زن همسایه

کتاب «زن همسایه» رمانی است مهیج و سرشار از روابط پیچیده میان زن ها و مردها، دروغ ها و خیانت این کتاب اثر «شاری لاپنا» نویسنده کانادایی است که توسط «عباس زارعی» ترجمه و انتشارات «آموت» نشر این رمان را برعهده داشته است.

با ما در بوکالا با معرفی و قسمتی از کتاب زن همسایه همراه باشید.

ادامه مطلبShow less
موجود شد خبرم کن!
مرجع:
61425
نام برند:
صنایع دستی آقاجانی

سنگاب فیروزه کوب کد FT051 بزرگترین سنگاب فیروزه کوبی شده تولید صنایع دستی آقاجانی است. در ساخت این محصول که یکی از زیباترین صنایع دستی اصفهان محسوب می شود از مس و بهترین فیروزه نیشابور استفاده شده است. 

لازم به ذکر است از آنجا که محصولات تولید «صنایع دستی آقاجانی» تماماً کار دست هنرمندان این مجموعه می باشد، احتمال اختلاف ارتفاع تا 3cm در تمامی محصولات وجود دارد.

صنایع دستی آقاجانی

قندان (بشقاب پرنده) مس و خاتم کاری تولید صنایع دستی آقاجانی با ارتفاع 20 سانتی متر یکی از کاربردی ترین و زیباترین تولیدات برند آقاجانی است که با استقبال زیادی مواجه شده است. در ساخت این بشقاب پرنده از بهترین مواد اولیه به منظور دوام بیشتر این محصول استفاده شده است. از نکات مهم در مورد این قندان مس و خاتم گواهینامه کیفیت جهانی ISO9001:2015 و استاندارد ملی ایران است که این محصول را از رقبا متمایز می کند.

صنایع دستی آقاجانی

بلونی فیروزه کوب کد FT176 یکی از خاصترین تولیدات صنایع دستی آقاجانی است که 25 سانتی متر ارتفاع دارد و به طور کامل توسط دست تولید شده است. در ساخت این بلونی فیروزه کوبی شده از مس و بهترین فیروزه نیشابور استفاده شده است.این محصول دارای امضای مخصوص صنایع دستی آقاجانی است و دارای گواهی استاندارد ملی ایران و گواهینامه ISO9001 است و به همراه گارانتی 10 ساله ارائه می شود.

صنایع دستی آقاجانی

آجیل خوری فیروزه کوبی ترنج کد FT066 بزرگترین آجیل خوری مسی تولید صنایع دستی آقاجانی یکی از معروفترین تولیدکنندگان صنایع دستی اصفهان از بهترین مواد اولیه تولید شده است. در تولید این آجیل خوری فیروزه کوبی شده از بهترین و ناب ترین فیروزه نیشابور استفاده شده است. از نکات قابل توجه این محصول گارانتی 10 ساله و استاندارد ملی ایران است. ارتفاع این «آجیل خوری مسی» 42 سانتی متر و قطری در حدود 32 سانتی متر دارد.

توضیحات

معرفی کتاب زن همسایه

در کتاب زن همسایه همه چیز از یک مهمانی شام آغاز می شود رمانی مهیج و معمایی درباره ی یک زوج جوان و همسایه شان که ظاهرا با هم دوستند. رمانی مملو از دروغ ها، خیانت ها و رازهای میان زن و شوهرها.

زندگی آنه و مارکو کونتی عالی بنظر می رسد. رابطه ای عاشقانه، خانه ای فوق العاده و بچه ای زیبا بنام کورا. اما یک شب، وقتی در مهمانی شام همسایه هستند، جنایت وحشتناکی روی می دهد. پدر و مادر فورا دچار سو ظن می شوند. اما حقیقت، داستان بسیار پیچیده تری است.

درون خانه، دلیل ناخوشایندی از واقعیتی که اتفاق افتاده آشکار می شود. کاراگاه می داند که زوج وحشت زده چیزی را مخفی می کنند. آن و مارکو در می یابند که کس دیگری در حال جستجوی رازهاست، رازهایی که آنها سالهاست مخفی کرده اند.

