کتاب گرسنگی (سرگذشت بدن من)

کوله پشتی

جدید

«کتاب گرسنگی» یا سرگذشت بدن من نوشته «رکسان گی» نامزد بهترین کتاب سرگذشت نامه ی سال 2017 در سایت گودریدز به اهتمام «میعاد بانکی» ترجمه و توسط نشر «کوله پشتی» منتشر شده است.

هر بدنی داستان و پیشینه ای دارد. در این کتاب داستان و پیشینه ی بدنم را با سرگذشت بدنم و گرسنگی ام پیشکشتان می کنم. این کتاب درباره افرادیست که شکسته اند و، به هر دلیلی، فکر می کنند به هیچ دردی نمی خورند، هیچ چیزی نیستند. افرادی که در برابر خشونت سکوت کرده اند. افرادی که باید سکوتشان را بشکنند...

با ما در بوکالا با قسمتی از کتاب گرسنگی یا سرگذشت بدن من همراه باشید.

جزییات بیشتر

پیشنهاد شگفت انگیز

31,500 تومان

35,000 تومان

- +

 
بررسی تخصصی

قسمتی از کتاب گرسنگی (سرگذشت بدن من)

در کتاب گرسنگی می خوانیم:

داستان بدن من داستان پیروزی نیست. این سرگذشت نامه ای درباره کاهش وزن نیست. در این کتاب تصویری از لاغری من، از اندام ظریفم آراسته شده روی جلد این کتاب، به همراه خودم که درون یکی از پاچه های شلوار جین گشاد قدیمی ام ایستاده ام وجود نخواهد داشت. این کتابی نیست که انگیزه دهد. من هیچ گونه بینش قدرتمندی نسبت به اینکه چه چیزی می تواند بر بدنی سرکش و اشتهایی سرکش غلبه کند ندارم. داستان من داستان یک موفقیت نیست. داستان من، به سادگی، داستانی ست حقیقی.

*** خريد کتاب گرسنگی ***

دلم می خواست، آن هم خیلی زیاد، که می توانستم کتابی بنویسم در باره کاهش وزن پیروزمندانه و اینکه چگونه یاد گرفتم تا با مشکلاتم به طور مؤثرتری زندگی کنم. دلم میخواست می توانستم کتابی بنویسم راجع به در آرامش بودن و دوست داشتن تمام و کمال خودم، در هر ابعادی. در عوض، این کتاب را نوشتم، که سخت ترین تجربه نوشتن در زندگی ام بوده، کتابی بسیار چالش برانگیزتر از آنچه که می توانستم تصور کنم. وقتی بنا کردم به نوشتن گرسنگی، اطمینان داشتم که واژه ها به راحتی به ذهنم خطور کنند، همان طور که اکثر اوقات می کنند. و چه چیزی می تواند آسان تر از نوشتن درباره بدنی باشد که بیش از چهل سال در آن زندگی کرده ام؟ ولی خیلی زود متوجه شدم که فقط سرگذشت بدنم را نمی نویسم؛ داشتم خودم را مجبور می کردم تا به آنچه که بدنم تاب آورده نگاه کنم، به افزایش وزنم، و به اینکه چقدر هم زندگی با آن وزن و هم کاهش آن وزن کار سختی بوده. مجبور شدم تا به شرمگینانه ترین اسرارم نگاه کنم. خودم را کاملا شکافتم. در معرض دید قرار گرفته ام. این کار راحتی نیست. این کار آسانی نیست.

دلم میخواست نوعی قدرت و اراده داشتم تا داستانی پیروزمندانه به شما بگویم. من در پی چنین قدرت و اراده ای هستم. مصمم هستم تا از بدنم فراتر بروم - فراتر از آنچه که بدنم تاب آورده، آنچه که بدنم به آن تبدیل شده. گرچه مصمم بودن، مرا خیلی به جای دوری نرسانده.

