کتاب تجربه و هنر زندگی 1 (کمونیسم رفت،ما ماندیم و حتی خندیدیم)

گسترش

جدید

کتاب کمونیسم رفت ما ماندیم و حتی خندیدیم اثر اسلاونکا دراکولیچ یکی دیگر از کتاب های مجموعه کم نظیر تجربه و هنر زندگی است که به همت خانم رویا رضوانی ترجمه و توسط نشر گمان به چاپ رسیده است.

با ما در بوکالا با مطالعه قسمتی از کتاب کمونیسم رفت ما ماندیم و حتی خندیدیم همراه باشید.

جزییات بیشتر

32,000 تومان

- +

 
بررسی تخصصی

قسمتی از کتاب کمونیسم رفت ما ماندیم و حتی خندیدیم

هواپیما که از باند فرودگاه زاگرب کنده شد هنوز درگیر این فکر بودم که اسم درستی روی کتابم نگذاشته ام. ما کمونیسم را از سر نگذرانده ایم، و بهانه ای هم برای خندیدن در کار نیست.

*** خريد کتاب کمونیسم رفت ما ماندیم و حتی خندیدیم ***

راهی لندن بودم، پنجشنبه ۲۷ ژوئن ۱۹۹۱ بود، فردای روزی که دو جمهوری جدایی طلب اسلوونی و کرواسی استقلالشان را از یوگسلاوی اعلام کرده بودند. درست یک سال پس از برگزاری اولین انتخابات آزادشان بعد از جنگ جهانی دوم. شب قبلش مرزهای اسلوونی با ایتالیا و اتریش را بسته بودند، چون پیش بینی می شد میان نیروهای مرزبان اسلوونی و ارتش یوگسلاوی فدرال به فرماندهی ژنرالهای صرب مستقر در بلگراد، برخوردهایی پیش بیاید. آن روز صبح چندین بار به فرودگاه تلفن کرده و پرسیده بودم پرواز امروز آدریا ارلاین به لندن لغو که نمی شود؟

صدای زنی جوان از آن طرف سیم جواب داده بود نمی دانیم. خدا میداند. معلوم نیست! وحشت را در صدایش احساس می کردم، همان وحشتی که می دیدم در دل خودم هم افتاده و مثل میوه عجیب ناشناخته ای تو معده ام ورم می کند و فشار می آورد و چیزی نمانده آن را بالا بیاورم.

خبر اولین کشته های اسلوونی را در اخبار همان شب، در لندن شنیدم. جنگ شده بود، یک جنگ واقعی، نه در کشوری دورافتاده که اسمش به گوشمان نخورده باشد، بلکه درست در قلب اروپا، نزدیک خانه ام که گذاشته بودمش و آمده بودم. گزارش های کوتاه خبری تلویزیون را تماشا می کردم: گزارش هلیکوپترهایی که هدف قرار گرفته و سقوط کرده بودند، تانکهایی که منفجر شده بودند، و آدمهایی که کشته شده بودند. هجده ماه قبل که موج بزرگ تغییر اروپای شرقی را فراگرفت، این آینده ای نبود که در خیالمان می پرواندیم. قرار نبود کار به اینجا بکشد. احساس میکردم فریب خورده ام.

یکباره متوجه شدم که دارم به میوه فکر میکنم و به اینکه چطور هیچ چیز عوض نشده. پیش خودمان خیال می کردیم هلوهای بعد از انقلاب فرق می کنند بزرگتر، شیرین تر، رسیده تر و خوش آب و رنگ تر می شوند، اما یک روز که در بازار میوه، جلوی پیشخوانی در صف ایستاده بودم متوجه شدم که هلوها هنوز به همان سبزی، ریزی، و سفتی قدیمند، میشد گفت یک جورهایی پیشا انقلابی. گوجه فرنگی هم هنوز خیلی خیلی گران بود. توت فرنگی ها هنوز بدطعم، و پرتقالها هم هنوز خشک و چروکیده بودند. بعد یاد آن گرد افتادم، گرد نازک زردرنگی که آن وقتها همیشه روی شیشه و کف ویترین مغازه ها نشسته بود، گردی که روی ساختمانها و ماشینها نشسته بود و انگار هیچکس اهمیتی به آن نمی داد این هم عوض نشده بود.

