راهبی که فراری اش را فروخت

48789

جدید

کتاب راهبی که فراری اش را فروخت نوشته مربی معنوی رابین شلیپ شارما توسط حمیده شاکر طاهری و پرستو نبی پور ترجمه و به کوشش نشر سایه سخن و زیر نظر دکتر علی صاحبی چاپ و منتشر شده است.

در کتاب راهبی که فراری اش را فروخت، مربی معنوی به روشی ساده و تعاملی، یعنی آموزش و تمرین آموزه ها در زندگی روزمره، به قهرمان داستان چرایی و چگونگی اثربخشی آن آموزه ها را برای دستیابی به زندگی ای خشنود و رضایتمند نشان می دهد و همچنین شیوه های شاد زیستن و بهره جستن از زندگی را می آموزد.

کتاب راهبی که اتومبیل فراریش را فروخت به شیوه داستان و تمثیل سه اصل مهم برای دستیابی به زندگی باکیفیت و رضایتمند را از طریق قهرمان داستان به خواننده می آموزد:

  1. چگونگی افزایش تجربه های درونی مثبت؛
  2. افزایش فراوانی «زمان کیفی» برای خود در زندگی
  3. افزایش معنا و هدف در زندگی

شما را به مطالعه ی قسمتی از کتاب راهبی که فراری اش را فروخت در سایت خرید کتاب با تخفیف بوکالا دعوت می کنیم.

جزییات بیشتر

پیشنهاد شگفت انگیز

46,800 تومان

52,000 تومان

این محصول در انبار موجود نیست

موجود شد خبرم کن!
 
معرفی کتاب

قسمتی از کتاب راهبی که فراری اش را فروخت

درست در وسط دادگاهی مملو از جمعیت بر زمین افتاد. یکی از برجسته ترین وکلای مدافع این کشور بود. همچنین مردی بود که نه فقط به خاطر ظاهر آراسته اش در آن کت و شلوار ایتالیایی سه هزار دلاری بلکه همچنین، به واسطه پیروزی های پی در پی حقوقی اش معروف بود. به آرامی آنجا ایستاده بودم و به خاطر شوک حاصله از صحنه ای که اندکی پیش شاهد آن بودم، دست و پایم کرخت شده بود. جولیان منتل بزرگ هم اکنون مانند یک قربانی به نظر می رسید که همچون کودکی درمانده بر روی زمین به خود می پیچید، می لرزید، اندامش به رعشه افتاده بود و مانند یک بیمار روانی، عرق می ریخت.

*** خريد کتاب راهبی که اتومبیل فراریش را فروخت ***

از آن لحظه به بعد، همه چیز با حرکت آهسته به نظر می رسید. مشاور حقوقی او جیغ کشید: «وای! جولیان غش کرده!»، و با احساسی فراوان، تصویری شفاف از آنچه مشهود بود، به ما ارائه داد. قاضی ظاهرا دستپاچه بود و فورا، با تلفن محرمانه ای که برای مواقع اضطراری در کنار میزش نصب شده بود، زیر لب چیزی زمزمه کرد. من هم فقط آنجا ایستاده بودم، خیره و گیج. ای پیرمرد احمق، خواهش می کنم نمیر، برای تو مردن خیلی زود است، تو مستحق اینگونه مردن نیستی.

ناظر دادگاه که مانند یک مومیایی ایستاده، خشکش زده بود، سریع وارد عمل شد و شروع کرد به تنفس مصنوعی دادن به قهرمان وکالت که نقش بر زمین شده بود. مشاور حقوقی هم کنار او بود. گیسوان بلند مجعد و بلوندش روی صورت قرمز یاقوتی رنگ جولیان ریخته بود و با مهربانی، کلماتی برای دلداری دادن به او بیان می کرد ولی او مطمئنا قادر به شنیدنشان نبود.

جولیان را از هفده سال پیش می شناختم. اولین بار که با او ملاقات کردم، دانشجوی حقوق جوانی بودم که یکی از شرکایش مرا به عنوان کارآموز برای یک پژوهش تابستانی، استخدام کرده بود. در آن زمان، او صاحب همه چیز بود، وکیل مدافعی زیرک، خوش تیپ و بی باک که رؤیاهای بزرگی در سر می پروراند. جولیان ستاره جوان شرکت حقوقی بود و در دوران رکود کار که همه فقط انتظار می کشیدند، پروژه های جدیدی برای شرکت ایجاد می کرد. هنوز به خاطر دارم، شبی تا دیر وقت کار می کردم. از کنار اتاق شاهانه او که در کنجی قرار داشت، قدم می زدم و نگاهم دزدکی به عبارتی قاب شده افتاد، روی میز بزرگش که از چوب بلوط ساخته شده بود. آن عبارت از وینستن چرچیل بود که احتمالا از مردی همانند جولیان سخن می گفت:
مطمئنا امروز به آنچه خواستیم رسیده ایم، بر سرنوشت خود مسلط هستیم، یعنی وظیفه ای که بر عهده مان گذاشته شده بیش از توانمان نیست، یعنی اضطراب و دامهایش مافوق تحمل ما نیست. مادامی که به تلاش و اراده شکست ناپذیر خود برای پیروزی باور داریم، پیروزی هم دست رد بر سینه ما نخواهد زد.