ادامه داستان، کشف آزاردهنده ای از یک خانواده، حکایتی دلهره آور از فریب، تزویر، و خیانت  است که تا آخرین پیچ و خم شوکه کننده اش نفستان را بند خواهد آورد.

*** خرید کتاب زن همسایه ***


قسمتی از کتاب زن همسایه

«آنه» حس می کند اسید توی معده اش می چرخد و از گلویش بالا می آید. سرش گیج می رود. افراط کرده؛ البته نمی خواست این طور شود، اما «سينتيا» مدام برایش ریخت و باعث شد زیاده روی کند؛ آنه نمی داند به چه ترتیب دیگری باید شب را سپری کند. حالا نمی داند در این مهمانی شام که انگار نمی خواهد تمام شود چقدر نوشیده است؛ بنابراین ناچار است صبح، شیر سینه اش را خالی کند و دور بریزد تا بچه مريض نشود.

گرمای شب تابستانی آنه را بی حال کرده، از گوشه ی چشم، میزبانش سينتيا را نگاه می کند. سينتيا بدون هیچ شرم و حیایی مشغول شوخی و بگو بخند با شوهر آنه، «مارکو» است، چرا آنه این موضوع را تحمل می کند؟ چرا «گراهام»، شوهر سينتيا چنین اجازه ای به همسرش می دهد؟ آنه از این موضوع ناراحت است، اما چاره ای ندارد، چطور می تواند بدون آنکه بیچاره و مسخره به نظر برسد، جلوی آنها را بگیرد؟ با اینکه از درون خشمگین است، بی خیال می شود و جرعه ای دیگر از نوشیدنی خنک می نوشد. آنه، طوری بار نیامده که بتواند مجلسی را دست بگیرد و مرکز توجه شود.

اما سینتیا، از طرف دیگر....

هر سه نفر آنها، آنه، مارکو و گراهام، به سينتيا چشم دوخته و انگار مجذوب او شده اند.

مخصوصا مارگو که انگار قادر نیست چشم از او بردارد. آنه به خودش یادآوری می کند سینتیا با همه خیلی راحت برخورد می کند. او آنقدر جذاب است که انگار این قضیه از دست خودش هم خارج شده.                     

آنه هر چه بیشتر به مارکو و سينتيا نگاه می کند، شک اش بیشتر می شود که نکند بین آن دو سر و سری باشد. هرگز اینقدر شکاک نبوده، شاید به خاطر این باشد که زیادی سرش گرم شده.

نه، اگر چیزی برای پنهان کردن داشتند، اینطور رفتار نمی کردند. سينتيا بیشتر از مارکو شیطنت می کند، هرچند مارکو هم از این وضع کاملا راضی به نظر می رسد. مارکو با آن موهای تیره ی به هم ریخته، چشم های میشی و لبخند ملیحش همیشه جذاب بوده و مرکز توجه. اگر سينتيا زن ماركو بود، واقعا به هم می آمدند. آنه با خود می گوید بهتر است دست از این افکار بردارد. با خود می گوید مارکو قطعا به او وفادار است. می داند مارکو کاملا نسبت به خانواده اش متعهد است. زن و بچه اش تمام دنیای او هستند. مارکو همیشه کنار او خواهد بود، مهم نیست که چه اتفاقی بیفتد.

اما نگاه کردن به سينتيا او را مضطرب و افسرده می کند. با وجود اینکه شش ماه از به دنیا آمدن بچه می گذرد، آنه هنوز حدود ده کیلوگرم اضافه وزن دارد. فکر می کرد ظرف این مدت هیکلش مثل قبل از بارداری می شود، اما ظاهرا دست کم یک سال طول می کشد. دیگر نباید خودش را با عکس مجلاتی که مادرهای خوش هیکل را نشان می دهند، مقایسه کند. مادرهایی که به لطف مربی های خصوصی ظرف چند هفته بعد از زایمان دوباره خوش هیکل شده اند.