چیزی که مشخصا عوض شده بود، چهره سیاستمدارها در تلویزیون بود، و اسم خیابانها و میدان های اصلی، پرچمها، سرودهای ملی و میهنی، و بناها و نشانه های یادبود. این روزها در میدان دوک پلاسی در زاگرب، پایتخت کرواسی، نمای بازسازی شده ساختمانهای باروک زیر نور خورشید می درخشد و مجسمه برنزی دوک که به تازگی در آنجا نصبش کرده اند سایه بلندی بر سنگفرش مرمر پیاده رو می اندازد. دوک شمشیری را در هوا نگه داشته و راه پیش رو را نشان می دهد، ولی هرچه بیشتر نگاهش میدکنم، بیشتر می ترسم که مبادا در واقع دارد ما را به گذشته برمی گرداند، انگار اخلاق و اعتقاداتی که طی ۴۵ سال حکومت کمونیستی در ما شکل گرفته از ذهن جمعی مان پاک نمی شود، مگر آنکه اخلاق و اعتقاداتی از گذشته ای دورتر را جایگزین آن کنیم. وقتی اسم اینجا را میدان جمهوری گذاشتند، دوکی در کار نبود. تازه در بهار ۱۹۹۰ بود که دولت دموکراتیک، که با انتخابات سرکار آمده بود، مجسمه ای از دوک پلاسی را اینجا نصب کرد تا جای مجسمه ای را پر کند که بعد از جنگ دوم جهانی، پارتیزانهای تیتو آن را به عنوان نمادی از گذشته، نابود کرده بودند - چنان نمادی نمی توانست جایی در جامعه نوین سوسیالیستی، آنها داشته باشد. ظاهرا دموکراسی های نوپای اروپای شرقی آنقدر ضعیف اند، آنقدر از میراث گذشته کمونیستی شان هراسانند، که شور و شوق و حتی خشونتی که در برچیدن نمادهای رژیم گذشته نشان می دهند، دست کمی از دولت های انقلابی بعد از ۱۹۴۵ ندارد.

خوب یادم هست که همه این ماجراها چطور شروع شد. یکی از همکاران روزنامه نگارم، درست قبل از آنکه بازنشسته شود، در نیمه سپتامبر ۱۹۸۹ از مرز اتریش- مجارستان برگشت و در حالی که از شدت هیجان اشک می ریخت، برایمان تعریف کرد مردم آلمان شرقی دارن هزارتا هزارتا از مرز رد میشن. فکر نمیکردم تا زنده ام همچین منظره ای رو به چشم ببینم!» من هم فکر نمی کردم. در این گوشه دنیا آدم را همین جور بار می آورند، جوری که خیال کنی تغییر غیرممکن است. جوری بارت می آورند که از تغییر بترسی، که وقتی عاقبت اولین نشانه های تغییر آشکار شد، به آنها بدگمان باشی، از آنها بترسی، چون همیشه دیده ای که هر تغییری فقط وضع را بدتر کرده. یادم می آید، اولین واکنش خود من به خبرهای تازه همکارم، البته بعد از خوشحالی، ترس بود، انگار زلزله شده باشد. به شدت دلم میخواست فروپاشی رژیم سابق را ببینم، اما به همان شدت هم زمین زیر پایم داشت می لرزید. دنیایی که در آن بودم، دنیایی که خیال می کردم ابدی، استوار، و مستحکم است ناگهان داشت فرو می ریخت. تجربه خوشایندی نبود.

ماجراهای بعدی با چنان سرعتی یکی بعد از دیگری پیش آمد که تئوریسین ها و گزارشگران مشتاق که درست مثل مردم عادی غافلگیر شده بودند. فرصت آن را پیدا نکردند که تئوری دومینوی اروپای شرقی را به درستی بپرورانند، یا در این باره که آنچه دارد اتفاق می افتد انقلاب هایی اصیل است یا نه، به نظری قطعی برسند. در ژانویه ۱۹۹۰، طی سفرم به مجارستان، چکسلواکی، لهستان، آلمان شرقی و بلغارستان، احساسی که داشتم آمیزه ای بود از همین سردرگمی به اضافه امید. می دانستم که این سفر هم مثل تمام سفرهای پیشینم به این کشورها، برای من حکم دیداری از گذشته خودم را خواهد داشت همان کمبودها، بوهای خاص آشنا، و لباس های مندرس. بالاخره، سالهای سال، همه مان هرچه کشیده بودیم از دست یک ایدئولوژی کشیده بودیم. علی رغم این واقعیت، باید به چشم خودم می دیدم که در آنجا چه می گذرد.

