسید از قلمرو دیگری، نیرومندتر از جهان ما، باشند بشکافد و آشکار کند. هنگامی که در حال خواندن «جستجو» به مجموعه گسترده ای از اصطلاحات فني مربوط به حرفه پزشکی بر می خوریم؛ هنگامی که، مثلا، راوی دچار یک حمله خفه کننده آسم شده است و از خود می پرسد که آیا آنچه در مورد او بطور عینی قابل مشاهده است می تواند علت های متعددی مانند تکانهای عصبی، مرحله آغازین سل، آسم، نفس گرفتگی ناشی از مسمومیت غذایی همراه با نارسایی کلیوی یا برونشیت مزمن داشته باشد، می دانیم که این اصطلاحات یادگار تجربه مستقیمی اند که او در آن سالها خود را به دستشان رها کرده بود؛ و راوی، به پیروی از پروفسور کوتار، با پی بردن به علتها درمانهای لازم را نیز تجویز می کند : تکانهای عصبی را باید با بی اعتنایی معالجه کرد، برای درمان آغاز سل می توان نوعی تغذیه بیش از اندازه نوی را به کار برد که البته برای آسم و نفس

گرفتگی مسمومیتی زیان آور است که این یکی به نوبه خود معالجه ای را اقتضا می کنند که برای مسلول ضرر دارد.
واقعیت این است که نامه های آن زمان پروست، که به شدت از تجربه های خلاقانه شخصی عاری است، پر است از نام پزشکان و آکنده از نظرخواهی از دوستان و کاردانان درباره مسایل پزشکی و بهداشتی بروژلمان، بریسو پروفسور E معروف، که راوی در «جستجو) او را در یک میهمانی پرنسس دو گرمانت می بیند، که دوست پدر او و معالج مادر بزرگش است، «طبيب اجباری» عزیزی که به گفته پروست در نامه ای به کنتس دو نوای در سال ۱۹۰۵، کمابیش باید کتکش می زدی تا در باره پزشکی چیزی بگوید - به او اطمینان می داد که آسم یک بیماری عصبی است، بیماری ای که به صورت بحرانهای تنفسی خفه کننده نمود می یابد، هر چند که مانند بیشتر بیماری های عصبی دیگر، در مورد هر فردی حالتهای چندگانه و گوناگون به خود می گیرد، که آسم را می شد مهار کرد، اما درمان نه. می شد کاری کرد که حمله های آسمی کم تر و کم تر شوند، اما نه این که بکلی از میان بروند.

*** خرید آنلاین کتاب در جستجوی زمان از دست رفته ***

بريسو میگفت آسمی هایی هستند که تا پایان زندگی به حمله ها و بحرانهای یکسانی دچار می شوند. در بیشتر موارد، تکرار حمله ها ، شدت آنهاء نزدیک تر شدن تدریجی نوبت آنها، آسیب های کمابیش ژرف و پایداری در دستگاه تنفسی پدید می آورد. اما راه چاره ای وجود داشت که پروست آن را اگر نه به عنوان رهایی، که همانند نوعی تعهد، در پیش گرفت، برای رهیابی در آن مجموعه بیمارانه که وضعیت عصبی آغازین از دیرباز آماده کرده، باید به گذشته برمیگشتی و چگونگی بیماری را در نخستین نمودهایش، در هنگامی که بیماری عصبی هنوز به این عنوان وجود نداشت، جستجو میکردی. آسم همه ویژگی های یک بیماری بزرگ عصبی را از خود نشان می داد که در آن، گذار از حالت سلامت به حالت بیماری آنی بود. از آن پزشکان شنیده بود که این بیماری تداوم نداشت، اما بر تکرار بحران و حمله منگی بود، انگار که بیمار را به دو آدم بخش کرده باشد و حالت بیماری اش نتواند در حالت سالمش رخنه کند. یعنی که بیمار می توانست چنان برای خودش زندگی کند که انگار در آن بخش دیگری که جایگاه بیماری اش بود، هیچ اتفاقی نمی افتاد. یعنی که این بیماری حتی برداشت انسان از شخصیت خود و تغییرناپذیری «من» او را از هم می پاشید. خللی بود که انسان را به چشم خودش متفاوت می نمایاند و بر حافظه اش آسیب می زد، اما در آن، به تناوبی، همه چیز فراموش می شد و همه چیز دوباره به یاد می آمد. و این اطمینان بخش بود. در این زندگی متناوب خطر و رهایی، قلمرو بیماری بی آن که به قلمرو سلامت آسیب برساند با آن همزیستی داشت. اما همین درک آشکار چگونگی بیماری بسنده نبود.

