زمستان فصل مردن نيست

53048

جدید

کتاب زمستان فصل مردن نیست رمانی است بسیار جذاب اثر فرشته نوبخت که توسط نشر کوله پشتی به چاپ رسیده است.

با ما در سایت خرید کتاب با تخفیف بوکالا با قسمتی از کتاب زمستان فصل مردن نیست همراه باشید.

جزییات بیشتر

پیشنهاد شگفت انگیز

10,800 تومان

12,000 تومان

- +

 
معرفی کتاب

قسمتی از کتاب زمستان فصل مردن نیست

سعی می کرد سطل زباله ی سر یکی از کوچه ها را برگرداند طرف خودش، دنبال چیزی می گشت. پرسیدم «میتونم کمک کنم؟» گفت «برو بمیر،» نزدیکش شدم و با دو دست، که همه ی توانم بود کمک دادم تا سطل را برگردانیم سمت خودمان، چیزی نگفت. ظرف غذای یک بار مصرف را از روی آشغال ها برداشت و چند بطری آب معدنی و قوطی نوشابه، بعد ناگهان سطل را رها کرد. سطل صدای وحشتناکی داد و توی خودش لرزید. تازه فهمیدم چهار برابر من زور توی آن پنجه های لاغر خوابیده است. ظرف غذا را توی پلاستیکی چپاند و باقی خرت و پرت ها را در گونی گذاشت و راه افتاد. خیلی زحمت کشیده بودم که بعد از آن «برو بمیر» شیک کم نیاورم و حالا نمی بایست می گذاشتم برود پی کار خودش، خودم را آماده کردم برای یک «برو بمیره» دیگر و دویدم دنبالش.

*** خريد کتاب زمستان فصل مردن نیست ***

«جواب منو ندادی؟»

برگشت و نگاهم کرد، مردمک چشم های کوچکش شبيه دوتا حبه ی انگور سبز بود که از شدت رسیدن لهیده و لیچ شده اند. چروک ها زیر پلک ها، بدجوری توی ذوق می زد، اما می شد حدس زد که سن و سال زیادی ندارد.

«چی میخوای از جونم؟»

«می خوام کمکت کنم.»

«کی از تو کمک خواست؟ گورتو گم کن! هری!»

یک لحظه واقعا خواستم همین کار را کنم. برگردم و بروم دنبال کارم. اگر زود می جنبیدم به قرارم با مرزآبادی هم می رسیدم. اما ناگهان چیزی به زبانم آمد که خیلی در اراده ی من نبود، ولی از اول باید می گفتم: «منظورم اینه که من به کمک شما احتیاج دارم.» خطوط صورتش باز شد و چشم هایش مثل دو تا گلوله ی آتش شعله کشید.

«آها! گفتم هیچ کی تو این دوره زمونه واسه دلسوزی به غریبه پستون به تنور نمی چسبونه!»

لحنش تمسخرآمیز بود. اما بوی دوستی و اعتماد هم می داد. معلوم بود که با همه ی ترس پنهانی که دارد، شل شده و کنجکاو است. نگاهی به دور و برم کردم، نفسی گرفتم و یک قدم نزدیکتر شدم: «میشه بریم یه جا بشینیم و حرف بزنیم؟»

لب هایش جمع شد. چشم هایش دیگر شبیه انگور لهیده نبودند. برق می زدند و مثل لبه ی شمشیری کهنه فرو می رفتند در قلبم: «راستشو بگو ببینم! تو عن جوجه ی ذبیح فرزه نیسی؟»

قبل از این که فرصت واکنش پیدا کنم، زد تخت سینه ام و نیم قدم آمد جلو: «ببین خانوم خوشگله، برو به اون آ میرز مقوا بگو یابو برش نداره و گه اضافی نخوره تا رو دل نکنه! بگو اگه دست از سرم برنداره، تنبون به پاش نمی ذارم. برو دیگه، هری!»

او راه افتاده و من مثل کسی که یک جفت کشیده ی آبدار خورده باشد، چند لحظه گیج و منگ تماشایش کردم. بعد دویدم دنبالش و دستم را از پشت گذاشتم روی شانه ی چپش.

