5% تخفیف

کتاب جز از کل

گسترش

جدید

کتاب «جز از کل» اولین رمان «استیو تولتز» در سال ۲۰۰۸ میلادی منتشر شد شاهکار تولتز را در ایران «پیمان خاکسار» ترجمه و نشر چشمه به چاپ رسانید. در این کتاب نویسنده به شکلی بسیار استادانه و زیبا داستان یک پدر و پسر که هر کدام دیدگاه خاصی نسبت به زندگی دارند را بیان می کند. سلسله مراتب اتفاقات به گونه ای است که خواننده را مجذوب خود می کند. این کتاب یکی از محبوبترین رمانهای تاریخی در جهان است.

جزییات بیشتر

پیشنهاد شگفت انگیز

58,900 تومان

62,000 تومان

- +

برچسب ها رمان خارجی

 
بررسی تخصصی

معرفی کتاب جز از کل

کتاب «جز از کل» درباره پدری است که سعی می کند با باورهای خاص و عجیب خودش پسرش را به بهترین شکل ممکن تربیت کند. پدر، داستان زندگی خود را از کودکی برای پسرش تعریف می کند؛ داستانی که پر از حوادث و اتفاقات شگفت انگیز و جذاب می باشد. این کتاب بعضی مواقع از دید پدر «مارتین» و بعضی مواقع از دید پسر «جسپر دین» بیان می شود که همین موضوع به جذابیت کتاب کمک کرده است. اگر بدنبال یک رمان جذاب هستید مطمئنا این کتاب گزینه خوبی برای شما می باشد.