درست در همان سالها، پروست به کشفی رسید که برای سازماندهی کار آینده اش اهمیت بنیادی داشت. و این همانند اخگری از روشنایی در تاریکی شبع آلود زندگی اش بود. دوروک با شنیدن تعبير روح و جان پوزخند زده بود، چون می گفت که برای پزشک جان وجود ندارد، نباید وجود داشته باشد؛ زیرا پزشکی علمی است که در آن، دو به اضافه در می شود چهار. اما واقعیت این است که نه تنها برای فیلسوفان که برای پزشکان نیز جان وجود داشت. و این کشف تنها به مفهوم تایید معنویتی مسیحی نبود که رأسكين محبوب پروست را با پزشکی آشتی می داد. بلکه نقطه حرکتی بود که تأثيرات درمان بخشش را از تن بیمار او فراتر می برد و زندگی روحی او را در بر می گرفت و در زندگی آینده او به عنوان یک نویسنده پیامدهای شگفت انگیز داشت.

راسکین گفته بود که اصطلاح «از روح زاده شدن» به معنی حس کردن دم آسمان در درون گوشت و پوست و درون دل است. و پروست، درنتیجه شناخت و تجربه اش در این زمینه، می توانست بگوید که پزشکی معاصر نیز در حال رسیدن به جایی است که بگوید انسان «از روح زاده شده است» و روح است که نفس کشیدن و هضم خوراک را در تن ما تنظیم میکند و حركات ما را هماهنگ می سازد (و کارهای بروژلمان در زمينه آسم، کارهای دوبوا در باره اختلالات روانی عصبی، و کارهای کار و پا نیز در زمينه انزوا در روانپزشکی را شاهد می آورد).

بیست سال پیشتر، پزشکان (مانند دوروک در ژان ستوی) می گفتند : 
« اگر هنگام تشريح جنازه بتوانید جان را نشانم بدهید، باور میکنم که وجود دارد. اما مسأله این است که پزشکی معاصر جان را نه در کالبد مرده که درست به همین دلیل مرده است که دیگر جان در آن نیست، بلکه در تن زنده جستجو می کرد؛ در هر حرکتی ، در هر عارضه ای از بدن حضور و کارکرد جان را می دید و برای درمان تن به جان می پرداخت. تا اندک زمانی پیشتر پزشکان می گفتند (و ادیبان با تأخیری در پی آنان تکرار میکردند ) که بد بین کسی است که دستگاه گوارشش خوب کار نمی کند. اما اکنون، به گفته پروست، «دکتر دو بوا به همه می گوید و می نویسد که کسی که دستگاه گوارشش خوب کار نمی کند بدبین است. و راه تغییر این شیوه نگرش (فلسفه) او، این نیست که شکمش را درمان کنیم؛ بلکه باید فلسفه اش را تغيير داد تا | شکمش خوب شود.» اما پروست بیدرنگ خاطرنشان می کرد که با گفتن چنین سخنانی، هیچ کاری به مسایل فرافیزیکی منشاء و وجود انسان نداشت و آنها را به کناری می گذاشت. حتی ماتریالیسم مطلق و ایدآلیسم خالص نیز ناگزیر بودند جان را از تن باز بشناسند. برای ابدالیسم، تن عبارت بود از و روحی با کاستی، هنوز روح، إما دستخوش تیرگی » و ماتریالیسم معتقد بود که جان هنوز ماده است، اما بغرنج تر، ظریف تر. و در هردو مورد، تمایز میان جان و تن به خاطر سهولت در گفتار بود، هر چند که هم این و هم آن فلسفه ناگزیر بودند برای تبیین کارکرد متقابل جان و تن، ماهیت آن دو را با هم یکی بگیرند.