جوليان هم به همان راهی قدم گذاشته بود که آن تابلو از آن سخن می گفت، محکم و بد قلق، برای موفقیتی که باور داشت در سرنوشت اوست. با اشتیاق، هجده ساعت در روز کار می کرد. شایعاتی درباره او شنیده بودم که پدر بزرگش سناتوری برجسته و پدرش قاضی مورد احترام دادگاه فدرال بوده است. بدیهی است که خانواده ای ثروتمند داشته و به همین علت، انتظارات زیادی بر شانه های لباس آرمانی اش سنگینی می کرد. ولی باید اقرار کنم که او راه خودش را می رفت. مصمم بود که کارها را به روش خودش انجام دهد و عاشق این بود که نمایشی به راه اندازد.

محکمه ی تکان دهنده و درخور تماشای جولیان مرتبا تیتر اول روزنامه ها بود. هر زمان که اشخاص ثروتمند و مشهور به فردی با سیاست حقوقی بسیار عالی، پرتکاپو و برنده نیاز داشتند، دور او جمع می شدند. برنامه های اوقات فراغت او هم احتمالا از نوع مشهور آن بود. ملاقات های دیر وقت شبانه در بهترین رستوران های شهر با مانکن های جوان و جذاب، یا ماجراجویی های بی باکانه برای فرار از مشکلات می گساری، با گروهی از دلالان پر سروصدا که آنها را «تیم تخریب» می نامید. اینها مشغولیت هایی بود که قهرمان داستان ما با آنها سرگرم می شد.

هنوز نمی دانم برای آن پرونده حساس قتل، در آن تابستانی که مرا برای اولین بار دیده بود، چرا به عنوان همکار انتخابم کرد. گرچه از دانشکده حقوق هاروارد، دانشکده ای که او هم در آن درس خوانده بود، فارغ التحصیل شده بودم، مطمئنا زرنگترین کارآموز شرکت نبودم، و شجره نامه خانوادگی ام هم به هیچ کدام از طبقات اشرافی جامعه مربوط نمی شد. پدرم بعد از اینکه نیروی دریایی او را رد کرد، تمام زندگی اش را در سمت مأمور امنیتی در یک بانک محلی گذراند. مادرم هم بسیار ساده و بدون هیچ تشریفاتی، در برونکس بزرگ شده بود.

*** خريد کتاب راهبی که اتومبیل فراریش را فروخت با تخفیف ***

خیلی ها برای به دست آوردن این فرصت که در پرونده ای که «مادر همه محکمه های جنایی» نامیده می شد، پادوی اجرایی او بشوند، مخفیانه اعمال نفوذ می کردند. از میان همه آنها، او مرا برگزید. به من گفت که اشتیاق مرا دوست دارد. در آن پرونده، برنده شدیم و مدیری که به خاطر قتل وحشیانه همسرش متهم شده بود، الان فردی آزاد است یا لااقل به اندازهای آزاد است که وجدان به هم ریختهاش به او اجازه می دهد.

آموزشی که در آن تابستان دیدم، بسیار ارزشمند بود. بیش از یک درس بود، اینکه وقتی هیچ شکی وجود ندارد چگونه شکی منطقی ایجاد کنیم و هر وکیلی که بتواند چنین کاری انجام دهد، ارزش و احترام بسیار بالایی دارد. این درسی در روانشناسی پیروزی و فرصتی نادر بود که استاد را در عمل مشاهده کنم. مانند اسفنج آن درس را جذب کردم.

با دعوت جوليان، بیش از آنچه برنامه ریزی کرده بودم، در شرکت او، به عنوان همکار ماندگار شدم و به سرعت، دوستی پایداری میان ما شکل گرفت. اقرار می کنم که کار کردن با او اصلا آسان نبود. زیردست او بودن اغلب توأم بود با حس ناامیدی گاهی کار به دعواهای شبانه هم کشیده می شد. حرف فقط حرف خودش بود. این مرد هرگز اشتباه نمی کرد. به هر حال، زیر ظاهر خشن او، فردی بود که آشکارا از مردم حمایت می کرد.