نوشتن این کتاب یک اعتراف است. اینها زشت ترین، ضعیف ترین، عریان ترین بخش های وجود من هستند. این حقیقت من است. این سرگذشتی ست از بدن (من) چون، اکثر اوقات، داستان های بدن هایی مانند بدن من یا نادیده گرفته می شوند یا طرد می شوند و یا مسخره شان می کنند. مردم بدنهایی مانند بدن من را می بینند و برای خودشان فرضیه هایی می سازند. فکر می کنند دلیل چاقی ام را می دانند، نمی دانند. این داستان پیروزی نیست، بلکه داستانی ست مستلزم گفته شدن و سزاوار شنیده شدن.

این کتابی ست درباره بدنِ من، درباره گرسنگی من، و در نهایت، این کتابی ست درباره ی ناپدیدشدن و گمراه شدن و احتیاج بی حدوحصر، احتیاج به دیده و درک شدن. این کتابی ست درباره اینکه یاد بگیرم، هرچند آهسته، تا به خودم اجازه دهم که دیده و درک شوم.

برای اینکه داستان بدنم را برایتان تعریف کنم، باید به شما بگویم در سنگین ترین حالتم وزنم چقدر بوده؟ باید آن عدد را، که حقیقت شرم آورش همیشه دارد خفه ام می کند، به شما بگویم؟ باید بگویم که می دانم نباید حقیقتی را که درباره بدنم وجود دارد شرم آور بدانم؟ یا باید فقط در حالی که نفسم را در سینه حبس کرده ام و در انتظار قضاوتتان هستم حقیقت را به شما بگویم؟

در سنگین ترین حالتم، وزنم ۲۶۱ کیلو بوده است با قدصدونود سانتی متر. این عددی ست سرسام آور، عددی که به سختی می توانم باورش کنم، اما در دوره ای، آن حقیقت بدن من بوده. در کلینیک کلیولندا واقع در وستون فلوریدا بود که این عدد را متوجه شدم. نمی دانم چگونه اجازه می دهم که همه چیز از کنترلم خارج شود، ولی می شود.

پدرم همراهم به کلینیک کلیولند آمده بود. در اواخر دهه بیست سالگی ام بودم. ماه ژوئیه بود. بیرون، گرم بود و مرطوب و بسیار سرسبز. درون کلینیک، هوا سرد بود و ضدعفونی شده. همه چیز تروتمیز بود، ساخته شده از چوب گران قیمت و سنگ مرمر. پیش خودم فکر کردم، این جوری دارم تعطیلات تابستونیم رو می گذرونم.

هفت نفر دیگر در اتاق انتظار بودند-جلسه مشاوره ای برای جراحی بای پَس معده - دو مرد چاق، زنی که اندکی اضافه وزن داشت و همسر لاغرش، دو نفر با روپوش آزمایشگاه، و یک زن گُنده دیگر. همان طور که محیط اطرافم را بررسی می کردم، کاری را انجام دادم که افراد چاق در حین دیدن افراد چاق دیگر تمایل دارند انجام دهند - خودم را نسبت به دیگران اندازه گیری کردم. از پنج نفر گنده تر بودم، از دو نفر کوچکتر، دست کم، این چیزی بود که به خودم گفتم. در ازای ۲۷۰ دلار، بخش زیادی از روزم صرف شنیدن مزایای تغییر شدید آناتومی ام برای کاهش وزن شد. دکترها گفتند، این کار «تنها درمان مؤثر برای چاقی» است. آنها دکتر بودند. انتظار می رفت که بدانند چه چیزی برای من بهتر است. می خواستم که باورشان کنم.

روانپزشکی برای ما که گردهم آمده بودیم درباره اینکه چگونه خودمان را برای عمل آماده کنیم صحبت کرد، اینکه چگونه وقتی معده هایمان به انداره یک انگشت شست شد با غذا سازگار شویم، اینکه چگونه بپذیریم « افراد معمولی ای» (حرف از اوست، نه من) که در زندگی هایمان وجود دارند به دلیل اینکه به عنوان فردی چاق رویمان سرمایه گذاری کرده اند امکان دارد بکوشند تا کاهش وزن ما با شکست مواجه شود. متوجه شدیم که چگونه بدن هایمان دچار کمبود مواد مغذی می شوند، چگونه دیگر هرگز قادر نیستیم در عرض نیم ساعت پس از خوردن یا نوشیدن دوباره بخوریم یا بیاشامیم. اینکه موهایمان تُنُک می شوند، شاید هم بریزند. اینکه امکان دارد بدن هایمان مستعد سندرم دامپینگ شوند، وضعیتی که درک کردنش نیاز به تخیل زیادی ندارد. و البته، خطرات جراحی نیز وجود داشت. امکان داشت روی تخت جراحی بمیریم یا در روزهای پس از جراحی به دلیل عفونت هلاک شویم.