این برای پروست تجربه ای رهایی بخش بود. پس، آن گونه که همواره می پنداشت، بدن آدمی در تسخیر ناپذیری نبود که روان نحیف در برابر آن هیچ کاری نتواند کرد. پس، پذیرش تأثیر روان بر تن به این معنی است که تصوراتی که در ذهن می پروریم، احساسات و عواطف می توانند در بدن بازتابند و کارکرد اندامها را دگرگون کنند. دو برا می گفت: «مغز یک واقعیت موروثی است. اما روان می تواند مغز را هم دگرگون کند و با همت و اراده می توان روان را برانگیخت.»

بدین گونه، پزشکانی که از جان، از روح، سخن می گفتند، و پروست همواره در در جستجو» از آنان با احترام و علاقه یاد کرده است، پا به راههایی تازه می گذاشتند. پزشکانی بودند که در قلمرو پهناور و مه آلود، و اغلب کشف ناشده بیماریهای عصبی گام می زدند. فروید چندان دور نبود . و می دانیم که روانکاو اتریشی، که از همان زمان نام آور بود (و البته نامش هیچگاه بر قلم پروست نرفت) در جوانی در پاریس بود، در محضر پروفسور شارکو درس خوانده و کتاب درسهایی در باره بیماری های دستگاه عصبی او را به آلمانی ترجمه کرده بود. گو این که بعدها (۱۸۹۳)، به مناسبت مرگ استاد، از او با قدرشناسی و احترام، اما همچنین با روحیه ای بسیار نقادانه، یاد کرد. و پروست، در هر فرصتی که می یافت، از شارکو سخن می گفت، و همان گونه که می دانیم، نه طرفدار دکتر کوتار (عضو محفل خانم ورد ورن در «جستجو») بلکه پیرو پروفسور دو بولبون بود که شار کو پیش از مرگش پیش بینی کرد بر قلمرو روانپزشکی و عصب شناسی فرمان خواهد راند.

دو بولبون می کوشید بیمار را از بند تلقین پزشک، به عنوان قدر قدرتی که کلید حقیقت در دست اوست و بیمار باید یکسره تسلیمش باشد، رها کند. او میگفت بیشتر آنچه را که پزشک می داند از بیمار آموخته است. به نیروی عظیمی که تلقین بر بیمار اعمال می کند آگاه بود . درخت غار را (که در فرهنگ اروپایی درخت شعر خوانده می شود ) بهترین و زیباترین عامل ضد عفونی می دانست، چه از دیدگاه درمانی و چه از دیدگاه پیشگیری و بهداشت. همچنان که آپولون، پس از کشتن پینون، با شاخه ای از غار در دست به شهر دلف پا گذاشت تا از آلودگی مرگ آور آنجا مصون بماند. پروفسوردو بولبون می گفت که هر بیماری، در جریان کسالتش، دچار یک بحران کوچک آلبومین می شود که پزشک، با جلب توجه بیمار به آن، میکوشد آن را دائمی کند. و این را «آلبومین ذهنی» می نامید. به گفته او، پزشکان در برابر یک عارضه که با دارو خوب میکنند، ده عارضه دیگر را در آدم کاملا سالم دامن می زنند، زیرا عامل آسيب انگیزی را در ذهن او رخنه می دهند که هزار بار از هر میکروبی نیرومندتر است، و آن عامل، تلقين این فکر است که او بیمار است. چنین باوری، که بر هرگونه سرشتی تأثیر نیرومند دارد، به ویژه بر بیماران عصبی اثر بس شدید می گذارد. اگر به بیماری از این گونه بگویید که پنجره بسته پشت سرش باز است در جا عطسه می زند. اگر بگویید در خوراکش منیزی ریخته اید در جا دچار دل پیچه می شود. اگر فقط بگویید که قهوه اش را قوی تر از همیشه درست کرده اید همه شب را بیخوابی میکشد. همه اینها مواردی بودند که پروست شخصا تجربه کرده بود. و راوی جستجو»، با یادآوری آن سالها می گوید که به جای کار کردن همه وقت خود را به تنبلی، در کشاکش بیماری و درمان و وسواسهای گوناگون میگذرانید ...