البته آنه حتی قبل از بارداری هم با سينتيا قابل مقایسه نبود. همسایه ی قد بلند و خوش هیکلش، با آن پاهای کشیده، کمر باریک، سینه های برجسته، پوست لطیف و موهای مشکی آشفته اش. سینتیا همیشه خوش لباس بود و کفش پاشنه بلند می پوشید، حتی برای چنین مهمانی ساده ای در خانه ی خودش.

آنه روی مکالمات اطرافش تمرکز ندارد. به شومینه ی مرمری خیره شده که دقیقا مثل همان را در اتاق نشیمن خودشان دارند، درست آن طرف دیوار مشترکشان با سینتیا و گراهام آنها در خانه های آجری زندگی می کنند که به ردیف کنار هم قرار گرفته اند. این سبک خانه ها که اواخر قرن نوزدهم ساخته شده اند، در شمال نیویورک زیاد پیدا می شود. همه ی خانه های این ردیف به سبک ایتالیایی بازسازی شده و گران قیمت اند. تقریبا شبیه هم هستند و فقط در تزئینات اختلاف جزئی دارند؛ هرکدام از آنها یک اثر هنری کوچک است. خانه ی آنه و مارکو در انتهای این ردیف قرار گرفته است.

آنه دستش را دراز می کند تا تلفن همراهش را بردارد و ساعت را نگاه کند؛ تقريبا یک نیمه شب است. او ساعت دوازده شب به بچه سر زده بود و مارکو ساعت دوازده و نیم. بعدش مارکو و سینتیا برای کشیدن سیگار به حیاط پشتی رفته بودند، درحالی که آنه و گراهام کنار میز ريخته و پاشیده ی شام نشسته و حرف های رسمی و مسخره ای می زدند. آنه باید همراه آنها به حیاط پشتی می رفت تا هوایی بخورد؛ اما این کار را نکرد چون گراهام از دود سیگار بدش می آمد و تنها گذاشتن او در مهمانی خودش بی ادبی و بی ملاحظگی تلقی می شد. گراهام هم مثل او یک آدم با ادب و بانزاکت بود. ازدواج او با زن هرزه ای مثل سينتيا خیلی عجیب بود! سينتيا و مارکو چند دقیقه پیش آمده بودند داخل. آنه نا امیدانه می خواهد که به خانه ی خودشان برگردند، گر چه ممکن است بقیه هنوز از مهمانی لذت ببرند.

نگاهی به دستگاه مانیتور کودک می اندازد که روی میز است و چراغ کوچک قرمز رنگ آن مثل ته سیگار روشن است. صفحه ی ویدیویی آن شکسته است چند روز پیش از دست آنه افتاد و شکست و مارکو فرصت نکرد تعمیرش کند، اما بخش صوتی دستگاه هنوز سالم است. ناگهان آنه مردد می شود که نکند کارشان اشتباه بوده. چه کسی برای مهمانی شام به خانه ی همسایه می رود و نوزادش را در خانه تنها می گذارد؟ کدام مادر چنین کاری می کند؟ باز آن حس درد و رنج آشنا در درونش بیدار می شود: او مادر خوبی نیست.

باید «کورا» را داخل سبدش می گذاشتند و با خودشان می آوردند، اما سينتيا گفته بود بدون بچه بیایند، قرار بود تولد گراهام یک جشن با مهمانان بزرگسال باشد، که دلیل دیگری بود تا آنه از سينتيا خوشش نیاید، هر چند زمانی دوستان خوبی برای هم بودند. سینتیا از بچه خوشش نمی آید. چه کسی می گوید خوب نیست یک بچه ی شش ماهه توی مهمانی باشد؟ آنه چطور حرف مارکو را گوش کرد و راضی به این کار شد؟ این کار بی مسئولیتی بود. اگر به مادران گروه می گفت، آنها چه عکس العملی نشان می دادند؟ ما بچه شش ماهه مان را تنها در خانه رها کردیم و به مهمانی همسایه رفتیم. آنها را مجسم کرد که از تعجب خشکشان می زد و سکوتی ناراحت کننده همه جا را فرا می گرفت. هرگز نباید از این موضوع چیزی به آنها می گفت.