«داری اشتباه میکنی خانوم.»

ابروهایش نیم وجب بالا رفت: «خانووووم؟» و دستم را با تحکم از خودش دور کرد.

چرخیدم و سینه به سینه ایستادم مقابلش. چند لحظه بی حرف، خيره شدیم به هم عصبانی بودم؟ انگورهای لهیده و ليج، همه ی جانم را نوچ کرده بود. دیگر مطمئن بودم که هر طور هست باید این کار را بکنم، یعنی این تنها کاری است که باید بکنم.

«بازم میگم داری اشتباه می کنی درباره من، تو این خیابون یه دیزی سرا هست، می تونیم بریم یه آبگوشتی باهم بزنیم و برات حسابی توضیح بدم.»

ریز خندید: «چین و چروک لبتیم به خدا، بخند فنا شيم خانوم خوشگله. باس کارت خیلی گیر باشه، خب من هرجوری فکر می کنم می بینم از خیر آبگوشت نمیشه گذشت، یعنی نه که نشه، من نمیتونم، حالا عن جوجه ی هر خری میخوای باش.»

من خندیدم و او نگاهی به سرتاپای خودش کرد. ازش خوشم آمده بود. مشغول تکاندن گرد و خاک لباس هایش شده بود و با دقت گره شالی را که چند دور پیچیده بود دور گردن، باز می کرد تا دوباره به همان شکل اول بپیچاند دور گردن: «خب، خوبم؟» سر تکان دادم و او کوله اش را با حوصله روی شانه ی چپ انداخت و راه افتاد.

را افتادم دنبالش.

هوا سرد بود و ابرهای خاکستری به سمت یک نقطه از آسمان در حرکت بودند. بوی رطوبت خاک برگ در هوا پراکنده بود. باید تلفن می کردم و قرار را با مرزآبادی کنسل می کردم. حتما خیلی بد می شد. تازه مسعود هم هست. نمی شود توضیح بدهم که چرا و چطور؟ که سوژه ای که قرار است درباره اش حرف بزنیم، با پای خودش آمده سراغ من، ورودی قهوه خانه پر از گلدان های کوچک پامچال در رنگ های مختلف بود. زرد، نارنجی، ارغوانی، سرخ، سفید، دو کارگر بسته های دوغ و نوشیدنی را از پشت یک وانت خالی می کردند و می بردند داخل. هنوز وارد نشده بودیم که بوی خوش فضا بر ما وارد شد.

ترکیبی از عطر سیر و چربی و ریحان تازه، کلی تا ظهر مانده بود و برای همین میزها خالی بودند. اجازه دادم جایی برای نشستن انتخاب کند و بعد نشستم روبرویش. صورتش گل انداخته بود. لکه های قهوه ای روی گونه ها پررنگتر شده بود و پوست پیشانی اش کاملا خشک و پوسته پوسته بود. حس عجیبی داشتم. هم می دانستم و هم نمی دانستم. هم می دانستم که چه چیزی را می دانم و هم نمی دانستم این که می دانم و حس می کنم، دقیقا چیست.

همین که جاگير شد، گفت: «راستش بگو کاریت ندارم. تو رو ذبیح فرزه فرستاده مخ منو بزنی؟»

توی فضای سر بسته، کلفتی و زمختی صدایش بیشتر توی ذوق می زد. گفتم: «من نمی شناسمش. کی هستن ایشون؟»

بلند خندید: «ایشوووون؟ نه، واقعا قانع شدم که نمی شناسیش، یعنی هیچ کی اون مقوا رو نمی شناسه، جز خودم. اما خر خودتی! بالاخره میفهمم مخ خوشگل صاف صوف هایی مث تو رو چه جوری میزنه.»

«من اتفاقی دیدمت. اگه صبر کنی برات کامل توضیح میدم.»

«برا من توضیح میدی؟ سه پلشک! واسه من فیلم در نیار قرتی خانوم، حالا که فکر می کنم به نظرم یه جایی با خودش دیدمت. آره. آره. صبرکن الانه یادم میاد. مثلا تو محله ی اردشیر! درسته؟ درست گفتم؟ بگو زدی توخال!»

