10% تخفیف

کتاب فردا در نبرد به من بیندیش

کوله پشتی

جدید

«کتاب فردا در نبرد به من بیندیش» اثر«خاویر ماریاس» رمانی ستایش شده توسط منتقدین است که به اهتمام «رویا بشنام» ترجمه و «نشر کوله پشتی» چاپ و منتشر کرده است.

مردی دعوت به شام زنی را بعد از سه ملاقات کوتاه می پذیرد اما زمان کوتاهی پس از شام، ناگهان حال زن بد می شود و در آغوش مرد می میرد. مرد می ماند و شوک این اتفاق، با این حال چاره ای جز ترک آپارتمان نمی یابد. وی از طریق دوستش سعی می کند به طور ناشناس به اعضای خانواده ی زن نزدیک شود تا راز مرگ او را کشف کند. اما هر قدم که پیش می گذارد در عمق سایه ها و سیاهی فرو می رود.

تبحر خارق العاده ی خاویر ماریاس بیرون کشیدن رازها از دل حقایق است که رمان هایش را اینگونه خواندنی می کند.

با ما در بوکالا با قسمتی از کتاب فردا در نبرد به من بیندیش همراه شوید.

جزییات بیشتر

پیشنهاد شگفت انگیز

35,100 تومان

39,000 تومان

- +

 
بررسی تخصصی

قسمتی از کتاب فردا در نبرد به من بیندیش

کتاب فردا در نبرد به من بیندیش خاویر ماریاس

نه آنها و نه هیچ کس دیگر، هرگز انتظار این را نداشتند که روزی با یک مرده روی دستشان مواجه شوند، مرده ای که آنها هرگز دیگر چهره اش را نخواهند دید؛ بلکه تنها نامش را به یاد خواهند آورد. هیچ کس، هرگز انتظار ندارد که کسی در بی موقع ترین زمان ممکن از این دنیا رخت بربندد، گرچه همیشه اتفاق می افتد، نه اینکه هیچ وقت برای ما رخ نمی دهد، بلکه احتمالا همیشه کسی نابهنگام درست در آغوش ما نمی میرد. واقعیات یا موقعیت های مرگ، اغلب به نوعی پنهانند. این مسئله برای هر دو گروه عادی ست؛ چه آنهایی که در قید حیاتند و چه آنهایی که در حال مردنند، فرض بر این است که آنها وقت دارند مرگشان را درک کنند -با شکل، ظاهر و نیز دلایلش - یک باره دستپاچه و سردرگم نشوند. مسمومیت غذای دریایی، سیگار روشن در رختخواب که باعث شعله ورشدن روانداز شود، یا بدتر از آن لحاف پشمی ناگهان گر بگیرد، یا سُرخوردن از پشت سر در حمام؛ آن هم وقتی که در حمام قفل است، صاعقه به درخت کنار خیابان بخورد و آن را از وسط دو نیم کند و درست بیفتد روی فرق سر کسی که از زیر آن در پیاده رو عبور می کرده، شاید هم بیفتد روی سر یک خارجی، مردن وسط یک مشت زنی، یا در آرایشگاه؛ وقتی که هنوز روپوش گشاد و نازک آنجا را به تن دارید، یا در مطب دندانپزشکی، یا موقع خوردن ماهی؛ یکی از تیغهایش راه گلویتان را ببندد و شما مثل یک بچه بین مرگ و زندگی دست و پا بزنید و مادرتان نباشد تا انگشتش را ماهرانه و سریع در گلویتان کند و آن تیغ لعنتی را دربیاورد، یا مردن وقت ریش تراشیدن؛ در حالی که هنوز خمیر ریش تراشی روی آن طرف صورتتان باقیست و تا ابد اصلاحتان را نیمه کاره گذاشته و شما از دنیا رفته اید. تا اینکه سرانجام کسی پیدا شود و از روی دلسوزی زیبایی شناسانه کار ریش تراشی صورتتان را کامل کند، آن هم نه برای اینکه نشان دهد زندگی تا چه اندازه پست و فرومایه ست، یا اینکه بخواهد آن لحظاتی را که مردم به ندرت در آن دقیق می شوند، پنهان کند، آن هم وقتی که از دوره بلوغ و جوانی گذر کردید؛ بلکه تنها به دلیلی بسیار ساده: کار دیگری برای انجام دادن ندارد. گرچه کسانی هستند که همیشه اصرار دارند از این موضوعات جوک بسازند، آن هم جوک هایی که به هیچ وجه خنده دار نیستند. مردم درباره مرگ های قطعی می گویند: « چه روش بدی برای مردن!» و یا میان قهقهه هایشان می گویند: «چه روش مسخره ای برای مردن!» و بعد شلیک خنده از ته دلشان فوران می کند؛ چون درنهایت ما داریم درباره دشمنی مرده یا درباره پیکری خارج از کنترل و دوردست حرف می زنیم؛ کسی که شاید در گذشته به ما توهین و بی احترامی کرده ولی از گذشته تاکنون با ما زندگی کرده، مثل یک امپراتور رومی، یک جد بزرگ یا حتی یک شخص مهم و مقتدر که با مرگ متناقضش، آدم تنها حیاتش را می بیند یا واقعیت انسانی اش را که عمیقا نزول پیدا کرده که امیدواریم همه با آن درگیر شده باشند، از جمله خودمان. چقدر مرگ مرا شاد می کند، غمگین می کند و خشنود می سازد. گاهی اوقات برانگیزاننده شوق و شعفی ست که صرفا واقعیت مرگ را برایم بیگانه می کند. مثل وقتی که به ناچار درباره بدبختی مضحک کسانی مطالبی را در روزنامه ها می خوانیم، مسائل دون مایه ای که همه درباره اش حرف می زنند و آنها را به سخره می گیرند، گویی مرگ همچون نمایشی بارها و بارها تکرار شده و همه داستانهایی را که خوانده یا شنیده ایم برایمان نقل کرده است، انگار آنها فقط نمایش بودند. همیشه چیزهایی که دیگران به ما می گویند، قدری غیر واقعی ست؛ گویی هرگز واقعا اتفاق نیفتاده اند یا لااقل هرگز برای ما اتفاق نیفتاده، مثل چیزهایی که نمی توانیم فراموششان کنیم. نه مثل چیزهایی که به هیچ وجه نمی