هر چقدر هم که سرش شلوغ بود، همیشه حال جنی را می پرسید، زنی که هنوز او را «عروس من» می نامم. قبل از رفتن به دانشکده حقوق، با او ازدواج کرده بودم. وقتی جولیان از طریق یکی از کارآموزان تابستانی، فهمیده بود که از نظر مالی تحت فشار هستم، ترتیبی داد تا کمک هزینه تحصیلی زیادی دریافت کنم. مطمئنا کسی بود که می توانست با سرسخت ترین افراد رقابت شدیدی داشته باشد و عاشق این بود که همیشه سرش شلوغ باشد، ولی هرگز دوستانش را از یاد نمی برد. مشکل اصلی این بود که در کارش غرق شده بود.

در سال های اولیه، ساعت های زیاد کاری اش را اینگونه توجیه می کرد که «به نفع کار شرکت است»، یا اینکه می گفت یک ماه به خود مرخصی خواهد داد تا «حتما زمستان آینده» به جزایر کیمن برود. با گذشت زمان، به هر حال، شهرت و اعتبار جولیان به خاطر زیرکی و استعدادش گسترش یافت و حجم کاری اش رو به افزایش بود. پرونده ها بزرگتر و بهتر می شدند و جولیان حتی یک بار هم از یک چالش خوب صرف نظر نکرد. او خودش را وادار می کرد تا سخت تر و سخت تر کار کند. در لحظات نادری که آرامش داشت، مطمئن بود که حتی اگر دو ساعت هم بخوابد با احساس گناه از خواب می پرد که چرا روی پرونده ای کار نکرده است. خیلی زود برایم روشن شد که او با اشتیاق برای بیشتر خواستن، خودش را تحلیل می برد: پرستیژ بیشتر، افتخار بیشتر و پول بیشتر.

همان طور که انتظار می رفت، جولیان فرد بسیار موفقی شد. به هر آنچه اکثر مردم آرزویش را دارند، دست یافت: اعتبار حرفه ای درخشان با درآمدی هفت رقمی؛ عمارتی دیدنی با همسایگانی مشهور؛ جت اختصاصی؛ ویلایی تابستانی در جزیره ای گرمسیری؛ مایملک ارزشمند و فراری براق قرمزی که وسط راه ورودی خانه اش پارک شده بود.

ولی به هرحال، این چیزها آنقدرها هم که در ظاهر به نظر می رسند، رؤیایی نبودند. در همه آنها، می توانستم نشانه هایی را از مرگی قریب الوقوع ببینم، البته نه به خاطر اینکه در شرکت از همه باهوش تر بودم بلکه به خاطر اینکه بیشتر وقتم را با این مرد گذرانده بودم. از آنجایی که همیشه مشغول کار بودیم، همیشه با هم بودیم. ظاهرا قرار نبود کارها به آهستگی انجام شود. همیشه پرونده ای بزرگتر و سخت تر از آخرین پرونده وجود داشت. هر مقدار هم آمادگی داشت، باز برایش کافی نبود. چه اتفاقی می افتند اگر خدای نکرده، قاضی این سؤال یا آن سؤال را بپرسد؟ اگر تحقیقاتمان کافی نباشد چه؟ اگر در یک محكمه ی مملو از جمعیت، مانند آهویی که در برابر یک جفت چراغ ماشین که ناگهان ظاهر شده، غافلگیر شود چه؟ برای همین تا آنجا که می شد، به خودمان فشار می آوردیم. من هم در حال غرق شدن در گرداب کار او بودم. در حالی که همه آدم های عاقل در خانه، کنار خانواده شان بودند، ما، دو برده زمان، در طبقه شصت و چهارم بلوک فلزی و شیشه ای، به دام افتاده بودیم و خیال می کردیم همه چیز تحت کنترل و دنیا به کاممان است و با توهمی از موفقیت، کور شده بودیم. 

هر چه بیشتر وقتم را با او سپری می کردم، می دیدم بیشتر در این گرداب فرو می رود. به نظر می رسید آرزوی مرگ می کند. هیچ چیزی او را خوشحال نمی کرد. سرانجام ازدواجش به شکست انجامید، دیگر با پدرش صحبت نمی کرد، و با اینکه همه چیزهایی که آدم آرزویش را دارد، در اختیار داشت، ولی هنوز آنچه را به دنبالش بود، نیافته بود و همه اینها از نظر احساسی، جسمی و روحی مشهود بود.