قسمتی از کتاب در جستجوی زمان از دست رفته

دیر زمانی زود به بستر می رفتم. گاهی، هنوز شمع را خاموش نکرده، چشمانم چنان زود بسته می شد که فرصت نمیکردم با خود بگویم: «دیگر می خوابم». و نیم ساعت بعد، از فکر این که زمان خوابیدن است بیدار می شدم ؛ می خواستم کتابی را که می پنداشتم به دست دارم کنار بگذارم و شمع را خاموش کنم؛ در خواب، همچنان به آنچه تازه خوانده بودم می اندیشیدم، اما این اندیشه ها حالتی اندک شگرف به خود گرفته بودند؛ به نظرم می آمد خود من آن چیزی بودم که کتاب درباره اش سخن می گفت: یک کلیسا، یک کوارتت، رقابت فرانسوای اول و شارل پنجم. این باور تا چند لحظه پس از بیداری با من بود؟ مایه شگفتی ام نمی شد اما چون فلس هایی برای چشمانم سنگینی می کرد و نمی گذاشت دریابم که شمعدان روشن نیست. سپس رفته رفته برایم نامفهوم می شد، آن گونه که انکار موجود پیشین در تناسخ. موضوع کتاب از من جدا می شد، با من بود که خود را با آن یکی بدانم یا نه؛ آنگاه بود که چشمانم می دید و در شگفت میشدم از تاریکی پیرامونم، که برای چشمانم خوب و آرام بخش بود، اما شاید بیشتر برای ذهنم که تاریکی را چیزی بی دلیل، بی مفهوم و به راستی گنگ و تبره می یافت. از خود می پرسیدم چه ساعتی می توانست باشد؛ سوت قطارهایی را می شنیدم که کم یا بیش دور، چون آواز پرنده ای در جنگل، با نمایاندن فاصله ها، گستره دشت خلوت را به چشمم می آورد که در آن مسافر به شتاب به سوی ایستگاه می رود؛ و کوره راهی را که می پیماید هیجان جاهای تازه و کارهای بیرون از عادت ، گپ اندکی پیشتر هنگام خداحافظی زیر چراغ غریبه که هنوز در سکوت شب با اوست، و شیرینی آینده بازگشت، در یادش خواهد نگاشت.

گونه هایم را به نرمی به گونه های زیبای بالش می فشردم که، بر و خنک، به گونه های کودکی ما می مانند. کبریتی میزدم تا ساعتم را ببینم. چیزی به نیمه شب نمانده. لحظه ای است که بیماری ناگزیر از سفر و خوابیدن در مهمانخانه ای ناشناس، از درد بیدار می شود و دیدن خطی از روشنایی در پایین در خوشحالش میکند. چه خوب، دیگر صبح شده است! به زودی خدمتکاران پا می شوند، او زنگ می زند، به کمکش می آیند. امید رسیدن به آرامش، او را در تحمل درد یاری می کند. پنداری صدای پایی شنید؛ پاهایی نزدیک و سپس دور شد. و خط روشنایی پایین در فرو مرد. نیمه شب است؟ چراغ گاز را خاموش کردند؟ آخرین خدمتکار رفت و همه شب را باید بی دوایی درد کشید.