*** کتاب فردا در نبرد به من بیندیش ***

درباره آنچه که برای من اتفاق افتاده، قدری عدم واقعیت وجود دارد که هنوز برایم تمام نشده است، شاید هم باید به گونه متفاوتی بیانش کنم. به شیوه یک قصه گوی سنتی، و به جای آن بگویم: آنچه که برای من اتفاق افتاده، و هنوز برایم تمام نشده است. شاید همین الان که دارم آن را تعریف می کنم به خنده ام بیندازد. هرچند که شک دارم؛ چون هنوز به اندازه کافی از ذهنم دور نشده و شخص مرده من در گذشته دوری زندگی نمی کرده است. او نه مقتدر بود و نه دشمن، حتی نمی توانم بگویم که او یک غریبه بود، هرچند که وقتی کنار من مرد، چیز زیادی از او نمی دانستم (از سوی دیگر) حالا بیشتر درباره اش می دانم. خوشبختانه لباس هایش تنش بود که آن اتفاق افتاد. وقتی در تمام آن شب های اولیه ملاقات که همه ظاهرتان غیرقابل پیش بینی می شود یا هرچه با خود تمرین می کنید که عفتتان را حفظ کنید، اتفاقی غیر منتظره پیش می آید تاحدی که بعد از آن احساس بیچارگی ای را تجربه می کنید. بنابراین، از هر نوع گناهی دست می شویید و از آن شانه خالی می کنید. همه به تقدیر و سرنوشت بی چون و چرا باور دارند، آن هم وقتی که لایقش باشند. گویی وقتی به این نقطه می رسند، هرکس می خواهد بگوید: «هرگز دنبالش نبودم، هیچ وقت نمی خواستمش.» وقتی همه چیز علیه شما پیش می رود و شما را ناراحت و دلگیر می کند یا وقتی از کارتان پشیمان می شوید یا به آسیب رساندن خاتمه می دهید، با خود می گویید نه دنبالش بودم و نه می خواستمش. اما حالا باید بگویم که می دانم او مرده است، حتی اگر مرا هم به خوبی می شناخت، ناگهانی و ناعادلانه در کنارم مرد. چون من آن کسی نبودم که او باید در کنار من میمرد. هیچ کس حرف من را باور نخواهد کرد، حتی اگر عین حقیقت را بگویم. موضوع این نیست که مردم بخواهند حرف های مرا بشنوند یا نشنوند. به هر حال اکنون می توانم بگویم هرگز دنبالش نبودم و هرگز نمی خواستمش، او که نمی تواند اقرار کند یا چیز دیگری بگوید، نمی تواند تکذیب کند؛ زیرا آخرین کلامش این بود: «آه! خدای من، بچه.» اولین چیزی هم که گفت این بود: «حالم خوب نیست، نمی دانم چه م شده.» منظورم این است که اولین چیزی که باعث متوقف شدن شروع آشنایی مان شد همین جمله بود. هنوز در خانه او بودیم و تازه داشتیم نصفه نیمه نزدیک تر می نشستیم که او ناگهان مرا عقب راند، مرا با پشت دستانش عقب راند، پشتش را به من کرد و سپس با فاصله دراز کشید و وقتی از او پرسیدم: «چی شد؟» این کلامی بود که گفت: «حالم خوب نیست، نمی دانم چه م شده.»