قبل از مهمانی او و مارکو حسابی سر این موضوع بحث کرده بودند. وقتی پرستار بچه زنگ زد و گفت نمی آید، آنه تصمیم گرفت پیش بچه بماند و مهمانی نرود. اما مارکو در حالی که در آشپزخانه بحث می کردند، به او گفته بود: «اما نمیشه که تنها خونه بمونی!»

آنه صدایش را پایین آورده بود تا سینتیا از آن طرف دیوار حرف هایش را نشنود و گفته بود: «من مشکلی ندارم و خونه می مونم.»

مارکو هم صدایش را پایین آورده و گفته بود: «بیرون رفتن از خونه برات خوبه. یادته که دکتر چی گفت»

*** خرید کتاب زن همسایه ***

آنه، همه ی شب فکر می کرد مارکو چون دوست داشت به مهمانی برود، این حرف را از روی بدجنسی زده یا واقعا به فکر سلامتی اوست، بالاخره تسلیم شده بود. مارکو او را قانع کرده بود که با دستگاه مانیتور کودک، هر وقت کورا بیدار شود، متوجه خواهند شد، ضمن اینکه هر نیم ساعت یکبار به نوبت به بچه سر می زنند تا مطمئن شوند اتفاق بدی نمی افتد.

ساعت یک نیمه شب است، آنه باید به بچه سر بزند یا مارکو را راضی کند به خانه برگردند؟ آنه می خواهد به خانه برگردد و بخوابد، می خواهد این شب تمام شود. دست شوهرش را می کشد. «مارکو، باید بریم، ساعت یک نصف شبه!»

سينتيا می گوید: «اوه، نريد! هنوز اونقدرا دیر نشده!» معلوم است دوست ندارد مهمانی تمام شود، نمی خواهد مارکو آنجا را ترک کند اما برايش مهم نیست آنه به خانه برگردد.

آنه سعی می کند با صدایی محکم حرف بزند: «شاید برای شما دیر نباشه، اما من باید زودتر برم و به بچه شیر بدم.»

سينتيا می گوید: «آخی، دلم برات سوخت، این حرف باعث خشم آنه می شود.

سینتیا بچه ندارد، هیچ وقت هم نخواسته، او و گراهام از قصد بچه دار نمی شوند.

راضی کردن مارکو برای ترک مهمانی سخت است، انگار برای ماندن مصمم است. دارد به او خوش می گذرد، اما آنه دارد عصبی می شود. مارکو نگاهش را از آنها می دزدد، لیوانش را بالا می آورد و رو به سینتیا می گوید: «فقط یکی دیگه »

آنه متوجه نمی شود چرا مارکو امشب اینقدر بدخلق و غیرعادی شده. این اواخر در خانه هم ساکت بوده است؛ آشفته و نابسامان. اما امشب با حضور سینتیا حسابی سرحال است، مدتی است که آنه حس می کند مشکلی پیش آمده، کاش مارکو موضوع را با او در میان می گذاشت. این روزها زیاد با او حرف نمی زند، از او دوری می کند، یا شاید به خاطر افسردگی پس از زایمان از آنه دلزده شده است. انگار همه از او ناامید شده اند

 امشب کاملا مشخص است که مارکو سینتیای زیبا و سرزنده را به او ترجیح می دهد.

آنه نگاهی به ساعت می اندازد، دیگر کاسه ی صبرش لبريز شده، من دارم می رم. قرار بود ساعت یک به بچه سر بزنم، به مارکو نگاه می کند و با صدایی قاطع اضافه می کند: «تو تا هر وقت دوست داری می تونی بمونی،»