دوباره به خواب می رفتم، و گاهی فقط برای لحظه های کوتاهی بیدار می شدم، همان اندازه که خش و خش درونی روکش چوبی دیوار را بشنوم چشم بگشایم و به كالثيدوسكوپ تاریكی خیره بشوم، به یاری هوشیاری گذرایم لذت خوابی را بچشم که اتاق و اثاثه اش و همه آنچه را که من تنها جزء کوچکی از آن بودم فرا گرفته بود، و رخوتی را که من نیز به زودی به آن می پیوستم. یا شاید با خواب بی هیچ زحمتی به دوره ای از زندگی بدوی ام بازگشته بودم که برای همیشه گذشته بود، و برخی از ترسهای کودکی ام را بازیافته بودم مانند وحشتی که داشتم از این که عمو بزرگم مرا از موهایم بگیرد و بکشد و روزی که کوتاهشان کردند و برای من نشان آغاز دوران تازه ای بود- پایان گرفت. این رویداد را هنگام خواب فراموش کرده بودم، و همین که بیدار می شدم تا از دست عمو بزرگ بگریزم دوباره به یاد می آوردم، اما پیش از بازگشتن به دنیای رؤیاها از سر احتياط بالش را گرد سرم می پیچیدم.

گاهی، به همان گونه که حوا از دندۂ آدم پدید آمد، در خواب زنی از کشیدگی رانم زاییده می شد. لذتی که می رفتم تا بچشم او را پدید می آورد، و من می پنداشتم که آن لذت از اوست. تنم که گرمای خودش را در او حس میکرد می خواست با او درآمیزد، بیدار می شدم. در کنار آن زنی که یکی دو لحظه پیشتر ترکش کرده بودم همه آدمیان به نظرم بسیار دور می رسیدند؛ گونه ام هنوز از بوسه اش گرم و تنم از سنگینی کمرگاهش کوفته بود. اگر، آن گونه که گاهی پیش می آمد، چهره زنی را داشت که در زندگی شناخته بودم، خود را سراپا به راه این هدف می انداختم که بازش بیابم، مانند کسانی که سفر میکنند تا شهر دلخواهی را به چشم خود ببینند و می پندارند که می توان زیبایی رؤیا را در واقعیت یافت. رفته رفته بادش محو می شد، دختر خوابم را فراموش میکردم.

آدم خفته، رشته ساعتها و ترتیب سالها و افلاک را حلقه وار در پیرامون دارد. بیدار که می شود، به غریزه به آنها نظری می اندازد و در یک ثانیه می تواند جای خود را بر روی زمین، و زمانی را که تا هنگام بیداری او گذشته است، در یابد؛ اما می شود که رشته ها درهم بپیچد، و بگسلد. اگر در نزدیکی صبح، پس از مدتی بیخوابی، هنگامی که چیزی می خواند و در وضعیتی بسیار متفاوت با آنی که عادت اوست خوابش ببرد، تنها با افراشتن دستی می تواند خورشید را بایستاند و پس بزند، و در نخستین دقيقه بیداری دیگر زمان را نمی داند، و خواهد پنداشت که تازه خوابش برده بوده است. اگر در وضعیتی باز غریب تر، مثلا پس از شام نشسته روی مبلی، به خواب رود، از هم گسیختگی نظم افلاک کامل می شود، مبل جادویی او را شتابان در زمان و فضا می گرداند و در لحظه گشودن پلکها خواهد پنداشت که ماهها پیشتر در سرزمین دیگری به خواب رفته بوده است. اما در همان بستر خودم هم، اگر خوابم سنگین بود و یکسره هوش از سرم می برد، ذهنم شناخت مکانی را که در آن خوابیده بودم را می نهاد، و هنگامی که در میانه شب بیدار می شدم به همان گونه که نمی دانستم کجا هستم در لحظه اول نمی دانستم حتی کیستم؛ تنها احساسی ساده و بدوی از وجود داشتم آن گونه که جانوری می تواند در ژرفای خود حس کند؛ از انسان غارنشین هم ساده تر بودم؛ اما آنگاه باد نه هنوز آن جایی که بودم، بلکه برخی از جاهایی که در گذشته آنجا بودم یا می شد بوده باشم - چون امدادی آسمانی به سراغم می آمد تا مرا از خلائی که خود به تنهایی توان رهایی از آن نداشتم بیرون بکشد؛ در یک ثانیه از ورای قرنها نمدن میگذشتم و پیکره گنگ چراغ نفتی، و سپس پیرهنهای یقه برگشته، آهسته آهسته تصوير أصلي من مرا باز می ساخت.