قسمتی از کتاب جز از کل

هیچوقت نمی شنوید ورزشکاری در حادثه ای فجیع حس بویایی اش را از دست بدهد. اگر کائنات تصمیم بگیرد درسی دردناک به ما انسانها بدهد، که البته این درس هم به هیچ درد زندگی آینده مان نخورد، مثل روز روشن است که ورزشکار باید پایش را از دست بدهد، فیلسوف عقلش، نقاش چشمش، آهنگساز گوشش و آشپز زبانش. درس من؟ من آزادی ام را از دست دادم و اسیر زندانی عجیب شدم که نیرنگ آمیزترین تنبیهش، سوای اینکه عادتم بدهد هیچ چیز در جیبم نداشته باشم و مثل سگی با من رفتار شود که معبدی مقدس را آلوده کرده، ملال بود. میتوانم با بی رحمی مشتاقانه ی نگهبان ها و گرمای خفه کننده کنار بیایم (ظاهرا کولر با تصوری که افراد جامعه از مجازات دارند در تضاد است، انگار اگر یک ذره احساس خنکی کنیم از زیر بار مجازات مان قسر در رفته ایم)، ولی برای وقت کشی چه می توانم بکنم؟ عاشق شوم؟ یک نگهبان زن هست که نگاه خیره ی بی تفاوتش فریبنده است ولی من در مقوله ی زنان مطلقا بی عرضه ام و همیشه جواب نه میگیرم. تمام روز بخوابم؟ به محض این که چشم روی هم میگذارم، چهره ی تهدیدآمیز کسی که تمام عمر مثل شبح دنبالم کرده برابرم ظاهر می شود. فکر کنم؟ بعد از تمام اتفاقاتی که افتاده به این نتیجه رسیده ام حیف آن غشایی در مغز که افکار رویش حک می شوند. این جا هیچ چیزی نیست که حواس آدم را از درون نگری فاجعه بار پرت کند، راستش به اندازه ی کافی نیست. خاطره ها را هم نمی توانم با چوب به عقب برانم.
تنها چیزی که باقی می ماند دیوانه شدن است که در تئاتری که برنامه ی هر شبش اپوکالیپس است کار مشکلی نیست. دیشب نمایشی پرستاره اجرا شد: داشت خوابم می برد که ساختمان شروع کرد لرزیدن و صدها صدای خشمگین باهم دم گرفتند. از جا بلند شدم. یک شورش، بهتر بگویم یک انقلاب بی برنامه ی دیگر. هنوز دو دقیقه هم نگذشته بود که در سلولم با لگد باز شد و هیولایی آمد تو. لبخندش صرفا تزئینی بود.
گفت «تشکت رو بده.»
پرسیدم «واسه چی؟ »
با افتخار گفت «داریم تمام تشکها رو آتیش میزنیم.» و دو انگشت شستش را جوری بالا آورد انگار این ژستش جواهری ست بر فراز تاج دستاوردهای بشر.
پس من روی چی بخوابم؟ روی زمین؟ »
شانه بالا انداخت و شروع کرد حرف زدن به زبانی که یک کلمه اش را هم نمی فهمیدم. ورمهای عجیب و غریبی روی گردنش داشت، قشنگ معلوم بود اتفاقات وحشتناکی زیر پوستش در جریان است. همه ی آدم های این جا اوضاع شان خراب است و بدبختی هایی که مثل چسب به شان چسبیده بدنشان را از ریخت انداخته. این بلا سر خودم هم آمده بود، صورتم کشمش بود و تنم شراب.
با دست زندانی را راندم و به صداهای همیشگی هرج و مرج جمعیت گوش کردم. این زمان بود که متوجه شدم می توانم با نوشتن داستان زندگی ام وقت بگذرانم. البته باید پشت در چمباتمه می زدم و یواشکی و سریع و بدخط می نوشتم، آن هم فقط شبها. بعد باید کاغذها را در فاصله ی نمناک بین توالت و دیوار جامیدادم و دعا میکردم زندان بانها از آن جنس آدم هایی نباشند که سینه خیز همه ی سوراخ سنبه ها را می گردند. وقتی شورش کار را به خاموشی رساند دیگر تصمیمم را گرفته بودم. نشستم روی تختم و نور تشکهای در حال سوختن که راهرو را روشن کرده بود هیپنوتیزمم کرد. ورود دو زندانی به سلولم خلسه ام را برهم زد، جوری به من زل زده بودند انگار یک منظره ی کوهستانی هستم.
آنکه قدبلندتر بود و انگار با خماری یی سه ساله از خواب بلند شده بود غرید «تو همونی هستی که حاضر نشد تشکش رو بده؟»
گفتم بله.
«بکش کنار»
معترضانه گفتم «همین الان می خواستم بخوابم.» هر دو قهقهه ی ناراحتی سر دادند که صدایش من را یاد جر خوردن شلوار جین انداخت. آن که قدش بلندتر بود کنارم زد و تشک را از روی تختم کشید و دیگری هم مثلی یخی که منتظر آب شدن است یک گوشه ایستاد و تماشا کرد. بعضی چیزها هستند که حاضرم گردنم را به خاطرشان به خطر بیندازم ولی یک تشک پاره پوره قطعأ جزءشان نیست. همان طور که هر کدام یک طرف تشک را گرفته بودند در آستانه ی در مکث کردند.
زندانی قدکوتاهتر پرسید «نمی آی؟»
«برای چی بیام؟ » گفت «این تشک توئه. حق خودته آتیشش بزنی.»
آه کشیدم. امان از آدم و این اصولش! حتا در دوزخی ہی قانون هم باید برای خود شرافت قایل شود، تمام تلاشش را می کند تا بین خودش و بقیه ی موجودات فرق بگذارد.
«نمی خوام.»
با دلخوری گفت «هر جور ميلته.» به زبان خارجی چیزی در گوش همراهش بلغور کرد و خنده کنان از سلولم رفتند.
همیشه اینجا یک چیزی هست، اگر شورش در کار نباشد یکی می خواهد فرار کند. این تلاش های بی حاصل باعث می شوند نقاط مثبت زندانی بودن را ببینم. برخلاف آنهایی که در یک جامعه ی خوب پدر خودشان را در می آورند، ما مجبور نیستیم شرمنده ی نکبت هرروزه مان باشیم. ما اینجا یکی را جلو چشم داریم که تقصیرها را گردنش بیندازیم، کسی که چکمه ی براق می پوشد. برای همین است که آزادی هیچ حسی را در من بیدار نمی کند. چون در دنیای واقعی معنای آزادی این است که باید تن به تألیف بدهید، حتا اگر داستان تان مفت نیرزد.