این اولین بار بود که پشت گردنش را که تا آن موقع هرگز ندیده بودم، دیدم. با موهایش که قدری بالا رفته بود (درست مثل نقاشی زنهای قرن نوزدهمی) تا حدودی گوریده و عرق کرده؛ در حالی که دمای اتاق چندان گرم نبود، یک گردن قدیمی که با خطوط و رگه های سیاه موهایی به هم چسبیده، مثل خون نیمه خشک شده، شاید هم گل به یک طرف خم شده، مثل گردن کسی که در وان حمام سُر خورده، اما فرصت داشته شیر آب را ببندد. همه اینها خیلی سریع اتفاق افتاده و هرگونه فرصتی برای انجام کار دیگری را گرفته بود. مجالی برای تماس با یک پزشک نبود (ساعت سه بامداد به کدام پزشک می توانید تلفن کنید؟ این روزها پزشکان شماره تلفن هایی را که از خانه تماس می گیرند حتی موقع ناهارشان هم پاسخ نمی دهند) یا تماس با یک همسایه (کدام همسایه؟ من هیچ کدامشان را نمی شناختم، من که در خانه خودمان نبودم و پیش از اینکه به عنوان مهمان به این خانه دعوت شوم، هیچ وقت در این خانه نبوده ام، در حالی که حالا مثل کسی که سرزده به خانه کسی رفته شناسایی می شدم. پیش از این حتی یک بار هم به این خیابان نیامده و هیچ وقت در این نقطه از شهر نبودم، مگر سالهای خیلی خیلی دور)، یا تماس با پدر بچه (و چطور می توانستم مثل بقیه به او تلفن کنم، وانگهی او در سفر بود و من حتی نام خانوادگی اش را هم نمی دانستم)، یا بیدارکردن بچه (بیدار کردن او چه سودی داشت، وقتی چند ساعت طول کشید تا بخوابد) یا سعی کردن و کمک کردن خودم به او؛ ناخوشی اش ناگهانی بروز کرد. اول فکر کردم، یا فکر کردیم مال غذایی بود که خورد، اما او این احتمال را رد کرد، فکر کردم شاید از قبل دلگیر شده یا نوعی آغاز پیشمان شدن از آنچه ممکن بود اتفاق بیفتد، یا شاید هم یک باره ترسیده بود. به طور کلی هر سه احتمال می توانست منجر به ناخوشی و بی قراری اش شده باشند: ترس، دلگیری و پشیمانی به خصوص هم زمانی مورد آخر با اعمالی که منجر به برافروختن و خشمگین شدنش شده؛ هر سه هم زمان، یک بله یا یک خیر و شاید هم هر دو، حالا که هر اتفاقی تا به اینجا جلو رفته است و پیش رفته شده، نکبت اینکه نمی داند حالا چه کند، صرف نظر از بروز هر رفتاری؛ چون آدم مجبور است بر دقایقی پافشاری کند و از آن لبریز شود که به سرعت می گذرند بی آنکه برایمان صبر کنند: اجبار تصمیم گرفتن و رفتارکردن بدون آگاهی لازم و نداشتن قدرت پیش بینی آنچه بعد رخ خواهد داد که همین بزرگ ترین و شایع ترین بدشانسی ست. به طور کلی هر بیچارگی و درماندگی جزئی ای که درک می شود و هنوز هم هر روز، همه آن را تجربه می کنند. چیزی ست که مجبورید به آن عادت کنید، برای همین کمتر به آن توجه می کنیم. او احساس ناخوشی کرد، حتی جرئت نمیکنم اسمش را بنویسم، مارتا'، اسم او بود و نام خانوادگی اش تیلیز ؟ او گفت حالش خوب نیست و من از او پرسیدم: « منظورت چیست؟ معده ت یا سرت؟».