*** خرید اینترنتی کتاب در جستجوی زمان از دست رفته ***

شاید سکون چیزهای پیرامون ما از آنجا می آید که مطمننيم آنها همانهایی اند که هستند و نه چیزهای دیگری، و از سکون اندیشه ما در برابر آنها. در هر حال، هنگامی که بدین گونه بیدار میشدم، و ذهنم بیهوده تکاپو میکرد تا دریابد کجا هستم، در تاریکی همه چیزها، سرزمین ها و سالها به دورم می چرخیدند. بدنم، کرختر از آن که بجنبد، به تناسب چگونگی خستگی اش می کوشید وضعیت اندامهایش را دریابد و بدین گونه جهت دیوار و جای اثاثه را براورد کند تا مکانی را که در آن بود بازیابد و بازشناسد. یادش، باد دنده ها، زانوان، شانه هایش اتاقهای بسیاری را که در آنها خوابیده بود یکی یکی در نظرش می آورد و در پیرامون او دیوارهای نامرئی در تاریکی می چرخیدند و به پیروی از شکل اتاقی که به یاد می آورد جا به جا می شدند. و حتی پیش از آن که فکرم، که در آستانه زمانها و شکلها در دل مانده بود، بتواند با سنجش شرایط جایی را که در آن بودم باز بشناسد، تنم جای تخت، محل درها و چگونگی روشنایی پنجره های هرکدام از اتاقها را با فکری که هنگام خوابیدن در سر داشتم و در بیداری باز می یافتم به خاطر می آورد. پهلوی خواب رفته ام، در جستجو برای شناختن جهتی که داشت، خود را مثلا دراز کشیده در برابر دیواری در یک تخت پرده دار مجسم میکرد، و من با خود میگفتم : «آها، پس با این که مادر نیامد به من شب خوش بگوید خوابم برد»، در روستا در خانه پدر بزرگم بودم که سالها پیش مرده بود؛ و بدنم، و آن پهلویی که رویش خوابیده بودم، نگهبانان گذشته ای که ذهنم نمی بایست هیچگاه از باد می برد، شعله چراغ خواب شیشه ای بوهم را به یادم می آوردند که شکل تنگی را داشت و با زنجیر از سقف آویخته بود، و شومینه ای از مرمر سینا، در اتاق خوابم در کومبره در خانه پدربزرگم، در روزهای دوردستی که در آن لحظه بی آن که به دقت به یادشان بیاورم به نظرم حال می رسیدند و اندکی بعد در بیداری کامل بهتر به خاطرم می آمدند.

سپس یاد وضعیت تازه ای زنده می شد: دیوار به طرف دیگری میگشت. در اتاقم در خانه مادام دو سن لو در روستا بودم؛ وای! دستکم ساعته ده است، شام را هم خورده اند! چرتی را که هر غروب، در بازگشت از گردش با مادام دوسن لو پیش از لباس پوشیدن می زنم بیش از اندازه طول داده ام. چون سالها از آن دوره کومبره گذشته است که، در دیرترین هنگام بازگشتمان بازتاب سرخ شامگاه را روی شیشه های پنجره اتاقم می دیدم. زندگی در تانسونویل، در خانه مادام دو سن لو، از نوع دیگری است، لذتی از نوعی دیگر می برم هنگامی که فقط شبها بیرون می روم و راههایی را که زمانی در آفتاب در آنها بازی می کردم در مهتاب می پیمایم؛ و اتاقی را که در آن به جای لباس پوشیدن برای شام خوابیده ام در بازگشت از دور می بینم، که روشنایی چراغ، تنها فانوس شب، در آن جا به جا می شود.