در پنجاه و سه سالگی، هفتاد و چند ساله به نظر می رسید. صورتش پر از چین و چروک بود البته با توجه به روشی که به طور کلی برای زندگی اش انتخاب کرده بود که به هر قیمتی شده به هدفت برس و دشمن را با بی رحمی از سر راهت بردار و به طور اخص، استرس زیاد ناشی از روش زندگی نامتعادلش، انتظار چین و چروک های بیشتری می رفت. شام خوردن های دیر وقت در رستوران های گران قیمت فرانسوی، کشیدن سیگار ضخیم کوبایی و نوشیدن کنیاک پشت کنیاک باعث شده بود به طرز خجالت آوری اضافه وزن پیدا کند. دائما شکایت می کرد که مریض است و خسته از اینکه مریض و خسته است. طبع شوخش را از دست داده بوده و به نظر می رسید که هرگز نخواهد خندید. طبع پرشور و اشتیاقی که قبلا داشت، با غم مرگباری جایگزین شده بود و شخصا، فکر می کنم زندگی اش بی هدف شده بود.

شاید غم انگیزترین موضوع این بود که حتی در دادگاه هم تمرکزش را از دست داده بود. پیش از این، با بحث و جدل فصیح و نفوذناپذیر خود همه حضار را به خود خیره می کرد، اما اکنون، با صدایی یکنواخت، ساعتها در حضور دادگاه، بی هیچ هدف مشخصی، درباره پرونده های مبهمی صحبت می کرد که اندکی به موضوع مرتبط بودند یا اصلا هیچ ربطی نداشتند. پیشترها، به استدلال های وکیل مدافع طرف مقابل بسیار موقرانه عکس العمل نشان می داد، اما اکنون، با ریشخند طعنه آمیز خود، صبر و بردباری قضاتی را محک می زد که قبلا او را حقوقدانی نابغه می دانستند. حقیقتا می شود گفت بارقه زندگی جولیان رو به خاموشی بود...

*** خريد کتاب راهبی که اتومبیل فراری اش را فروخت با تخفیف ***

 
مشخصات کتاب
عنوان کتاب راهبی که فراری اش را فروخت (همراه با دی وی دی)
نویسنده رابین شیلپ شارما
مترجم حمیده شاکرطاهری،پرستو نبی پور
ناشر سایه سخن
تعداد صفحات 280
وزن 342 گرم
سال چاپ 1398
زبان کتاب فارسی
نوبت چاپ 7
قطع رقعی
مشخصات تکمیلی زیرنظر:علی صاحبی،همراه با دی وی دی
شابک 9786007152102

نوشتن دیدگاه

راهبی که فراری اش را فروخت

کتاب راهبی که فراری اش را فروخت نوشته مربی معنوی رابین شلیپ شارما توسط حمیده شاکر طاهری و پرستو نبی پور ترجمه و به کوشش نشر سایه سخن و زیر نظر دکتر علی صاحبی چاپ و منتشر شده است.

در کتاب راهبی که فراری اش را فروخت، مربی معنوی به روشی ساده و تعاملی، یعنی آموزش و تمرین آموزه ها در زندگی روزمره، به قهرمان داستان چرایی و چگونگی اثربخشی آن آموزه ها را برای دستیابی به زندگی ای خشنود و رضایتمند نشان می دهد و همچنین شیوه های شاد زیستن و بهره جستن از زندگی را می آموزد.

کتاب راهبی که اتومبیل فراریش را فروخت به شیوه داستان و تمثیل سه اصل مهم برای دستیابی به زندگی باکیفیت و رضایتمند را از طریق قهرمان داستان به خواننده می آموزد:

  1. چگونگی افزایش تجربه های درونی مثبت؛
  2. افزایش فراوانی «زمان کیفی» برای خود در زندگی
  3. افزایش معنا و هدف در زندگی

شما را به مطالعه ی قسمتی از کتاب راهبی که فراری اش را فروخت در سایت خرید کتاب با تخفیف بوکالا دعوت می کنیم.

نوشتن دیدگاه

30 محصول مشابه یافت شد

9,000 تومان 10,000 تومان

44,100 تومان 49,000 تومان

36,000 تومان 40,000 تومان

8,100 تومان 9,000 تومان

25,200 تومان 28,000 تومان

49,500 تومان 55,000 تومان

40,500 تومان 45,000 تومان

58,500 تومان 65,000 تومان

27,000 تومان 30,000 تومان

31,500 تومان 35,000 تومان

31,500 تومان 35,000 تومان

15,300 تومان 17,000 تومان

24,300 تومان 27,000 تومان

25,200 تومان 28,000 تومان

16,200 تومان 18,000 تومان

34,200 تومان 38,000 تومان

22,500 تومان 25,000 تومان

19,800 تومان 22,000 تومان

17,100 تومان 19,000 تومان

13,500 تومان 15,000 تومان

9,900 تومان 11,000 تومان

39,600 تومان 44,000 تومان

48,600 تومان 54,000 تومان