یکی از اولین چیزهایی که در این سفر توجهم را جلب کرد، تأثیر فیلم های هالیوود بر رسانه هایمان بود، و در نتیجه بر شیوه تفکرمان بازتاب این انقلاب ها در روزنامه ها و تلویزیون خیلی هیجان انگیز به نظر می رسید: سیم های خاردار قطع شده، دریاهایی از شمع های روشن، توده های مردم که در خیابانها شعار می دادند، همدیگر را محکم در آغوش می گرفتند و اشک شادی می ریختند، و مردمی که تکه هایی از دیوار برلین را با قلم و تیشه می کندند. یک کارگردان مشهور هالیوودی زمانی گفته بود فیلم مثل خود زندگی است که قسمت های خسته کننده اش را بریده باشند. متوجه شدم که حرف او دقیقا درست است. قسمت های خسته کننده انقلابها، کف اتاق های مونتاژ استودیوهای تلویزیونی سراسر دنیا ریخته بود. آنچه مردم دنیا دیده بودند و شنیده بودند فقط پرشورترین و نمادین ترین صحنه های این انقلابها بود. اینها همه حقیقت داشت، اما تمام حقیقت هم نبود. زندگی بیشترش مسائل جزئی و پیش پا افتاده است.

این جنبه های پیش پا افتاده، مسائل جزئی روزمره، دقیقا همان چیزی بود که من میخواستم ببینم: مثلا، غذای مردم چه بود، چطور لباس می پوشیدند، چطور حرف میزدند، و چه جور خانه هایی داشتند؟ پودر رختشویی گیرشان می آمد؟ چرا خیابان ها پر از آشغال بود؟ خلاصه اینکه می خواستم جزئیات واقعیت جدید و خاطراتی را که از زندگی در کشوری کمونیستی داشتم، مثل دو پاره یک تصویر به هم بچسبانم. اگر در اروپای شرقی بزرگ شده باشید در همان اوایل جوانی یاد می گیرید که سیاست مفهومی انتزاعی نیست، بلکه نیرویی است عظیم که بر زندگی روزمره مردم تأثیری تعیین کننده می گذارد. این تأثیر قدرت سیاسی بر مسائل پیش پا افتاده زندگی روزمره، این زاویه دید، این نگاه از پایین بود که بیش از هر چیز برایم جالب بود. و جز زنان، که دستشان از قدرت سیاسی از همه کوتاه تر بود، چه کسانی را می توانستم در آن پایین پیدا کنم؟ زنان بار سنگین اداره امور روزمره زندگی را به دوش می کشیدند. آنها با اینکه در رویدادهای منجر به انقلاب مشارکت کامل داشتند، در فضایی که دستاورد آن رویدادها بود فعالیت کمتری داشتند و کمتر به چشم می آمدند.

بعد از این انقلابها باز هم زن ها وقت آن را پیدا نکردند که به امور سیاسی بپردازند؛ همچنان به سیاست بی اعتماد بودند. در عین حال بیهوده دلشان را به این خوش می کردند که شاید دموکراسی های نوین به آنها این فرصت را بدهند که مدتی در خانه . . .

*** خريد کتاب کمونیسم رفت ما ماندیم و حتی خندیدیم ***

 
جزئیات فنی
نویسندهاسلاونکا دراکولیچ
ناشرگمان
مترجمرویا رضوانی
تعداد صفحات288
وزن253گرم
شابک9786009407217

نوشتن دیدگاه

کتاب تجربه و هنر زندگی 1 (کمونیسم رفت،ما ماندیم و حتی خندیدیم)

کتاب کمونیسم رفت ما ماندیم و حتی خندیدیم اثر اسلاونکا دراکولیچ یکی دیگر از کتاب های مجموعه کم نظیر تجربه و هنر زندگی است که به همت خانم رویا رضوانی ترجمه و توسط نشر گمان به چاپ رسیده است.

با ما در بوکالا با مطالعه قسمتی از کتاب کمونیسم رفت ما ماندیم و حتی خندیدیم همراه باشید.

نوشتن دیدگاه

30 محصول مشابه یافت شد

خریداران این محصول، این کالاها را نیز خریده اند:

منو