این سناریویی بود هم حاوی خبر خوب و هم خبر بد. خبر بد: زندگی و بدن هایمان هرگز مانند قبل نمی شود (حتی اگر از عمل جان سالم به در می بردیم) خبر خوب: اینکه لاغر می شویم. اینکه در طول سال اول پس از جراحی ۷۵ درصد از وزن اضافه مان را از دست می دهیم. می توانیم به طبیعی بودن نزدیک شویم.

چیزی که آن دکترها پیشنهاد دادند بسیار وسوسه انگیز بود، بسیار اغواکننده: این تصور که می توانستیم چند ساعت به خواب برویم، و در طول یک سال، اکثر مشکلاتمان حل شود، دست کم بنا بر گفته جامعه پزشکی. البته، در صورتی که به گول زدن خودمان ادامه می دادیم و بدنهایمان را بزرگ ترین مشکلمان حساب می کردیم.

پس از سخنرانی نوبت جلسه پرسش و پاسخ بود. من نه پرسشی داشتم و نه پاسخی، اما زنی که در سمت راستم نشسته بود، زنی که مسلما لزومی نداشت آنجا باشد چون بیشتر از حدود ۱۸ کیلو اضافه وزن نداشت، جلسه را دستش گرفت، پرسش های شخصی و خصوصی ای کرد که باعث شد قلبم بشکند. در حالی که دکترها را سؤال پیچ کرده بود، همسرش پوزخندزنان کنارش نشسته بود. مشخص شد که چرا او آنجا حضور داشت. همه اش به خاطر شوهرش بود و اینکه او نسبت به بدنش چه نگاهی دارد. پیش خودم فکر کردم، هیچ چیز ناراحت کننده تری وجود نداره، تصمیم گرفتم دلیل نشستنم در آن اتاق را نادیده بگیرم، تصمیم گرفتم اینکه افراد بسیاری در زندگی ام وجود داشته اند که پیش از آنکه حتی مرا ببینند یا درباره ام فکر کنند بدنم را دیده اند، نادیده بگیرم.

مدتی بعد در آن روز، دکترها ویدیوهایی از عمل جراحی نشانمان دادند دوربین ها و ابزارهای جراحی، درون حفره های لزج داخلی، اجزای ضروری بدن انسان را می بریدند، کنکاش می کردند، بخیه می کردند، تخلیه می کردند. امعاواحشا قرمز پررنگ بودند و صورتی و زرد. عجیب وغریب بود و چندش آور. پدرم، که در سمت چپم نشسته بود، رنگش پریده بود، آشکارا به دلیل نمایش ددمنشانه شوکه شده بود. با صدای آرام پرسید «نظرت چیه؟» گفتم «رسما یه نمایش عجیب وغریبه.» سرش را به نشانه تأیید تکان داد. این اولین چیزی بود که پس از سال ها درباره اش توافق داشتیم. سپس ویدیو به پایان رسید و دکتر لبخندی زد و جیغ جیغ کرد که روند عمل کوتاه شده بوده و به روش لاپاراسکوپی انجام شده. به ما اطمینان داد که بیش از سه هزار جراحی انجام داده، و فقط یک نفر مرده- مردی ۳۸۵ کیلویی، تُن صدایش به زمزمه ای پوزش آمیز تقلیل یافت، گویی به دلیل شرمساری اش نسبت به بدن آن مرد، قادر نبود با قدرت کامل صحبت کند سپس، دکتر قیمت خوشبختی را به ما گفت ۲۵۰۰۰ دلار، منهای ۲۷۰ دلار تخفیف برای دستمزد مشاوره، وقتی هزینه عمل واریز شود.

