فئودور داستایوفسکی

فئودور داستایوفسکی

فئودور داستایوفسکی کیست؟

فئودور میخاییلوویچ داستایوفسکی در 11 نوامبر 1821 به دنیا آمد و در حومه مسکو بزرگ شد. خانواده ی او خانواده مرفهی بودند، پدرش پزشکی موفق بود، هرچند در بیمارستانی خیریه کار می کرد که خدمات پزشکی را برای افراد بسیار فقیر ارایه می نمود. خانواده در مجموعه ی بیمارستان دارای خانه ای بودند و به این ترتیب داستایوفسکی جوان از ابتدای زندگی در معرض تجربیاتی قرار گرفت که کودکان دیگر همسن او معمولا به شدت از آن ها دور نگه داشته می شدند. به مانند تقریبا هر کسی در روسیه تزاری، والدین او مسیحی ارتدوکس بودند و باور دینی خود داستایوفسکی در طول زندگی عمیق تر و قوی تر گردید.

معرفی فئودور داستایوفسکی

در 12 سالگی، فئودور داستایوفسکی ابتدا در مسکو و سپس در سنت پترزبورگ به مدرسه فرستاده شد و به خوبی آموزش دید هرچند به عنوان فرزند یک پزشک حرفه ای از طبقه متوسط او در میان همکلاس های اعیان خود احساس غریبی می کرد. وقتی او در مدرسه بود پدرش درگذشت که احتمالا خدمتکارانش او را به قتل رساندند.

پس از اتمام تحصیلات، داستایوفسکی مدتی را به عنوان مهندس مشغول به کار شد. سپس به قمار روی آورد و پول خود را به باد داد. چیزی که در طول زندگی او را آزار می داد.
در اواخر دهه سوم زندگی، با گروهی از نویسندگان و اندیشمندان رادیکال پیوند دوستی برقرار کرد اما چندان با آن ها در ارتباط نبود تا این که دولت تصمیم گرفت این گروه را متلاشی کند. داستایوفسکی دستگیر و به جوخه اعدام سپرده شد. در آخرین لحظه، وقتی سربازان آماده شلیک بودند پیام عفو او رسید. او به جای اعدام به مدت چهار سال به سیبری فرستاده شد و در شرایط وحشتناکی به بیگاری گرفته شد.

فئودور داستایفسکی

پس از بازگشت از سیبری بود که داستایوفسکی خود را به عنوان نویسنده مطرح کرد. با آغاز کار از میان سالی، داستایوفسکی کتاب های بزرگی نوشت:

آثار داستایوفسکی تاریک، خشن و غم انگیز هستند و معمولا طولانی و پیچیده. داستایوفسکی این آثار را برای دادن پنج درس به جهانیان نوشته است. بحث درباره ایده های داستایوفسکی مستلزم ترسیم نقشه ی برخی از رمان های اوست. کتابهای داستایوفسکی به سبکی نوشته شده اند که نیاز است بیش از یک بار خوانده شوند.

  • ارزش مشقت

اولین کتاب داستایوفسکی با عنوان کتاب یادداشت های زیرزمینی تقبیح گسترده زندگی و جهانی است که خدمتکار شهری بازنشسته ای برای ما فراهم کرده است. او بسیار غیرمعقول و ناپایدار نسبت به همه کس از جمله خودش عصبانی است. او همیشه به دیدن همکاران قدیمی اش می رود و به آن ها درباره این که چقدر از آن ها متنفر است می گوید. او می خواهد تصورات همه را خراب کرده و همه را مانند خودش ناراحت کند. به نظر می رسد او مانند شخصیتی متناقض است که کتاب حول او نوشته شده است اما در حال انجام کاری مهم است. او با شدت خاصی بر یک حقیقت غریب درباره شرایط انسان تاکید دارد:

ما به دنبال خوشبختی هستیم اما استعداد خاصی برای بیچارگی داریم. انسان گاهی غیرعادی است و از سر احساسات عاشق رنج می شود. این واقعیتی است که داستایوفسکی بر آن تاکید دارد.