داستانم را از کجا شروع کنم؟ مذاکره با خاطرات کار آسانی نیست: چه طور می شود بین آنهایی که نفس نفس می زنند تا بازگو شوند و آنهایی که تازه دارند پا می گیرند و آنهایی که هنوز هیچی نشده چروک خورده اند و آنهایی که کلام آسیاب شان می کند و تنها گردی ازشان باقی می ماند انتخاب کرد؟ یک چیز را مطمننم: تنوشتن درباره ی پدرم توانی ذهنی می طلبد که من یکی ندارم. تمام افکاری که پدرم درشان حضور ندارد به نظرم تنها حقه هایی هستند که ذهنم سوار می کند برای این که از فکر کردن به او اجتناب کنم. و اصلا چرا باید اجتناب کنم؟ پدرم مرا به خاطر صرف وجود داشتنم مجازات کرد و حالا نوبت من است که او را به خاطر وجود داشتنش مجازات کنم.
یر به یر.
ولی مشکل اینجاست که در مقابل زندگی هامان احساس کوتولگی می کنم. به ابعادی غول آسا خود را بزرگ جلوه می دهند. روی بومی عریض تر از لیاقتمان نقاشی شده بودیم، از این سو تا آن سوی سه قاره، از گمنامی تا شهرت، از شهرها به جنگل ها، از زیلو به فرش دستباف. دوست و عاشق به ما خیانت کردند و در ابعادی ملی و در نتیجه کُمیک تحقیر شدیم، بی حتا یک آغوش که به ما انگیزه ی ادامه بدهد. ما آدم های تنبلی بودیم که اسیر ماجرا شده بودند و با زندگی بازی می کردیم، ولی خجالتی تر از آن بودیم که تا ته ماجرا برویم. پس چه طور بازگو کردن اودیسه ی دهشتناک مان را آغاز کنم؟ سخت نگیر جسپر. یادت باشد آدم ها از ساده شنیدن اتفاقات پیچیده ارضا می شوند، نه، غش و ضعف می کنند. ضمنا، داستان من حرف ندارد و واقعی هم هست. نمیدانم چرا، ولی واقعی بودن برای مردم مهم است. اگر کسی به من بگوید «یه داستان فوق العاده دارم که برات تعریف کنم ولی یه کلمه ش هم راست نیست»، از کوره در می روم.
فکر کنم باید این واقعیت را بپذیرم. این داستان به همان اندازه که درباره ی من است، درباره ی پدرم هم هست. متنفرم از این که هیچ کس نمی تواند بدون این که یک ستاره از دشمنش بسازد قصه ی زندگی اش را بازگو کند، ولی ظاهرا راهی جز این نیست. واقعیت این است که اهالی استرالیا از پدر من احتمالا بیش از هر آدمی متنفرند، ولی به برادرش، عمویم، شاید بیش از هر کس دیگری عشق بورزند. من درباره ی این دو نفر حقایق را می گویم، قصد ندارم زیرآب عشق شما را به عمویم بزنم یا از میزان نفرتتان به پدرم کم کنم، خصوصا اگر این نفرت همه جانبه باشد. اگر از نفرت تان به این قصد استفاده می کنید که خودآگاهتان را به این سو هل بدهید که چه کسی را دوست دارید، من چیزی را از پیش لونمی دهم.
ضمنا این را هم باید بگویم تا خیالم راحت شود:
در تمام زندگی ام بالاخره نفهمیدم به پدرم ترحم کنم، نادیده اش بگیرم، عاشقش باشم، محاکمه اش کنم یا بکشمش. رفتار رمزآلود و گیج کننده اش مرا تا آخر مردد نگه داشت. درباره ی همه چیز و هیچ چیز عقاید متضاد داشت، خصوصا درباره ی مدرسه رفتنم: بعد از هشت ماه مهدکودک رفتن، به این نتیجه رسید دیگر نباید بفرستدم آنجا، چون به نظرش سیستم آموزشی «خرف کننده، نابودکننده ی روح، باستانی و مبتذل» بود. نمی دانم چه طور کسی می تواند نقاشی با انگشت را باستانی و مبتذل بداند. کثیف، آره. نابودکننده ی روح، نه. به این قصد از مدرسه بیرونم آورد که خودش آموزشم بدهد و به جای این که بگذارد نقاشی ام را بکنم، نامه های ونسان ون گوگ را به برادرش تئو، قبل از اینکه گوشش را ببرد، برایم می خواند، همچنین بخش هایی از انسانی، با انسانی تا باهم بتوانیم نیچه را از چنگال نازی ها نجات دهیم. بعد پدرم درگیر پروژه ی زمان بر خیره شدن به فضا شد و من هم خانه می نشستم و انگشتانم را تکان می دادم و آرزو می کردم کاش روی شان رنگ بود. بعد از شش هفته دوباره پرتم کرد توی مهدکودک و بعد از مدتی به نظرم رسید بالاخره یک زندگی طبیعی را پیش گرفته ام. تا این که یک روز، دو هفته بعد از شروع کلاس اول، راست راست وارد کلاس شد و دوباره کشیدم بیرون، چون ترس برش داشته بود مغز تأثیر پذیر مرا لای چروک های زیرشلواری شیطان رها کرده.
این دفعه تصمیمش جدی بود و پشت میز آشپزخانه ی تق و لق مان همان طور که خاکستر سیگارش را روی انبوه ظرف های نشسته می تکاند به من ادبیات و فلسفه و جغرافیا و تاریخ درس داد. یکی از مواد درسی که اسمی هم نداشت خواندن روزنامه ها بود و پارس کردن به من که چه طور رسانه ها به قول خودش باعث اضطراب اخلاقی در جامعه می شوند و از من هم می خواست از منظر اخلاقی به او بگویم چرا مردم به خودشان اجازه می دهند پرتاب شوند توی مغاک اضطراب. بقیه ی اوقات کلاس هایش را در اتاق خواب برگزار می کرد؛ لای صدها کتاب دست دوم، عکس های ترسناکی از شاعران مرده، شیشه های آبجو، بریده های روزنامه، نقشه های قدیمی، پوست موزهای سیاه خشکیده، بسته های سیگار نکشیده و زیرسیگاری هایی پر از سیگار کشیده.