پیش از آنکه شکنجه به پایان برسد، با دکتر در اتاق معاینه خصوصی مشاوره ای تک نفره داشتیم. پیش از ورود دکتر، دستیارش، یک اینترن، اطلاعات حیاتی مرا یادداشت کرد. وزنم محاسبه شد، اندازه گیری شدم، بی سروصدا قضاوت شدم. اینترن به ضربان قلبم گوش داد، غده های گلویم را لمس کرد، مقداری یادداشت های اضافی نوشت. سرانجام پس از نیم ساعت دکتر خرامان خرامان وارد شد. سرتا پایم را برانداز کرد. به نمودار جدیدم نگاهی اجمالی انداخت، به سرعت صفحات را ورق زد. گفت «بله، بله. کاندیدای عالی ای برای جراحی هستی. میتونیم خیلی زود رزروت کنیم.) سپس رفت. اینترن آزمایش های اولیه ای را که نیاز داشتم برایم تجویز کرد، و من با برگه ای که حاکی از تکمیل جلسه مشاوره بود آنجا را ترک کردم. مشخص بود که آنها هر روز این کار را انجام می دهند. من منحصر به فرد نبودم. من ویژه نبودم. من یک بدن بودم، بدنی که نیاز به درمان داشت، و بسیاری از ما در این دنیا وجود دارند، که در چنین بدنهای کاملا انسانی ای زندگی می کنند.

پدرم، که در اتاق اصلی که به خوبی مبلمان شده بود منتظر بود، دستش را روی شانه ام گذاشت. گفت «هنوز به این مرحله نرسیدی. یه کمی خودداری بیشتر. دو مرتبه ورزش در روز. این تمام چیزیه که نیاز داری.» موافقت کردم، به نشانه تأیید سرم را به شدت تکان دادم، اما بعد، تنها درون اتاقم، بروشوری را که دریافت کرده بودم با دقت مطالعه کردم، نمی توانستم از تصاویر قبل/ بعد چشم بردارم. من " تصوير بعد را بدجوری میخواستم، هنوز هم می خواهمش.

نتایج وزن گیری و اندازه گیری و قضاوت شدن را به یاد آوردم، عددی باورنکردنی 261 کیلو. فکر می کردم که می دانم شرمساری چیست، ولی آن شب، حقیقتا شرمساری را درک کردم. نمی دانستم آیا اصلا می توانم راه عبور از آن شرمساری را پیدا کنم و به جایگاهی برسم که بتوانم با بدنم مواجه شوم، بدنم را بپذیرم، بدنم را تغییر دهم.

این کتاب، گرسنگی، کتابی ست درباره زندگی در دنیا وقتی کمی یا حتی هجده کیلو اضافه وزن نداری. این کتابی ست درباره زندگی در دنیا وقتی صدوسی یا صدوهشتاد کیلو اضافه وزن داری، وقتی خیلی چاق یا بیمارگونه چاق نیستی بلکه باتوجه به شاخص توده بدن، یا بی ام آی، فوق العاده بیمارگونه چاق هستی.

«بی ام آی» عبارتی ست که بسیار فنی و غیرانسانی به نظر می رسد و من همیشه مشتاقم تا این مقیاس را نادیده بگیرم. با این حال، این یک عبارت است، و یک مقیاس، که اجازه می دهد تا جامعه پزشکی بکوشند و برای بدن های بی نظم و ترتیب، نظم و ترتیب به ارمغان آورند.

بی ام آی یک فرد وزنش، به کیلوگرم، تقسیم بر قدش، بر حسب متر، به توان دو است. ریاضی دشوار است. شاخص های مختلفی وجود دارند که میزان سرکشی ای را که ممکن است بدن یک انسان دارا باشد نشان می دهند. اگر بی ام آی شما بین 18.5 و 24.9 باشد، شما «طبیعی» هستید. اگر بی ام آی شما 25 یا بیشتر باشد، اضافه وزن دارید، اگر بی ام آی شما 30 یا بیشتر باشد، چاق هستید، و اگر بی ام آی شما بیشتر از 40 باشد، بیمارگونه چاق هستید، و اگر میزانش بیشتر از 50 باشد، فوق العاده بیمارگونه چاق هستید. بی ام آی من بیشتر از 50 است.