کتاب یادداشت های زیرزمینی بوکالا

در این رمان، داستایوفسکی فلسفه پیشرفت و بهبود را هدف گرفته است که در دوره او و هم چنین در دوران ما بسیار رایج بوده است. داستایوفسکی به این عادت ما می تازد که به خودمان می گوییم اگر این اتفاق بیفتد و همه چیز تغییر کند، رنج و مشقت را پشت سر خواهیم گذاشت. اگر آن شغل را به دست آوریم، دولت تغییر کند، بتوانیم آن خانه عالی را بخریم یا ماشینی را برای پرواز سریع تر بر فراز جهان اختراع کنیم به شخص خاصی برسیم یا از او جدا شویم، همه چیز خوب می شود. این به گفته داستایوفسکی یک توهم است. رنج همیشه در پی ماست. طرح های بهبود جهان همیشه یک نقص دارند: نمی توانند رنج را از بین ببرند و تنها چیزهایی را تغییر می دهند که باعث می شوند احساس درد کنیم. زندگی همیشه فرایندی از تغییر تمرکز بر درد است و نه از بین بردن خود درد. همیشه چیزی هست که ما را ناراحت کند. داستایوفسکی با شرارتی حساب شده می گوید جلوی گرسنگی انسان ها را بگیرید تا بفهمید مشکلات دیگری وجود دارد: آن ها از خستگی، حرص و غم مهمانی می نالند که، ناخوانده به آن وارد شده اند.

کتاب یادداشتهای زیرزمینی بوکالا

در این خصوص، کتاب یاداشت های زیرزمینی به همه ی ایدئولوژی های پیشرفت فنی و اجتماعی که به دنبال از بین بردن رنج هستند می تازد. آن ها هیچ وقت موفق نمی شوند چون به محض این که مشکلی حل شد، ما را به سمت ناراحتی از چیزی دیگر سوق می دهند. داستایوفسکی درباره لذت افراد از احساس برتری سخن می گوید یا درباره احساس ترسی که از شنیدن خبر جنایت های خشن به ما دست می دهد. یادداشت های زیرزمینی تاریک، دارای دیدگاهی غیراستادانه و نقطه مقابل لیبرالیسم مدرن است.

رمان یادداشت های زیرزمینی در واقع نشان نمی دهد که بهبود اجتماعی معنایی ندارد بلکه به ما یادآوری می کند که همیشه خودِ بسیار پیچیده و دشوار خود را به همراه نداریم و پیشرفت همیشه آن طور که تصور می کنیم روشن و شفاف نیست.

  • ما خودمان را نمی شناسیم

در کتاب جنایت و مکافات، ما به اندیشمندی تهی دست به نام رودیون راسکولنیکوف روبرو می شویم. با این که او حالا کس خاصی نیست اما تحت تاثیر قدرت و بی رحمی قرار دارد. او خود را همزاد ناپلئون می پندارد: مانند ناپلئون بدون درنظر گرفتن جنایات، قوانین قدیمی مردم خود را شکستند تا قوانین جدیدی مناسب تر برای آن ها وضع نمایند و هرگز از خونریزی در این راه ابایی نداشتند.

داستایوفسکی جنایت و مکافات

راسکولینکوف بی پول هم بود و از این رو با فلسفه اعیان سالاری، تصمیم می گیرد پیرزنی که زمان کوتاهی نزول خوار بوده را بکشد و دارایی او را برباید. او از بی عدالتی دیوانه وار این واقعیت رنج می برد که این شخصیت ترسناک و پیر کمدهایی پر از روبل دارد در حالی که او که باهوش، پرانرژی و برجسته است از گرسنگی رنج می برد. او هیچ وقت به این فکر نکرد که گزینه های زیادی پیش روی اوست مثل این که به نویسندگی بپردازد. او وارد آپارتمان زن شده و تا حد مرگ او را کتک می زند و بعد از حضور خواهر ناتنی باردار زن در خانه او را نیز به قتل می رساند. اما به نظر می رسد او چیزی مانند قهرمان خونسرد و معقول تخیلات خودش نیست. وی گرفتار رنج و ترس از کاری می شود که انجام داده است. در نهایت خود را به پلیس تسلیم می کند تا با مکافات مناسب برای جنایتش روبرو شود.