نمونه ی یکی از درسها:
خیلی خب جسپر، مسئله این جاست: متلاشی شدن دنیا دیگه نامحسوس نیست، این روزها صدای بلند جر خوردنش بلنده! توی هر شهر این دنیا بوی همبرگر بی هیچ شرم و حیایی توی خیابون ها رژه میره و دنبال دوستان قدیمی می گرده. توی قصه های پریان سنتی جادوگر شرور زشته ولی توی قصه های جدید گونه های برجسته داره و ایمپلنت سیلیکونی! آدمها هیچ راز و رمزی ندارن چون مدام مشغول وراجیان! باور همون قدر مسیر رو روشن میکنه که چشم بندا گوش میدی جسپر؟ بعضی وقتها که دیروقت داری توی شهر قدم میزنی و زنی از روبه رو بهت نزدیک میشه، می بینی راهش رو کج میکنه و از یه مسیر دیگه میره. چرا؟ چون یکی از اعضای جنس تو به زنها دست درازی میکنه و بچه ها رو آزار میده!»
همه ی جلسه ها یک اندازه گیج کننده بودند و موضوعات مختلفی درشان مطرح میشد. سعی کرد راضی ام کند با او وارد یک دیالوگ سقراطی شوم ولی نهایتا مجبور شد بیشتر بخش ها را خودش بگوید. وقتی برق می رفت شمعی روشن می کرد و زیر چانه اش می گرفت تا نشانم بدهد چه طور چهره ی انسان با نورپردازی صحیح تبدیل به صورتک شیطان می شود. به من یاد داد اگر می خواهم با کسی قرار بگذارم نباید از عادت مسخره ی انسانها تبعیت کنم که هر ساعت را متشکل از چهار بخش پانزده دقیقه ای می دانند. «هیچ وقت با آدم ها ساعت ۷:۴۵ یا ۶:۳۰ قرار نگذار جسپر. باهاشون ساعت ۷:۱۲ یا مثلا ۸:۰۳ قرار بگذار!» اگر تلفن زنگ می زد گوشی را بر می داشت و هیچی نمی گفت، بعد که طرف الو میگفت صدایش را زیر میکرد و میگفت بابا خونه نیست. حتا در همان عالم بچگی هم می فهمیدم خیلی مضحک است مردی گنده ادای بچه ی شش ساله را در آورد تا خودش را از دنيا پنهان کند، ولی سالها بعد متوجه شدم خودم هم دارم همین کار را می کنم، فقط با این فرق که خودم را عوض پدرم جا میزدم و با صدای بم می گفتم «پسرم خونه نیست. چیکارش دارین؟» پدرم به نشانه ی رضایت سر تکان می داد. بیشتر از هر چیزی موافق پنهان شدن بود.
درس ها در دنیای خارج هم ادامه داشتند. با اینکه در چنین جامعه ای زندگی می کردیم، به من هنر معامله ی پایاپای یاد می داد. یادم هست دستم را می گرفت و مرا برای روزنامه خریدن با خودش می برد و سر فروشنده ی هاج وواج داد می زد «جنگی در کار نیست! بازار سقوط نکرده! هیچ قاتلی آزاد نیست! واسه چی این قدر پول میگیری؟ هیچ اتفاقی نیفتاده!»
همچنین او را به خاطر می آورم که روی صندلی پلاستیکی زردی می نشست و سرم را اصلاح می کرد. برای او کوتاه کردن مو به قدری به جراحی مغز بی شباهت بود که فکر می کرد هر مردی که یک جفت دست و یک قیچی دارد می تواند این کار را بکند. «من پولم رو نمیریزم تو جیب سلمونی جسپر. مگه چیه؟ فقط وقتی رسیدی به پوست باید کارت رو متوقف کنی.» پدر فیلسوفم نمی توانست کاری به سادگی کوتاه کردن مو را هم بدون تفکر درباره ی معنایش انجام دهد. می گفت «مو، سمبل مردانگی و سرزندگی، هر چند خیلی از آدم های شل و ول موهای بلند دارن و خیلی از آدم های پرطراوت کچلن. اصلا برای چی کوتاهش می کنیم؟ مگه چه هیزم تری به ما فروخته؟» و با قیچی هایی سریع و بی ملاحظه موها را به پرواز در می آورد. بابا موهای خودش را هم می زد، اغلب بدون آینه. «قرار نیست جایزه بگیرن، فقط باید کوتاه شن.» ما پدر و پسری بودیم با موهایی نامرتب و مجنون؛ تجسم یکی از ایده های پدرم که بعدها معنای حقیقی اش را فهمیدم: رهایی در این است که شبیه دیوانه ها باشی.