در حقیقت، بسیاری از گزینش های پزشکی قراردادی هستند. شایان ذکر است که در سال ۱۹۹۸، متخصصان طب، تحت هدایت انجمن ملی قلب، ریه و خون، آستانه بی ام آی «طبیعی» را به زیر ۲۵ کاهش دادند و با انجام این کار، تعداد افراد دارای اضافه وزن آمریکایی دو برابر شد. یکی از دلایل آنها برای کاهش دادن میزان این بود: «عدد رُندی مانند ۲۵ برای اینکه در یاد افراد بماند آسان است.»

این واژه ها خودشان تا حدودی وحشتناک هستند. «چاقی» واژه ای ناخوشایند است که از obesus در زبان لاتین نشئت گرفته، یعنی «خوردن تا مرز چاقی»، که به معنای واقعی کلمه، منصفانه است. اما وقتی مردم از واژه «چاقی» استفاده می کنند، فقط معنای واقعی اش را نمی گویند. آنها دارند یک اتهام را مطرح می کنند. این عجیب است، و شاید غم انگیز، که دکترها این اصطلاحات را مطرح کرده اند در حالی که در درجه اول موظف اند صدمه ای نرسانند. واژه توصیف کننده ی «بیمارگونه»، وقتی در حقیقت این گونه نیست، بدن چاق را محکوم به مرگ می کند. اصطلاح «چاقی بیمارگونه» افراد چاق را طوری نشان می دهد گویی ما مردگان متحرک هستیم، و جامعه پزشکی با ما همین گونه رفتار می کنند.

مقیاس چاقی از لحاظ فرهنگی اغلب برای افرادی که سایزشان بزرگ تر از ۶ جلوه کند، یا هرکسی که طبیعتا بدنش از نگاه مردان جذاب نباشد، یا هرکسی که روی ران هایش سلولیت دارد، در نظر گرفته می شود.

در حال حاضر من ۲۶۱ کیلو نیستم. هنوز خیلی چاق هستم، ولی وزنم حدود ۶۸ کیلو کمتر است. با هر رژیم غذایی تازه ای که می گیرم کم و بیش چند کیلویی آب می کنم. اینها همه اش نسبی هستند. من کوچک جثه نیستم. هرگز کوچک جثه نخواهم شد. در واقع، قدبلند هستم. این هم لطفی است و هم مصیبتی، به من می گویند، هیبت دارم. فضای زیادی را اشغال می کنم. مایه وحشت میشوم. نمی خواهم فضای زیادی را اشغال کنم. می خواهم موردتوجه قرار نگیرم. می خواهم پنهان شوم. می خواهم تا وقتی کنترل بدنم را در دست نگرفته ام ناپدید شوم.

نمیدانم چگونه همه چیز از کنترلم خارج شد، یا شاید هم می دانم. این دیوار دفاعی من است. از دست دادن کنترل بدنم فرایندی پیوسته و تدریجی بود. بنا کردم به خوردن تا بدنم را تغییر دهم. در این زمینه مستبد بودم. چند پسر مرا نابود کرده بودند، و من به سختی از آن ماجرا جان سالم به در برده بودم. می دانستم که دیگر نمی توانم چنین بی حرمتی ای را تاب آورم، و در نتیجه خوردم چون فکر کردم اگر بدنم منزجر کننده باشد، می توانم مردها را دور نگه دارم. حتی در آن سن کم، متوجه شده بودم که چاق بودن باعث می شود برای مردها نامطلوب جلوه کنی، برایشان خوار و بی ارزش باشی، و از پیش بیش از اندازه با خوار و بی ارزش شدن به وسيله آنها آشنا بودم. این چیزیست که به بیشتر دخترها تعلیم داده می شود اینکه باید کوچک و ظریف باشیم. نباید فضایی را اشغال کنیم. باید دیده شویم و شنیده نشویم، و وقتی دیده شویم، باید باعث لذت مردها باشیم، مورد پسند جامعه باشیم. و بیشتر زنها این را می دانند، اینکه انتظار می رود در معرض دید نباشیم، ولی این چیزی ست که لازم است گفته شود، با صدای بلند، بارها و بارها، تا بتوانیم در برابر تسلیم شدن نسبت به انتظاراتی که از ما دارند مقاومت کنیم. . .