*** خريد کتاب فردا در نبرد به من بیندیش ***

«نمی دانم، احساس مهلک و مرگ آوری دارم، مخوف ترین حالت تهوع را دارم و آن را سراسر بدنم احساس می کنم.» بدنی که حالا کنار من بود، دستها، دست هایی که همه چیز را لمس می کنند، دستهایی که دست دیگران را می فشرند، نوازش می کنند، یا حتی اعتصاب می کنند (نه منظوری نداشتم، آن اعتصاب یک اتفاق بود، به من نسبتش ندهید!)، گاهی اوقات دست ها به طور خودکار ادای نوازش را در می آورند، بدنی که ناگهان احساس ناخوشی می کند، ناخوشی ای که سراسر بدن انتشار می یابد، همان طور که خودش گفت: «احساس مهلکی دارم.»، منظور او لفظی نبود بلکه انگار با گفتنش معنای خاصی را در ذهنتان تداعی می کرد. او فکرش را هم نکرد که دارد می میرد، من هم فکرش را نکردم، اما با این حال گفته بود:

نمی دانم چه م شده. من به پرسیدن ادامه دادم زیرا این تنها راه جلوگیری از وقوع هر اتفاقی بود، نه تنها به پرسیدن ادامه می دادم بلکه به صحبت کردن و گفتن نیز، تا اینکه سرانجام به آخر برسم و منتظر بمانم، چه کار می توانستم بکنم؟ به خصوص در وهله اول، وقتی طبق قانون سرنوشت آنچه باید و نباید اتفاق افتاد، قوانین در آن لحظه از زمان نقض شده بود و صرفا مرحله ای برای گذر بود.
«واقعا فکر می کنید مریض شدید؟» کلامی حرف نزد، در عوض سرش را به علامت نه تکان داد، انگار صحبت کردن انرژی زیادی از او می گرفت، موهای پشت گردنش انگار به خون یا گل آغشته شده و به هم گوریده بود. از روی مبل بلند شدم، دور زدم و کنار او زانو زدم تا بتوانم صورتش را ببینم، دستم را روی پیشانی اش گذاشتم (دست تسلی دهنده ام را؛ مثل دست یک طبیب). در آن لحظه او چشمانش را محکم بسته بود، مژه های بلندی داشت، انگار نور چراغ اذیتش می کرد، چراغی که ما هنوز آن را خاموش نکرده بودیم، هر چند پیش از اینکه حالش بد شود، خیلی کوتاه به خاموش کردنش فکر کردم و بعد شک کردم که حالا خاموشش کنم یا بگذارم کمی دیرتر؟ گذاشتم روشن بماند، حتما اکنون دیدن آماده نبودن ناگهانی اش، ناخوشی بی مقدمه اش یا دلگیری، یا ترس یا پشیمانی ناگهانی او برای هر دویمان لازم بود.

«می خواهید یک پزشک خبر کنم؟» و به شماره های اورژانس و اعلام سوانح دفتر تلفن فکر کردم. دوباره سرش را به علامت نه تکان داد. پرسیدم: «کجای بدنت درد می کند؟» و او از روی ضعف ناحیه مبهمی بین گردن و نزدیک پا را نشان داد، درواقع کل بدنش به جز سر و انتهاها. «کم کم دارید بهتر می شوید؟»
«نه، نمی دانم. فکر نمی کنم.» با صدایی که به مرور محو می شد، شاید هم از شدت درد یا اضطراب آن طور شنیده می شد؛ زیرا مطمئن نبودم واقعا درد داشت. بعد اضافه کرد: «یک کم صبر کنید، حرف زدن برایم سخت است.» ناخوشی سُستتان می کند، اما با این حال چیز دیگری گفت، آن قدر ناخوش نبود که وجود مرا فراموش کرده باشد، محتاط بود، بدون توجه به شرایط و حتی مردنش، در مدت زمان کوتاهی که با او آشنا شدم او نیز مرا به آدم محتاطی بدل کرده بود اما بعد از آن هیچکدام از ما نمی دانستیم که او در حال مردن بود)

گفت: «طفلکی! انتظار این را نداشتید. چه شب ترسناکی!» انتظار هیچ چیز دیگری، را نداشتم، یا شاید انتظار همان چیزی را داشتم که او داشت. تا آن موقع آن شب ترسناک نبود، شاید کمی کسل کننده بود. نمی دانم، شاید او حس کرده بود چه اتفاقی دارد برایش می افتد، شاید همزمان شدت و انتظاری طولانی را در ذهنش مرور می کرد؛ زیرا بچه قصد خوابیدن نداشت. بلند شدم و مبل چهارنفره را دور زدم و طرف چپ مبل جایی که قبلا هم اشغال کرده بودم، چمباتمه زدم و به فکر فرورفتم (یک بار دیگر پشت گردن بی حرکتش را دیدم، گردن خط دارش را، انگار از سرما قوز کرده بود).