ماركو نگاه تندی به او می اندازد، چشمانش می درخشند، آنه سرگیجه دارد، اما مارکو انگار حالش خوب است. آیا قرار است درباره ی رفتن یا ماندن با هم مشاجره کنند؟ جلوی همسایه ها؟ واقعا؟ آنه دنبال کیفش می گردد، دستگاه مانیتور کودک را از برق می کشد، حس می کند که همه دارند به هیکل چاق او نگاه می کنند . بگذار نگاه کنند - حس می کند همه علیه او متحد شده اند و به او به چشم کسی نگاه می کنند که مهمانی شان را خراب کرده. اشک ها شروع به سوزاندن چشم هایش می کنند، مقاومت می کند. نمی خواهد جلوی بقیه بزند زیر گریه، سينتيا و گراهام چیزی از افسردگی بعد از زایمان او نمی دانند. آنه و مارکو جز مادر آنه، به کس دیگری در این باره حرفی نزده اند، آنه این اواخر این موضوع را به مادرش گفته می داند که مادرش این موضوع را به کسی نمی گوید، حتی به پدرش، آنه نمی خواهد کسی از این قضیه باخبر شود، مارکو هم تا حالا با کسی در این مورد حرف نزده است. اما وانمود کردن به اینکه حالش خوب است، برایش خسته کننده شده.

وقتی برمی گردد، متوجه می شود که لحن مارکو آرام تر شده: «حق با توئه، دیر شده، باید بریم.» می شنود که مارکو پشت سرش لیوان را روی میز می گذارد.

آنه با پشت دست موهایش را از جلوی چشمش کنار می زند، واقعا نیاز به کوتاه کردن موهایش دارد، با لبخندی مصنوعی می گوید: «دفعه ی بعد نوبت ماست که میزبان شما باشیم.» و بی صدا زیر لب اضافه می کند: «می تونید بیاید خونه ی ما، همون جایی که بچه مون با ما زندگی می کنه و امیدوارم تمام شب رو گریه کنه و مهمونی تون خراب بشه، حتما موقعی که داره دندون در میاره، دعوتتون می کنم.»

سریع خانه ی همسایه را ترک می کنند. چیزی از وسایل بچه نیاورده اند که بخواهند ببرند، فقط خودشان، کیف آنه و دستگاه مانیتور کودکه. انگار سينتيا از رفتن ناگهانی آنها دلخور است، اما گراهام فرقی به حالش نمی کند، از در ورودی بزرگ خانه بیرون می آیند و وارد پلکان می شوند. آنه نرده ی کنار پلکان را که استادانه کنده کاری شده، می گیرد تا تعادلش را حفظ کند. چند قدم آن طرف تر، پله های جلوی خانه خودشان قرار گرفته، با همان شکل نرده ها و در ورودی زیبا و بزرگ، آنه بی آنکه حرفی بزند، کمی جلوتر از مارکو حرکت می کند. شاید بقیه شب هم با او حرف نزند. پله ها را بالا می رود و ناگهان خشکش می زند؟

مارکو پشت سر او بالا می آید و با صدایی هیجان زده می پرسد: «چی شده؟ »

در ورودی نیمه باز است، حدود هفت هشت سانتی متر.

آنه جیغ می کشد: مطمئنم که قفلش کردم!»

مارکو می گوید: «شاید یادت رفته.»

اما آنه به او گوش نمی دهد، به سرعت به سمت اتاق بچه می دود، مارکو هم درست پشت سرش، وقتی به اتاق بچه می رسد و تخت او را خالی می یابد، جیغ می کشد...

*** خرید کتاب زن همسایه ***

ادامه مطلبShow less
جزئیات محصول
61425

مشخصات

عنوان کتاب
زن همسایه
نویسنده
شاری لاپنا
مترجم
عباس زارعی
ناشر
آموت
تعداد صفحات
۳۰۴
وزن
۲۹۴
زبان کتاب
فارسی
قطع
رقعی
شابک
9786003840331
دیدگاه کاربران
بدون نظر

افزودن نظر جدید

  • بسته بندی و ارسال:
  • محتوای کتاب:
  • کیفیت ترجمه:
  • کیفیت چاپ:
این کالا را با استفاده از کلمات کوتاه و ساده توضیح دهید.
برچسب های محصول
You may also like
قطره

کتاب وقتی نیچه گریست اثر اروین یالوم ترجمه سپیده حبیب به کوشش نشر قطره چاپ و منتشر شده است.

کتاب وقتی نیچه گریست آمیزه ای است از واقعیت و خیال، جلوه ای از عشق، تقدیر و اراده در وینِ خردگرایِ سده یِ نوزدهم و در آستانه ی زایش دانش روانکاوی.