کتاب جنایت و مکافات

احتمالا ما هرگز کاری که راسکولنیکوف کرده است را انجام نمی دهیم اما اغلب با او احساس نزدیکی می کنیم: فکر می کنیم خودمان را بهتر از آن چه که هست می شناسیم. راسکولنیکوف احساس می کند ظالم است ولی در واقع قلب مهربانی دارد. او فکر می کند احساس گناه نمی کند اما سرشار از پشیمانی می شود. بخشی از زندگی ما صرف کارهایی ترفندآمیز برای رها شدن از چیزی می شود که فکر می کنیم هستیم تا سرشت واقعی خود را بیابیم. راسکولنیکوف به طور خاص به دلیل سمت و سویی جالب توجه است که این کشف او می گیرد. چیزی که او می فهمد و بسیار تکان دهنده است این است که او بسیار مهربان تر از چیزی است که فکر می کرده است.

در حالی که بسیاری از رمان نویسان در نشان دادن واقعیت بیمار در پس چهره ای فریبنده تبحر دارند، داستایوسکی رسالتی کنجکاوانه تر ولی ثمربخش دارد: او می خواهد نشان دهد که در پس یک هیولا اغلب شخصیتی رقیق القلب و جالب حضور دارد اما قابل تشخیص نیست، هوشمند است اما ترسیده و دستپاچه.

  • انسان های مهربان کارهای هولناکی می کنند

حال که به جنایت و مکافات پرداخته ایم، این که داستایوسکی چگونه ما را با قهرمان قاتلش آشنا می کند بسیار جالب است. راسکولنیکوف به وضوح فرد جذابی است. در ابتدای امر، به ما گفته می شود که به هر حال، راسکولنیکوف خوشتیپ، بلندقدتر از متوسط، باریک و خوش اندام با چشم های تیره و موهای قهوه ای تیره است.

داستایوسکی فاصله خیالی بین ما که پایبند به قانون زندگی می کنیم و زندگی کم و بیش قابل مدیریتی داریم و آن هایی که کارهای بدی می کنند و زندگی خود و دیگران را به نابودی می کشانند را از بین می برد. این فرد به گفته او بیشتر از آن چه فکر می کنید به شما شبیه است و از این رو راحت تر می توانید با او همزاد پنداری کنید.

داستایوفسکی ابله

این ایده که می توانید انسان خوبی باشید، کار بسیار بدی انجام دهید ولی هنوز لایق محبت باشید به نظر آشکار و بدیهی می آید تا زمانی که فرد نیاز به چنین بخششی در زندگی خود داشته باشد و شاید باید بالای سی سال سن داشته باشید. در این جاست که داستایوفسکی می خواهد وارد بحث درونی ما با خودمان شود و ما را به شخصیت رمان خود راسکولنیکوف آشنا کند؛ فردی جدی، متفکر و خوش ظاهر که کاری بسیار بدتر از ما انجام داده و هنوز به خوبی او را درک کنیم همان طور که همه ما باید چنین احساسی داشته باشیم. این مسیحیت داستایوفسکی است: هیچ کس خارج از دایره محبت و درک خدا نیست.

  • باید بیاموزیم که زبیایی زندگی را درک نماییم

اثر برجسته دیگر داستایوفسکی کتاب ابله مربوط به تجربه نزدیکی او به مرگ در برابر جوخه اعدام است. در رمان ابله، او به تشریح چنین احساسی می پردازد. سه دقیقه پیش از تجربه مرگ، او توانسته برای اولین بار به روشنی زندگی را ببیند. او متوجه مناره زراندود کلیسایی در آن نزدیکی می شود و درخشش نور خورشید را در آن می بیند. پیش از این رو فکر نمی کرده که درخشش نور چقدر می تواند چشم نواز باشد. او سرشار از عشقی عمیق به جهان شده است. شاید گدایی را ببینید و به این فکر کنید که چقدر دوست دارید جایتان را با او عوض کنید تا بتوانید نفس بکشید و باد را حس کنید. صرف وجود داشتن به نظر می رسد در آن لحظه واپسین بی نهایت ارزشمند باشد. پس از آن دستور می آید و هیچ چیز به پایان نمی رسد.

چگونه می توان کل زندگی را با چنین سخاوت و بزرگ منشی طی کرد؟ شاید هیچ وقت چنین نظری نداشته باشید. شما همه را به یک میزان دوست دارید و تحت تاثیر ساده ترین چیزها قرار می گیرید و هرگز احساس خشم یا ترس نمی کنید. شاید به نظر دیگران بیاید که شما ابله هستید و این عنوان کتاب است.