شاید فقط باید منتظر بشوم و چیزی نپرسم و بگذارم ناخوشی اش برطرف شود و مجبورش نکنم هر چند دقیقه یک بار پرسش های مرا در باره اینکه بهتر شده یا نه، پاسخ دهد. فکر کردن به بیماری، آن را تشدید می کند؛ چه برسد به اینکه مستقیم از نزدیک شاهدش باشید. به دیوارهای اتاق نگاه کردم، دیوارهایی که موقع ورودم به آنجا حتی چشمم هم به آنها نخورده بود؛ چون آن موقع به کسی نگاه می کردم که پیش از این بانشاط، سرزنده و کمی خجالتی بود. کسی که با اشاره دستش من را به داخل راهنمایی کرد، اما حالا بدجوری ناخوش شده بود. یک آینه قدی درست مثل اتاق هتلها آنجا بود (آنها دوست داشتند پیش از رفتن به خواب و خیابان خودشان را در آینه ببینند) و بقیه اتاق را یک تختخواب دونفره اشغال کرده بود؛ نشانه های بارزی از وجود پدر بچه را روی میز کنار تخت ثابت می کرد. . .

*** کتاب فردا در نبرد به من بیندیش ***

 
جزئیات فنی
عنوان اصلی کتابManana en la batalla piensa en mi
عنوان کتابفردا در نبرد به من بیندیش
موضوع اصلی کتابداستان های اسپانیای
نویسندهخاویر ماریاس
ناشرکوله پشتی
مترجمرویا بشنام
تعداد صفحات327
زبان کتابفارسی
شابک9786004611428
سال چاپ1397
نوبت چاپ1
قطعرقعی
جلد کتابشومیز

نوشتن دیدگاه

کتاب فردا در نبرد به من بیندیش

«کتاب فردا در نبرد به من بیندیش» اثر«خاویر ماریاس» رمانی ستایش شده توسط منتقدین است که به اهتمام «رویا بشنام» ترجمه و «نشر کوله پشتی» چاپ و منتشر کرده است.

مردی دعوت به شام زنی را بعد از سه ملاقات کوتاه می پذیرد اما زمان کوتاهی پس از شام، ناگهان حال زن بد می شود و در آغوش مرد می میرد. مرد می ماند و شوک این اتفاق، با این حال چاره ای جز ترک آپارتمان نمی یابد. وی از طریق دوستش سعی می کند به طور ناشناس به اعضای خانواده ی زن نزدیک شود تا راز مرگ او را کشف کند. اما هر قدم که پیش می گذارد در عمق سایه ها و سیاهی فرو می رود.

تبحر خارق العاده ی خاویر ماریاس بیرون کشیدن رازها از دل حقایق است که رمان هایش را اینگونه خواندنی می کند.

با ما در بوکالا با قسمتی از کتاب فردا در نبرد به من بیندیش همراه شوید.

نوشتن دیدگاه

30 محصول مشابه یافت شد

22,500 تومان 25,000 تومان

33,300 تومان 37,000 تومان

22,500 تومان 25,000 تومان

16,200 تومان 18,000 تومان

34,650 تومان 38,500 تومان

13,500 تومان 15,000 تومان

60,300 تومان 67,000 تومان

23,200 تومان 29,000 تومان

71,250 تومان 75,000 تومان

67,500 تومان 75,000 تومان

23,400 تومان 26,000 تومان

15,300 تومان 17,000 تومان

58,500 تومان 65,000 تومان

50,310 تومان 55,900 تومان

76,500 تومان 85,000 تومان

26,100 تومان 29,000 تومان

9,000 تومان 10,000 تومان

72,000 تومان 80,000 تومان

31,500 تومان 35,000 تومان

19,350 تومان 21,500 تومان

8,100 تومان 9,000 تومان

36,000 تومان 40,000 تومان

31,500 تومان 35,000 تومان

منو