کنترل کردنش با همه ی ادعای گنده لات بازی کار سختی نبود. رد نقاب روی صورتش پیدا بود. کافی بود دست بیاندازم و نقاب را پایین بکشم تا صورت واقعی اش را ببینم. چیزی که انگورهای لهیده و لیچ را قاب گرفته و آن غم عجیب ته چشمها را. ولی اگر کاری نمی کردم و همین جور پیش می رفت حتما همه چیز می رفت به فنا و اینجوری، هم قرارم با مرزآبادی سوخت شده بود و هم سوژه از دستم پریده بود.

«تو حق داری. منم اگه جای تو بودم، هرگز خوش بین نبودم. الانم نمی گم به من اعتماد کن، فقط گوش کن ببین چی میگم. میخوام برات توضیح بدم.»

«خوب بده ببینم چی میخوای افاضه کنی،»

«چه جوری بگم...»

*** خريد کتاب زمستان فصل مردن نیست ***

«دِکی تازه میخوای ببینی چه جوری بگی؟ یه جور که ما هم بفهمیم.»
شاگرد قهوه چی سر رسید و همین طور که میز را پر می کرد با پیاله های فیروزه ای رنگِ مخلفات، زبر چشمی ما را هم برانداز می کرد.
«کارت شناسایی بدم خدمتتون یاردان قلی خان؟»
چشم های پسرک مثل توپ پینگ پونگ از کاسه ی چشم جهید بیرون، یک نگاه به من، و باز به او، و رفت.
هر دو زدیم زیر خنده، گفتم: «اسمتُ نمیگی به من؟»
«اسم واسه چی چی؟»
«باشه، من اول میگم، اسمم تهمينه س، تهمینه ی عشقی»
«عشقی به مولا! ما زندونی تیم، بی ملاقاتی!»...

 
مشخصات کتاب
نویسنده فرشته نوبخت
ناشر کوله پشتی
تعداد صفحات 168
وزن 202 گرم
شابک 9786008211334

نوشتن دیدگاه

زمستان فصل مردن نيست

کتاب زمستان فصل مردن نیست رمانی است بسیار جذاب اثر فرشته نوبخت که توسط نشر کوله پشتی به چاپ رسیده است.

با ما در سایت خرید کتاب با تخفیف بوکالا با قسمتی از کتاب زمستان فصل مردن نیست همراه باشید.

نوشتن دیدگاه

30 محصول مشابه یافت شد

خوش هوندی لیلی

45,000 تومان 50,000 تومان

بهشت خيالی

21,600 تومان 24,000 تومان

آينه ای در من

19,800 تومان 22,000 تومان

نامهربان من کو؟!

79,200 تومان 88,000 تومان

تعبیر یک کابوس

21,600 تومان 24,000 تومان

زندگی دوم

67,500 تومان 75,000 تومان

خانه کاغذی

13,500 تومان 15,000 تومان

مرگ قسطی

80,550 تومان 89,500 تومان

نگذار به بادبادک ها شلیک کنند

10,800 تومان 12,000 تومان

بیلیارد در ساعت نه و نیم

40,500 تومان 45,000 تومان

وارونگی

7,650 تومان 8,500 تومان

هری پاتر و سنگ جادو

54,000 تومان 60,000 تومان

آنی شرلی ( اول:در گرین گیبلز)

27,000 تومان 30,000 تومان

عقاید یک دلقک (جهان نو)

43,200 تومان 48,000 تومان

خیانت

20,700 تومان 23,000 تومان

ثریا در اغما

46,800 تومان 52,000 تومان

گندم

58,410 تومان 64,900 تومان

کوری ترجمه اسدالله امرایی

54,000 تومان 60,000 تومان

هری پاتر و حفره اسرارآمیز

57,600 تومان 64,000 تومان

سلوک

40,500 تومان 45,000 تومان

آب های شمال

18,000 تومان 20,000 تومان

نجیب زاده ای در مسکو

76,500 تومان 85,000 تومان

همه جا آتش های خرد

49,500 تومان 55,000 تومان

برای N

22,500 تومان 25,000 تومان

ترور مارگارت تاچر

13,500 تومان 15,000 تومان

محصولات بازدیدشده

مقایسه 0