فریدریش نیچه، بزرگترین فیلسوف اروپا. یوزف بویر، از پایه گذاران روانکاری... دانشجوی پزشکی جوانی به نام زیگموند فروید همه اجزایی هستند که در ساختار رمان «وقتی نیچه گریست» در هم تنیده می شوند تا حماسه ی فراموش نشدنی رابطه ی خیالی میان بیماری خارق العاده و درمانگری استثنایی را بیافرینند. ابتدای رمان، لو سالومه، این زن دست نیافتنی، از برویر می خواهد تا با استفاده از روش آزمایشی درمان با سخن گفتن، به بیری نیچه ی ناامید و در خطر خودکشی بشتابد. در این رمان جذاب دو مرد برجسته و اسرار آمیز تاریخ تا ژرفای وسواس های خویش پیش می روند و در این راه به نیروی رهایی بخش دوستی دست می یابند.

دکتر اروین یالوم استاد روانپزشکی دانشگاه استنفورد، گروه درمانگر روان درمانگر اگزیستانسیال، در خلال این رمان آموزشی، به توصیف درمان های رایج برای وسواس فکری که هر دو شخصیت داستان به نوعی گرفتار آن اند، می پردازد؛ ولی درنهایت روش روان درمانی اگزيستانسيال و رابطه ی پزشک- بیمار است که کتاب بیش از هر چیز در پی معرفی آن است.

دکتر سپیده حبیب، مترجم این کتاب، روانپزشک است و با یادداشت های متعدد خود درباره ی مفاهیم تخصصی روانشناسی، روانپزشکی و پزشکی درک این اثر برجسته را برای خوانندگان غیرمتخصص در این زمینه بسیار آسان کرده است.

نیستان

رمان چشمان تاریکی نوشته ی دین کونتز توسط خانم ناهید هاشمیان ترجمه و به کوشش نشر نیستان چاپ و منتشر شده است.

در بخشی از رمان چشمان تاریکی دین کونتز می خوانیم:

باید به ۲۰ ماه قبل برگردیم. موقعی که یک دانشمند چینی به نام لی چن در حالی که یک دیسکت حاوی اطلاعات سلاح های بیولوژیکی و خطرناک چین در دهه اخیر را داشت، در آمریکا مبتلا شد. آنها آن را ووهان ۴۰۰ نامیدند چون از آزمایشگاه RDNA شهر ووهان خارج شده بود و چهارصدمین میکروارگانیسم دست ساز در مرکز تحقيقات آنجا بود. ووهان ۴۰۰ یک سلاح بی نقص بود. فقط انسان را تحت تاثیر قرار می داد و توسط حیوانات منتقل نمی شد. مانند سیفلیس در خارج از بدن بیشتر از یک دقیقه زنده نمی ماند. یعنی نمی توانست به طور دائم اشیا یا مکانی را مانند سیاه زخم یا سایر میکروارگانیسم های کشنده، آلوده کند. با مرگ میزبان، نابود می شد و نمی توانست در دمای کمتر از ۳۰ درجه سانتی گراد زنده بماند. این همه مزیت در یک سلاح خیلی جالب بود...

سخن

رمان یکی نبود (2 جلدی) نوشته ی عاطفه منجزی به کوشش انتشارات سخن چاپ و منتشر شده است.

همه وجودش بی دریغ کسی را می طلبید تا برای همه ی عمر زنجیدگی های جان خسته اش را در کنار او به فراموشی بسپارد. کسی که به وقتش بتواند برای او نقش مادر، همسر، دوست، مردم و هزار نقش رنگارنگ دیگر را بازی کند. کسی که جسم و روحش را به شما آرامشی بکشاند که خدا برای هر جفتی نوید داده بود... کسی که با او مدارا کند. با اویی که درد تنهایی کشیده بود... درد یتیمی درد غریبی در بین قربا... دلش مداوایی عاشقانه می خواست ... مداوایی صمیمانه و پر از عطوفت... و شیرزاد آن کسی بود که می توانست همه ی این ها را مثل گنج گران بهایی به او هدیه دهد... پتانسیلش را داشت.