این یادآوری های گردان و آشفته هیچگاه بیش از چند ثانیه نمی پایید؛ اغلب، در حالت گیجی گذرایم از این که در کجا بودم، تفاوت یک یک گمانهای گوناگونی که آن را پدید می آوردند برایم به همان اندازه نامشخص بود که بخواهیم، با تماشای اسبی که می تازد، وضعیت های پیاپی اسبی را در نظر آوریم که یک کینتوسکوپ به ما نشان می دهد. اما گاهی این و گاهی آن اتاقی را که در زندگی آنجا بسر برده بودم به خاطر می آوردم و رفته رفته همه آنها در خیال پروری های طولانی پس از بیداری به یادم می آمدند: اتاقهای زمستانی که هنگام خفتن در آنها، سر را در آشیانه ای فرو می بریم که از چیزهای گونه گون ساخته ایم: یک گوشه بالش، کناره های پنو، گوشه ای از یک شال، لبه تخت و نسخه ای از روزنامه دباروز، که همه با هم به همان شیوه پرندگان با فشار پیگیر در هم تنیده می شوند؛ آنجا که، در یخبندان، لذت می بریم از این که خود را از هوای بیرون در امان می بینیم (چرن پرستوی دریایی که در گرمای شکافهای زیرزمینی لانه می کند و آنجا که، آتش شومینه همه شب روشن بوده است، و پیچیده در ردایی از هوای گرم و دردناک میخوابیم که روشنای ترکه های گر گرفته در آن می دود، در پستویی لمس نکردنی، غار گرمی کنده شده در دل اتاق، فضایی سوزان و جنبان در درون پوسته حرارتی اش، با نسیمهایی که چهره ات را خنک میکند و از گوشه ها می وزد، از بخشهای نزدیک پنجره با دور از آتشگاه که سرد شده اند؛ - اتاقهای تابستانی آنجا که در آمیختن با شب ولرم خوش است، آنجا که مهتاب آويخته بر لبه های نیمه باز نردبان جادویی اش را تا پای تخت می اندازد، آنجا که کمابیش در هوای آزاد می خوابی آن سان که مرغ زنبورخوار در نوک پرتوی از آفتاب با نسيم تاب می خورد؟ - گاهی اتاق لویی شانزدهم، آن چنان شاد که حتی شب اول هم از آن چندان ناخشنود نبودم و ستونهای باریک نگهدارنده سقف آنجا با چه زیبایی از هم فاصله گرفته بود تا تخت را جا دهد و آن را بنمایاند؛ گاهی برعکس، آن اتاق کوچک اما سقف افراشته، که به شکل هرمی در بلندای دو طبقه کنده شده بود و بخشی از دیوارهایش را آکاژو می پوشاند، و از همان نخستین ثانیه بوی ناشناس وتبورش ذهنم را زهرآگین کرد، و شکی نداشتم از دشمنی پرده های بنفش و بی اعتنایی خودستایانه ساعت آونگی اش که بالای دیوار چنان سروصدایی می کرد که انگار نه انگار من آنجا بودم؛ - آنجا که آینه ای شگرف و نامهربان با پایه های چهارگوش یکی از زاویه های اتاق را کج کج می بست و در نرمی و همواری میدان دید همیشگی ام حفرهای ناگهانی و پیش بینی نشده می کند؛ آنجا که فکرم، با ساعتها كوشش برای آن که از هم بپراکند، خود را بالا بکشد تا دقيقا شکل اتاق را بگیرد و بتواند تا بالای آن قيف غول آسا را پر کند، شبهای دردناکی را گذراند آنگاه که من، با چشمان باز، گوشهای نگران، بینی نافرمان و دل پر تپش در بستر افتاده بودم؛ تا زمانی که عادت رنگ پرده ها را عوض کرده و آونگ را خاموش، و به آینه کج و بیرحم مهربانی آموخته، و بوی وتیور را اگرنه یکسره نارانده دستکم پنهان کرده، و از بلندی آشکار سقف کاسته باشد. عادت! سامانده کارساز اما گندی که در آغاز ذهن ما را وا می گذارد تا هفته ها در جایگاهی موقت رنج بکشد؛ با این همه ذهن از آن خرسند است زیرا بدون عادت و تنها با توانایی های خود نمی تواند جایی را برای ما نشستنی کند.