کتاب ابله داستایوفسکی

این کتاب نسخه ای کامل از یک مرحله بسیار جالب است. ما به طور مستمر با چیزهایی احاطه شده ایم که می توانند برای ما لذت بخش باشند اگر تنها آن ها را به درستی ببینیم و اگر بتوانیم بیاموزیم که قدر آن ها را بدانیم. داستایوفسکی می خواهد ارزش چیزی را پیش از آن که مرگ او و ما را برباید نشان دهد.

  • آرمانگرایی حد و حدود خود را دارد

در آخرین کار بزرگ داستایوسکی، کتاب برادران کارامازوف، که در حدود 60 سالگی آن را نوشت، یکی از شخصیت های اصلی، داستانی طولانی را درون داستان نقل می کند. داستان مفتش بزرگ نامیده می شود و بیان می دارد که بزرگ ترین اتفاقی که مسیحیت به دنبال آن است در واقع اتفاق افتاده است. مسیح صدها سال پیش برگشته و در دوره اوج قدرت کلیسای کاتولیک در اسپانیا ظهور کرده است. دست کم در تئوری سازمانی تاسیس کرده و به طور کامل این سازمان به او اختصاص داشته است. مسیح برگشته تا آموزه های خود درباره بخشش و عشق جهانی را عملی نماید. اما اتفاقی عجیب می افتد. قدرتمندترین رهبر مذهبی یعنی مفتش بزرگ او را بازداشت کرده و به زندان می اندازد.

در نیمه های شب، مفتش در سلول با مسیح ملاقات کرده و به او توضیح می دهد که نمی تواند به او اجازه دهد روی زمین کار کند زیرا برای ثبات جامعه تهدید به حساب می آید.

داستایوفسکی برادران کارامازوف

مسیح به گفته او بسیار بلندپرواز است و بسیار خالص و کامل. انسانیت نمی تواند به اهدافی که او تعیین کرده است برسد. واقعیت این است که مردم نمی توانند بر اساس آموزه های او زندگی کنند و مسیح باید بپذیرد که شکست خورده و نظرات او درباره رستگاری اساسا گمراه بوده است.

مفتش بزرگ در واقع هیولا نیست. در واقع، داستایوسکی او را به شکلی قابل تحسین در داستان معرفی می نماید. او نقل کننده ایده اصلی داستایوسکی است مبنی بر این که انسان ها نمی توانند با خلوص زندگی کنند، نمی توانند کاملا خوب باشند و نمی توانند پیام مسیح را دریابند. این چیزی است که ما با آن خود را آرام می کنیم به جای این که عصبانی و متنفر باشیم.

کتاب برادران کارامازوف

باید پوچی، غیرمعقول بودن، خودخواهی و کوته بینی بسیاری را به عنوان بخشی انکارناپذیر از شرایط انسانی بپذیریم و بر اساس آن برنامه ریزی نماییم. این یک نظریه بدبینانه سیاسی یا دینی نیست که به ما عرضه می شود. ارتباط اصلی این نظریه تفسیری بر زندگی ماست: نمی توانیم از این حقایق بگریزیم و نمی توانیم دیوانه و خودسر نباشیم. ما نباید خود را با این رویا رنج دهیم که می توانیم در صورت تلاش کافی به انسانی ایده آل تبدیل شویم که فلسفه های آرمانگرایی مانند مسیحیت می خواهند از ما ترسیم نمایند.

داستایوفسکی در 29 ژانویه 1881 در سن 60 سالگی درگذشت. او زندگی بسیار سختی داشت اما در انتقال این پیام موفق بود که شاید خود او بهتر از هر کسی دریافته بود: در جهانی سرشار از روایت های خوشبینانه، ما همیشه در برابر محدودیت های خود بسیار ناقص و سرگشته هستیم. نگرش داستایوفسکی غمگین اما مهربان، مهربانی بیش از هر چیزی در زندگی احساسی ما مورد نیاز است و دانش می تواند همه ما را نجات دهد و با تکنولوژی به کمال می رسیم. داستایوفسکی ما را به حقیقت انسانی دیگر، رهنمون می شود: همان طور که خردمندان بزرگ می دانسته اند، زندگی همیشه با رنج همراه است ولی رستگاری در عمل به این پیام به شکلی پیچیده و حساب شده است.


آثار فئودور داستایوفسکی

نوشته شده در 1398-03-23 توسط معرفی کتاب و نویسندگان... 0 75

نظر خود را به اشتراک بگذاریدپاسخ دهید

مقالات مرتبط

آرشیو مجله بوکالا

جستجو در مجله بوکالا

منو