شبها درس های روز را با داستان وقت خوابی که از خودش در می آورد تمام می کرد. اما داستانهایش همیشه سیاه و چندش آور بودند و قهرمان همه شان هم بدل خودم بود. یکی از داستانها: «روزی روزگاری یه بچه ای بود به اسم کسپر. دوستای کسپر راجع به بچه ی چاقی که پایین خیابون زندگی می کرد به نظر داشتن. همه ازش متنفر بودن. کسپر که می خواست با بقیه ی بچه ها دوست بمونه بی خودی از بچه چاقه متنفر شد. بعد یه روز صبح کسپر از خواب بیدار شد و دید مغزش گندیده. بعد مغزش آروم آروم راه افتاد پایین و به شکل دردناکی ازش دفع شد. حیوونکی کسپر! خیلی بهش سخت گذشت.» در سری داستان های پیش از خواب، کسپر گلوله و چاقو می خورد، با چماق له و لورده می شد، در دریاهای آب جوش می پخت، روی زمین هایی پر از خرده شیشه کشیده می شد، ناخن هایش از بیخ کنده می شد، آدم خوارها اعضای بدنش را می بلعیدند، ناپدید میشد، از درون و بیرون منفجر می شد و اغلب مبتلا به اسپاسم های عضلانی شدید می شد و یک بار هم شنوایی اش را از دست داد. نتيجه ی اخلاقی همیشه یک چیز بود:

اگر بدون فکر کردن از باور عامه ی مردم پیروی کنی مرگی ناگهانی و هولناک در انتظارت است.

سالها وحشت داشتم از این که درباره ی چیزی با کسی موافقت کنم، حتا این که ساعت چند است.

کسپر هرگز در کاری موفق نمی شد. البته گاهی در نبردهای کوچکی سربلند بیرون می آمد و جایزه می گرفت (دو سکه ی طلا، یک بوسه، رضایت پدرش) ولی هرگز، حتا یک بار، در جنگ پیروز نشد. حالا دلیلش را می فهمم، چون فلسفه ی پدرم چند پیروزی شخصی برایش به ارمغان آورده بود: نه عشق، نه آرامش، نه موفقیت، نه شادی ذهن پدرم نمی توانست آرامشی پایدار با پیروزی یی حقیقی را تصور کند، در محدوده ی تجاربش نبود. برای همین کسپر از همان ابتدا محکوم به فناشد. هیچ شانسی نداشت بدبخت مادر مرده...