البته، دیگر بیدار شده بودم، تنم برای واپسین بار چرخی زده و فرشته يقين همه چیز را در پیرامونم از جنبش باز ایستانده بود، مرا زیر پتوها در اتاقم خوابانده، و در تاریکی گنجه، میز کار، شومينه، پنجره رو به کوچه و دو در اتاقم را کمابیش سر جاهایشان قرار داده بود. اما گرچه خوب می دانستم در اتاقهایی نبودم که بیخبری لحظه بیداری برای یک آن اگر نه تصویر روشن آنها را به من نمایانده، دستکم امکان حضورشان را به من باورانده بود، با این همه حافظه ام برانگیخته شده بود؛ معمو، بر آن نمی شدم دوباره زود به خواب بروم؛ بیشتر شب را به یادآوری زندگی گذشته مان در کومبره در خانه عنه بزرگم، در بلیک، پاریس، دونسير، ونیز و جاهای دیگر می گذراندم، و همچنین جاها و آدمهایی که در آنجاها شناخته بودم، آنچه از آنان دیده و آنچه درباره شان شنیده بودم ...

*** کتاب در جستجوی زمان از دست رفته ***

 
جزئیات فنی
عنوان اصلی کتاب A La Recherche Du Temps Perdu
عنوان کتاب در جستجوی زمان از دست رفته دوره 7 جلدی
موضوع اصلی کتاب رمان خارجی
نویسنده مارسل پروست
مترجم مهدی سحابی
ناشر نشر مرکز
تعداد صفحات 4147
وزن 4819 گرم
زبان کتاب فارسی
سال چاپ 1396
نوبت چاپ 3
ژانر کتاب رمان
قطع رقعی
جلد کتاب شومیز
شابک 9789643058760

نوشتن دیدگاه

در جستجوی زمان از دست رفته دوره 7 جلدی

کتاب در جستجوی زمان از دست رفته اثر ماندگار و شاهکار مارسل پروست نویسنده چیره دست فرانسوی است. این کتاب در هفت جلد با عناوین‌ کتاب طرف‌ خانه‌سوان، کتاب در سایه دوشیزگان شکوفا، کتاب طرف گرمانت 1 و 2، کتاب سد و موعموره، کتاب اسیر، کتاب گریخته و کتاب زمان بازیافته تالیف شده است. مارسل پروست در این کتاب با تحلیل روان شناسانه ی شخصیت های داستان بر جذابیت آن بیش از پیش افزوده است. این کتاب به همت مهدی سحابی ترجمه و در هفت جلد توسط نشر مرکز به چاپ رسیده است.

شما را به مطالعه ی معرفی و قسمتی از شاهکار بی بدیل مارسل پروست کتاب در جستجوی زمان از دست رفته دعوت می کنیم.

نوشتن دیدگاه

30 محصول مشابه یافت شد

79,200 تومان 88,000 تومان

21,600 تومان 24,000 تومان

45,900 تومان 51,000 تومان

6,750 تومان 7,500 تومان

53,550 تومان 59,500 تومان

27,000 تومان 30,000 تومان

7,650 تومان 8,500 تومان

41,400 تومان 46,000 تومان

31,500 تومان 35,000 تومان

23,400 تومان 26,000 تومان

40,500 تومان 45,000 تومان

27,000 تومان 30,000 تومان

34,200 تومان 38,000 تومان

18,000 تومان 20,000 تومان

36,000 تومان 40,000 تومان

25,200 تومان 28,000 تومان

22,500 تومان 25,000 تومان

13,500 تومان 15,000 تومان

21,250 تومان 25,000 تومان

منو