سخن

رمان شب چراغ (2جلدی) اثری است با همکاری عاطفه منجزی و م بهارلویی و به کوشش انتشارات سخن چاپ و منتشر شده است.

خودش هم نمی دانست قصد کرده انتقام چه چیز را از سوگل بگیرد...انتقام تقاضایی که برای طرزنامیدنش توسط او داشت و تاکیدی که بر خانم زاهد کرده بود یا انتقام دست های استادی که روی شانه های ظریف او نشسته بود؟! دلیلش هر چه بود، این انتقام برای خودش هم گران تمام شده بود؛ این چند روز بدترین روزهای عمرش را گذرانده بود، اما راه دیگری جز همین راهی که می رفت بلد نبود! بالاخره سرو کله ی سوگل از پشت شیشه ی اتاق تشریح پیدا شد. وقتی نگاهش به سوگل افتاد و خیالش راحت شد که آمده، توانست با خیال راحت نفسی تازه کند و با حضورذهن بیشتری به ادامه ی تدریسش برسد. گاهی لجاجت، بزرگترین انگیزه ها را به او می داد.

یوپا

رمان گناهکار (2جلدی) نوشته ی فرشته تات شهدوست به کوشش انتشارات یوپا چاپ و منتشر شده است.

غرور، تعصب و گناه داستانی می سازند که فضای سیاه و سفیدش در برگیرنده ی لحظاتی تکان دهنده است که هم تن را به لرزه می اندازد و هم تا پایان ماجرا، خواننده را با خود می کشاند.

ذهن آویز

رمان مجنون تر از فرهاد (2جلدی) نوشته ی م بهارلویی به کوشش انتشارات ذهن آویز چاپ و منتشر شده است.

بالاخره اشکم سرازیر شد. سرم را بلند کردم و گفتم: تو اگه بری، من بعد تو یه مرده می شم. مرده ای که تنها تفاوتش با بقیه مرده ها اینه که نفس می کشه. یادته میگفتی بغض نشکنم رو می شکنی؟ از حالا به بعد دیگه خیلی راحت این بغض شکسته می شه! تو بگو محراب، من بعد تو چه کار کنم؟ کاش می فهمیدی این پری که مقابلت ایستاده مثل بچه ای که از دست مامانش کتک خورده، مشتاقانه منتظره به آغوش همونی پناه ببره که از دستش کتک خورده!

یوپا

کتاب این یک فرشته است (براساس سرگذشت واقعی ملیکا کانطوری) نوشته ی محدثه رجبی توسط انتشارات یوپا چاپ و منتشر شده است.

کتاب این یک فرشته است داستان دخترانگی های بی پایانی است که با تلخ ترین حالت ممکن پایان یافته است. این یک فرشته است داستان عشق است... داستان لبخندهای زیبایی که صورت پرنشاط دختری به نام ملیکا را مزین می کند و عشق را در رگ های او به جریان در می آورد.

این یک فرشته است روایت پاکی و مهربانی دختری است که آفریده شده ای است برای صداق و فرشته بودن!

گاهی اوقات چیزهایی به چشم می بینم که ممکن روزی حتی در خواب و پشت پلک های بسته هم تصوری از آنها نداشته باشیم. همان آرامش قبل از طوفان که در اوج خوشبختی، شادی و آرامشِ مطلق به سراغمان می آید و دردی می شود بی درمان... مثل دیدن عزیزی روی تخت بیمارستان...! دردی خانمان سوز که حاضری جانت را فدا کنی تنها برای این که بلا از سر عزیزترین فرد زندگیت بگذرد تا نفس راحت بکشی و خدا را شکر کنی!

ملیکا فرشته ای است که همواره نگاه گرم پدر مهربان  دلسوزش و لبخند توام با نگرانی و عشق مادر عاشقش را بخود به همراه دارد و اما ... سایه نحس بیماری بی رحمانه پرده ای از غم را بر روی چشمان عسلی و همیشه امیدوارش می اندازد.