و در قسمتی دیگر از کتاب جز از کل می خوانیم:

مردم میگن شخصیت هر آدمی تغییرناپذیره ولی اغلب این نقابه که بدون تغییر باقی می‌ مونه و نه شخصیت، و در زیر این نقاب غیرقابل تغییر موجودی هست که دیوانه‌ وار در حال تکامله و به شکل غیرقابل کنترلی ماهیتش تغییر می‌ کنه. ببین چی بهت میگم، راسخ‌ ترین آدمی که می‌ شناسی به احتمال قوی با تو کاملا بیگانه‌ ست و همین‌ طور ازش بال و شاخه و چشم سوم رشد می‌ کنه. ممکنه ده سال توی اتاق اداره کنارش بشینی و تمام این جوانه زدن‌ ها بغل گوشت اتفاق بیفته و روحت هم خبردار نشه. هرکسی که ادعا می‌ کنه یکی از دوستانش در طول سال‌ها هیچ تغییری نکرده فرق نقاب و چهره‌ ی واقعی رو نمی‌فهمه.

نمی‌ توانستم راهی پیدا کنم که موجود ویژه‌ ای در جهان باشم، ولی می‌ توانستم راهی متعالی برای پنهان شدن پیدا کنم و برای همین نقاب‌ های مختلف را امتحان کردم: خجالتی، دوست‌ داشتنی، متفکر، خوش‌ بین، شاداب، شکننده و ... این‌ ها نقاب‌ های ساده‌ ای بودند که تنها بر یک ویژگی دلالت داشتند. باقی اوقات نقاب‌ های پیچیده‌ تری به صورت می‌ زدم، محزون و شاداب، آسیب‌ پذیر ولی شاد، مغرور اما افسرده. این‌ ها را به این خاطر که توان زیادی ازم می‌ بردند در نهایت رها کردم.

از من بشنو: نقاب‌ های پیچیده زنده‌ زنده تو را می‌ خورند...


نقد کتاب جز از کل

جزء از کل از نادر کتابهای حجیمی است که به نهایت ارزش خواندن دارند...
داستان در میانه ی شورشی در زندان آغاز و در یک هواپیما تمام می شود و حتا یک صحنه ی فراموش شدنی در این بین وجود ندارد...
کمدی سیاه و جذابی که هیچ چاره ای جز پا گذاشتن به دنیای یخ زده اش ندارید.

اسکوائر

یک داستان غنی پدر و پسری پر از ماجرا و طنز و شخصیت هایی که خواننده را یاد آدمهای چارلز دیکنز و جان ایروینگ می اندازند...

لس آنجلس تایمز

یکی از بهترین کتابهایی که در زندگی ام خوانده ام. شما تمام عمرتان فرصت دارید رمان اولتان را بنویسید، ولی، خدای من، جزء از کل کاری کرده که بیشتر نویسنده ها تا پایان عمرشان هم قادر به انجامش نیستند... اکتشافی بی اندازه اعتیاد آور در اعماق روح انسان و شاید یکی از درخشان ترین و طنزآمیزترین رمان های پست مدرنی که من شانس خواندنشان را داشته ام... استيو تولتز یک شاهکار نوشته، یک رمان اول فوق العاده که به ما یادآوری می کند ادبیات تا چه حد می تواند خوب باشد.

اِینت ایت کول نیوز

جایگاه جزء از کل در کنار اتحادیه ابلهان است، داستانی که انگار ولتر و ونه گات باهم نوشته اند.

وال استریت ژورنال

 
جزئیات فنی
نویسندهاستيو تولتز
ناشرچشمه
مترجمپيمان خاكسار
تعداد صفحات656
وزن672 گرم
شابک9786002295002

نوشتن دیدگاه

کتاب جز از کل

کتاب «جز از کل» اولین رمان «استیو تولتز» در سال ۲۰۰۸ میلادی منتشر شد شاهکار تولتز را در ایران «پیمان خاکسار» ترجمه و نشر چشمه به چاپ رسانید. در این کتاب نویسنده به شکلی بسیار استادانه و زیبا داستان یک پدر و پسر که هر کدام دیدگاه خاصی نسبت به زندگی دارند را بیان می کند. سلسله مراتب اتفاقات به گونه ای است که خواننده را مجذوب خود می کند. این کتاب یکی از محبوبترین رمانهای تاریخی در جهان است.

نوشتن دیدگاه

30 محصول مشابه یافت شد

منو