*** خريد کتاب گرسنگی ***

درباره ی نویسنده کتاب گرسنگی

رکسان گی، زاده ۱۵ اکتبر ۱۹۷۴ در اوماهای نبراسکا، نویسنده، استاد دانشگاه، سردبیر، و منتقد ادبی ست. او با کتاب فمینیستِ بد به شهرت رسید و در رده نویسندگان پرفروش نیویورک تایمز قرار گرفت. گرسنگی سرگذشت نامه ای ست راجع به بدنش؛ در این کتاب بازگو می کند که بدنش چه چیزهایی را تاب آورده. خوانندگان را به مکان هایی تاریک و ناراحت کننده می برد. آسیب روحی و جسمی را به خوبی مورد بررسی قرار می دهد و به دلیل قلم صریحش هیچ چیزی را پنهان نمی کند. در نوشتن شیوه خاص خودش را دارد، گاهی از علائم نگارشی متفاوتی استفاده می کند. فصل های کتابش متفاوت از دیگر کتاب های سرگذشت نامه هستند و گاهی بیش از چند خط نیستند. از واژه Hunger بارها با معانی متفاوتی استفاده می کند، که متأسفانه این ترفند در زبان فارسی محسوس نیست.

این کتاب درباره افرادیست که شکسته اند و، به هر دلیلی، فکر می کنند به هیچ دردی نمی خورند، هیچ چیزی نیستند. افرادی که در برابر خشونت سکوت کرده اند. افرادی که باید سکوتشان را بشکنند.
گرسنگی در سال ۲۰۱۷ نامزد بهترین کتاب سرگذشتنامه در سایت گودریدز شد.

 
جزئیات فنی
عنوان کتاب گرسنگی
موضوع اصلی کتاب رمان خارجی
نویسنده رکسان گی
مترجم میعاد بانکی
ناشر کوله پشتی
تعداد صفحات 270
وزن 350 گرم
زبان کتاب فارسی
قطع رقعی
جلد کتاب شومیز
شابک 9786004611855

نوشتن دیدگاه

کتاب گرسنگی (سرگذشت بدن من)

«کتاب گرسنگی» یا سرگذشت بدن من نوشته «رکسان گی» نامزد بهترین کتاب سرگذشت نامه ی سال 2017 در سایت گودریدز به اهتمام «میعاد بانکی» ترجمه و توسط نشر «کوله پشتی» منتشر شده است.

هر بدنی داستان و پیشینه ای دارد. در این کتاب داستان و پیشینه ی بدنم را با سرگذشت بدنم و گرسنگی ام پیشکشتان می کنم. این کتاب درباره افرادیست که شکسته اند و، به هر دلیلی، فکر می کنند به هیچ دردی نمی خورند، هیچ چیزی نیستند. افرادی که در برابر خشونت سکوت کرده اند. افرادی که باید سکوتشان را بشکنند...

با ما در بوکالا با قسمتی از کتاب گرسنگی یا سرگذشت بدن من همراه باشید.

نوشتن دیدگاه

30 محصول مشابه یافت شد

16,650 تومان 18,500 تومان

24,000 تومان 30,000 تومان

68,400 تومان 76,000 تومان

14,400 تومان 16,000 تومان

244,350 تومان 271,500 تومان

22,050 تومان 24,500 تومان

22,500 تومان 25,000 تومان

135,000 تومان 150,000 تومان

24,300 تومان 27,000 تومان

16,200 تومان 18,000 تومان

44,100 تومان 49,000 تومان

16,200 تومان 18,000 تومان

126,000 تومان 140,000 تومان

60,300 تومان 67,000 تومان

23,200 تومان 29,000 تومان

76,000 تومان 80,000 تومان

67,500 تومان 75,000 تومان

23,400 تومان 26,000 تومان

15,300 تومان 17,000 تومان

58,500 تومان 65,000 تومان

28,800 تومان 32,000 تومان

50,310 تومان 55,900 تومان

108,000 تومان 120,000 تومان

26,100 تومان 29,000 تومان

9,000 تومان 10,000 تومان

72,000 تومان 80,000 تومان

31,500 تومان 35,000 تومان

19,350 تومان 21,500 تومان

منو