فرشته ی قصه ی ما اسطوره ای است از صبر و مقاومت که در سخت ترین لحظات زندگی اش با لبخند پر از آرامشش، غم را از قلب های عزیزانش دور می کند و نقطه شروع از زمانی است که ملیکای فرشته قصد دارد با سختی های زندگی مبارزه کند...

نگاه

کتاب پول و زندگی نوشته ی امیل زولا توسط علی اکبر معصوم بیگی ترجمه و به کوشش نشر نگاه چاپ و منتشر شده است.

پول، هجدهمین رمان از سلسله داستان های مشهور روگند ماکار، به توصیف محافل سفته بازان، سوداگران و بورس بازان پاریس می پردازد. آریستید ساکاره قهرمان کتاب و برادر روگن، وزیر قدرتمند، سوداگر بی وجدان و ورشکسته ای است که برای بار دوم به تجارت روی می آورد. بانک انیورسال را تاسیس می کند تا از سراسر خاورمیانه بهره کشی کند و برای توفیق در نقشه های بلند پروازانه اش از قربانی کردن نزدیک ترین کسان خود نیز پروا ندارد. او بنده و کارگزار پول است برای او زندگی و عشق و تمدن بشری فقط در پول خلاصه می شود.

رمان قدرتمند پول و زندگی، که شرارت ها و پلیدی هایی را برملا می سازد که پرستش بت پول در جهان مدرن می تواند در پی داشته باشد، به طرزی درخشان زندگی پر جلال و جبروت پاریس را در اواخر سده ی نوزدهم وصف می کند و شخصیت هایی را به صحنه می آورد که در رنگارنگی و غنا کم نظیراند.

قطره

کتاب درمان شوپنهاور نوشته اروین یالوم توسط خانم سپیده حبیب ترجمه و به کوشش نشر قطره چاپ و منتشر شده است.

اروین یالوم در کتاب درمان شوپنهاور تصور می کند فیلسوف معاصری به نام فیلیپ که فردی منزوی و به نوعی رونوشت شوپنهاور است، به یکی از گروه های درمانی روان درمانگر مشهوری به نام جولیوس وارد می شود که خود به دلیل رویارویی ناگهانی با سرطان و مرگ خویش، به مرور دوباره ی زندگی و کارش نشسته است. فیلیپ آرزو دارد با به کارگیری اندیشه های شوپنهاور، به یک مشاور فلسفی بدل شود و برای این منظور نیازمند سرپرستی جولیوس است. ولی جولیوس می خواهد به کمک اعضای گروه به فیلیپ/ شوپنهاور بقبولاند که این ارتباط انسانی است که به زندگی معنا می بخشد؛ کاری که هیچ کس برای شوپنهاور تاریخی نکرد.

اروین یالوم - استاد بازنشسته ی روانپزشکی دانشگاه استنفورد، روان درمانگر اگزیستانسیال و گروه درمانگر در کتاب درمان شوپنهاور نیز همچون رمان وقتی نیچه گریست با زبان سحرانگیز داستان، به معرفی اندیشه های پیچیده ی فلسفی و توصیف فنون روان درمانی و گروه درمانی می پردازد.

شادان

رمان نسل عاشقان از ر اعتمادی یکی از بهترین نویسندگان رمان های ایرانی به کوشش انتشارات شادان چاپ و منتشر شده است.

امروز که به تمامی آن سالها نگاه می کنم می بینم زندگی نسل ما، تاریخ این دیار است و به راستی هرکدام عمری تجربه بوده اند... از کودکی چون بزرگسالان زندگی کردیم و چون به بزرگسالی رسیدیم مسئولیتی فراتر از توان بردوش کشیدیم . اما امیدوارم که فرزندان امروز از شنیدن قصه ی نسل ما... تجربه ای نو بیاموزند و ما را باور کنند: نسلی که نسل عشق بود و مهر...

فهرست

یک حساب کاربری رایگان برای ذخیره آیتم‌های محبوب ایجاد کنید.

ورود به سیستم

یک حساب کاربری رایگان برای استفاده از لیست علاقه مندی ها ایجاد کنید.

ورود به سیستم